شروعی نو

امروز دهه ۳۰ زندگیم را به پایان بردم و پا به دهه ۴۰ گذاشتم

اگر عمر مفید انسان را ۸۰ سال فرض کنیم من نصف راه را رفته ام و نصف دیگر راه مانده ... در این سالها که گذشت خیلی چیزها یاد گرفته ام که بنا دارم در نیمه دوم زندگیم بکارشان ببندم پس همین جا عهد می کنم :

- هرگز خدا و عشق به او را فراموش نکنم ... چرا که معتقدم تنها خداست که شایسته عشق و اعتماد مطلق ماست .

- همواره به پدر و مادرم افتخار کنم و همیشه به یادشان باشم .

- هرگز یوگا و مراقبه را ترک نکنم .

- هرگز ریشه هایم را از یاد نبرم ٬ از یاد نبرم که چه کسی بودم و از کجا آمده ام .

- زمان بیشتری را با فرزندانم بگذرانم و از وجودشان همین حالا که در خانه هستند لذت ببرم چون ماندشان با من دیرزمانی نخواهد پایید .

- به فرزندانم بیاموزم که به عنوان یک ایرانی سربلند آنچه خواهیم شد به اندازه آنچه بوده ایم اهمیت دارد پس بکوشند افتخاری برای میهنشان کسب کنند نه اینکه تنها به گذشته و نیاکانشان ببالند .

- هرگز از آموختن دست نکشم ٬ حتی اگر احساس کنم توانایی یادگیریم نسبت به سالهای قبل کمتر شده .

- اگر دوست دارم فن یا هنری را بیاموزم هر چه زودتر دست بکار شوم ( در صدر این لیست کار بیشتر روی عکاسی و آغاز نواختن دف است ) .

- کتابهای بیشتری بخوانم  .

- بیشتر بخندم و کمتر غر بزنم .

- هرگز برای خدمتی که به دیگران کرده ام ٬ منت نگذارم .

- بیشتر آشپزی کنم چون از این کار لذت زیادی می برم .

- بیشتر ببخشم و کمتر برنجم  .

- همیشه قدردان کسانی باشم که لطفی در حق من کرده یا چیزی به من آموخته اند  .

- برای شاد کردن خودم در زندگی به دنبال معجزه نباشم ٬ گاهی می توان با نوشیدن یک لیوان قهوه در یک جای دنج تجدید قوا کرد ! حالا اگر دوست همدلی هم در کنارت باشد ٬ دیگه چه بهتر

- و در آخر اینکه هرگز رسیدگی به پوستم را فراموش نکنم ! چون ترسوتر از آن هستم که در آینده سراغ بوتوکس و فیلتر و لیفتینگ و ... بروم

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

خبر اول : دیروز گوینده خبر رادیو بندرعباس در مورد آتش سوزی در اسرائیل می گفت و در پایان چنین نتیجه گیری کرد « عدم توانایی مسئولان اسرائیلی در مهار آتش سوزی ها ثابت می کند که آنها در عرصه اداره صحیح مناطق اشغالی ناتوانند و صلاحیت ندارند »

خبر دوم : جنگلهای استان گلستان هفته هاست که در آتش می سوزد و تازگی ها خبر از آتش سوزی در جنگلهای اطراف شاهرود هم به گوش می رسد !!!

پدر بزرگم نازنینم خدا بیامرز ٬  همیشه وقتی از کسی انتقاد می کردیم ٬ می گفت « آقا ! یک سوزن به خودت بزن ٬ یک جوال دوز به مردم ... »

منابع خبر :

خبر آتش سوزی در اسرائیل

خبر آتش سوزی در جنگلهای استان گلستان

خبر آتش سوزی در جنگلهای شاهرود

مچ گیری

روزهای سه شنبه که غزل بانو کلاس شنا دارد ، به هر دو ما خیلی خوش می گذرد . او معلم شنایش را دوست دارد و از کلاسش لذت می برد و من عاشق محیط سبز و زیبای اطراف استخر هستم که پایان خوب و آرامش بخشی را برای یک روز پرتلاش رقم می زند . در این مواقع من معمولا کتابی همراه می برم و آنرا می خوانم و گاه بگاه هم نگاهی به غزل می اندازم و دستی تکان می دهم و بوسه ای می فرستم .

هفته پیش بعد از پایان کلاس گفتگوی جالبی بین من و غزل در گرفت :

من : آفرین دختر خوشگلم ، چقدر خوب تمرین کردی ... مطمئنم که به زودی می تونی خودت تنهایی شنا کنی !

غزل : مامان شما منو دیدی که شنا می کردم ؟

من : آره قربونت برم ... داشتم نگاهت می کردم !

غزل (با قاطعیت هر چه تمامتر) : نه ! تو نگاه نمی کردی ...

من : منظورت چیه ؟

غزل : تو داشتی کتابت را می خوندی ... من خودم دیدم !

من : خوب من هم کتاب می خوندم و هم شما را نگاه می کردم ...

غزل (با نگاه عاقل اندر سفیه) : از این به بعد کتابت را نیاور ... فقط منو نگاه کن ! کار بدیه که مامانا وقتی بچه هاشون شنا می کنند کتاب بخونند باید فقط بچه ها را نگاه کنند !!!

من فقط یک نفر دیگر را می شناسم که به این خوبی می تواند هوشمندانه و سربزنگاه مچ آدم (شما بخوانید حال آدم) را بگیرد ... آقای پدر  

رادیو فردا !

من از شنوندگان رادیو فردا هستم ٬ نه عاشق و شیدای آنم و نه در برابرش موضع می گیرم . در واقع من رادیو فردا را به عنوان یک  منبع خبری می بینم و نه چیز دیگر . این را گفتم که از همین اول سنگهایم را با خوانندگان مطلب وا بکنم  ...

دیروز عصر من قراری داشتم که حوالی غروب بود . آقای پدر مسئولیت بچه ها را به عهده گرفت و من راهی شدم . غروب محبوبترین زمان من در  طول ۲۴ ساعت شبانه روز است و همیشه بخش عظیمی از انرژی ام را از غروب خورشید می گیرم ٬ دیدن آسمان زیبای غروب هنگام رانندگی خیلی دلپذیر بود و من حال خیلی خوشی داشتم . در راه ٬ طبق معمول رادیو فردا روشن بود و در حال پخش خبر. از محکومیت یک نویسنده و مورخ می گفت ٬ از صحبتهای ضد و نقیض مسئولان ورزش کشور در مقابل مدال آوران بازیهای آسیایی ٬ از سرگردانی مردم در حذف یارانه ها و از سوختن جنگلهای زیبای استان گلستان و ...

ناگهان حس کردم حالم خیلی بد است و دیگر نمی توانم تحمل کنم ! بار خستگی و کلافگی یک ملت را روی دوشم احساس می کردم . ملتی که دیگر دلش از این همه مشکلات بهم می خورد ملتی که دلش می خواهد گاهی ٬ فقط گاهی ٬ یک خبر خوب از رادیو بشنود .... رادیو را خاموش کردم . وقت اذان بود ٬ شیشه ماشین را پایین کشیدم و گوش و دلم را به صدای اذان که از مناره های مسجد زیبای جمیرا پخش می شد ٬ سپردم . حالم کمی بهتر شد ولی دیگر رادیو را روشن نکردم در عوض گوش سپردم به صدای های شهر ٬ اتومبیلهای در حال حرکت ٬ مردم ٬ ترمز ماشینها ... همان صداهایی که آلودگی صوتی نامیده می شود ولی در آن لحظه برای من مثل ترنم یک موسیقی بود. 

پی نوشت : یکی از برنامه های رادیو فردا که حرص مرا در می آورد برنامه "صبحانه با خبر" (یا یک همچین چیزی) است که صبح زود (فکر می کنم حدود ۷ ) پخش می شود و در کنار موسیقی های خاطره انگیز و دانستنی های مفید ٬ اخباری هم دارد که آنچنان است که دانم و دانی ... و از طرفی صدای پرنشاطی که گاه بگاه می گوید " صبحانه با خبر ٬ نوش جانتان ... " به گمانم یکی باید به این حضرات حالی کند که این اخبار نشاط انگیز؟! همه باعث سوءهاضمه و اضطراب می شود ! من می دانم که دانستن حق مردم است ولی واقعا نمی شود سر صبحی با یادآوری این همه مشکل و بدبختی مردم را بیشتر از این نچزانید و اطلاع رسانی را لااقل بعد از صبحانه شروع کنید ؟؟؟

پی نوشت ۲ : برای آنکه بی انصافی نکرده باشم از همین جایگاه اعلام می کنم  که من از طرفداران پر و پا قرص رادیو پس فردا و فرشید منافی هستم  خدا حفظت کنه جوون ...

محمد و خانم هاویشام !

هر روز که محمد از مدرسه به خانه می رسد ٬ یک گزارش سریع و مختصر از وقایع روزانه به من می دهد و این برای هر دوی ما به نوعی آیین روزانه تبدیل شده . دیروز وقتی به خانه رسید با لحن نالانی گفت  « باید در مورد یکی از شخصیتهای کتاب Great Expectations بنویسم  »

می دانستم که در کلاس انگلیسی مشغول بررسی رمان آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز هستند و او کم و بیش با علاقه قضیه را دنبال می کند ٬ این بود که گفتم « خوب ؟ این که ناله ندارد ! »

دوباره نالید « آخه من باید در مورد میس هاویشام بنویسم ...  »

خنده ام گرفت و با خودم فکر کردم " طفلک بچه ! این همه شخصیت توی این کتاب هست ...آنوقت  خانوم هاویشام ؟؟؟؟ " با این وجود به روی خودم نیاوردم و گفتم « خوب من مطمئن هستم که تو می توانی ! به هر حال این یکی از شخصیتهای خیلی جذاب و پیچیده کتاب است و می توان کلی راجع به او  مطلب نوشت  »

با بی چارگی گفت « اصلا چرا ما باید در مورد کتابهای دیکنز بخونیم ؟ اینقدر کتابهایش Sad و Dark است ٬ همه توی کتابهایش بدبخت هستند ! این همه کتاب FUN هست ٬ آنوقت ما باید اینها را بخونیم  »

گفتم « بی انصافی نکن ! کتابهای دیکنز دوره مهمی از ادبیات انگلیسی را نشان می دهد . تازه همه شخصیتهایش هم که بدبخت نیستند ٬ اگر هم باشند بعد عاقبت به خیر می شوند ! در واقع می توان گفت بیشتر شخصیتهایش بدبخت هستند چون در آن دوران بیشتر مردم بدبخت بودند و ... »

با عصبانیت سخنرانی ادبی - تاریخی مرا قطع کرد و گفت « خودم می دونم ! دارم درسشو می خونم ... می دونم شما دوستش دارید و کتابهایش را خوانده اید برای همین ازش طرفداری می کنید (قیافه من ِ بی گناه در این لحظه این شکلی بود ) ولی من راجع به این زن دیوونه چی بنویسم ؟ اصلا وقتی بهش فکر می کنم دلم Black می شود !!! مثلا خود شما چند خط می توانید در مورد او بنویسید »

با شوخ طبعی جواب دادم « اووووم ! خوب اگر راستش را بخواهی ... پنج صفحه به پارسی و حداکثر پنج خط به انگلیسی ... »

زیر چشمی نگاهی به من و دفتر و دستک زبان انگلیسی ام که روی میز جلویم پهن بود کرد و زد زیر خنده ٬ حال و هوایش عوض شد و رفت که لباسهایش را عوض کند و نهارش را بخورد و برود سراغ خانوم هاویشام ...

پی نوشت : امروز خوشحال و خندان به خانه آمد و گفت « معلمم از نوشته من در مورد میس هاویشام خیلی خوشش آمد و گفت خیلی خوب این آدم سیاه را توضیح داده ام »  

غربت !

 

محمد را برده ایم برای کلاس شنا ... معلوم می شود که حوله یادش رفته !!! چاره ای نیست جز رفتن به نزدیکترین مرکز خرید و خرید یک حوله تا وقتی از آب بیرون می آید سرما نخورد .

مرکز خرید K.M کوچک است و خاص هندیها و برایم آشنا نیست این است که از یک نفر می پرسم که از کجا می توانم حوله بخرم و تا او برود و پرس و جو کند نگاهی به دور و برم می اندازم . چشمم به یک مادر هندی می افتد که روی نیمکتی روبروی طلافروشی نشسته و با شیشه کودکش را شیر می دهد و زیر لب زمزمه می کند . دیدن این منظره همیشه لبخندی بر روی لبانم می آورد ٬ زن که لبخندم را دیده به رویم می خندد و می گوید « توی خانه شیر نمی خورد ٬ عادت دارد دور و برش شلوغ باشد ... در هند دنیا آمده ٬ وقتی خانه(هند) بودیم دور و برمان همیشه شلوغ بود . مادر ٬ پدر٬ خواهر و برادرها و بچه هایشان ...تازه برگشتیم و اینجا هر دوی ما دلتنگ شده ایم ٬ وقت شیرش که می شود می آییم اینجا لااقل او فکر می کند که در خانه است ... »

مرد مسئول از راه می رسد و محل خرید حوله را نشانم می دهد . از زن خداحافظی می کنم و به راه می افتم ٬ در حالی که فکر می کنم « امان از غربت که گاهی دمار از روزگار آدم در می اورد ٬ امان از غربت ... »

بخاطر یک عدد بستنی !

طبق معمول تا چشمش به تابلوی بستنی Baskin-Robbins می افتد ٬ دل و دین از کف می دهد و شروع می کند به خواهش و تمنا برای بستنی ...

مخالفت می کنم ! از دیشب دوباره تک و توک سرفه هایش شروع شده و نمی خواهم به هیچ دلیلی سرفه ها تشدید شوند . معمولا این جور مواقع قانع می شود ولی امروز نه ! آنقدر زبان ریخت و گفت و گفت تا آقای پدر و بعد هم مرا خام کرد و به مراد دل که یک عدد بستنی بقول خودش Rainbow بود ٬ رسید .

بستنی خوردن همان و تشدید سرفه ها همان ... از زمانی که سوار ماشین شدیم و بطرف خانه براه افتادیم ٬ غزل سرفه کرد و ما سه نفر  به ترتیب غرغر کردیم که «چقدر گفتم امروز بستنی نخور ! حالا ببین هی سرفه می کنی ! آخه بچه باید گوش به حرف بزرگترش بده  و ... » تا زمانی که به خانه رسیدیم و آنجا بعد از یک رشته سرفه طولانی وقتی من آماده می شدم تا دوباره غرغرهایم را از سر بگیرم ٬ شنیدم که زیر لب می گوید «اصلا چرا به این آقاها اجازه می دهند در سنتل (همان سنتر) بستنی فروشی بزنند که بچه ها ببینند و هی به مامان و باباشون بگویند بستنی بخر و بعد هم سرفه کنند و مامان و بابا و داداششون دعواشون کنند ؟! »

واقعا چرا ؟ کسی می دونه ؟

شکر !

در مدرسه بچه های من ٬ کودکی معلول وجود دارد . هر روز صبح پدر یا مادرش او را به مدرسه می رسانند ٬ صندلی چرخدارش را باز می کنند و او را روی آن می نشانند و در حالی که با او حرف می زنند و می خندند ٬ با شادی و نشاط به همراه پرستار ویژه اش به کلاس می برند .

صبحها وقتی این خانواده را می بینم از خودم شرمنده می شوم که گاهی بخاطر چیزهای کوچک سر محمد و غزل نق می زنم و فراموش می کنم اگر روزی هزاران هزار بار خدا را فقط و فقط ٬ بخاطر سالم بودن بچه ها شکر کنم ٬ باز هم کم است .... حالا بماند شکرگذاری بخاطر بقیه نعمتهایی که از شمارش خارجند !

گاهی نعمتهایی که خداوند از سر لطف و کرم به ما عطا کرده چنان برایمان عادی می شود که فراموش می کنیم که چقدر باید بخاطرشان قدردان باشیم .

خداوندا ! مباد که چشمهایمان بر روی نعمتهای بی کرانت ٬ و زبانهایمان در سپاس و ستایشت ٬ بسته شود ...

 

انتظار !

این روزها هر لحظه در انتظارم ...

منتظر یک تلفن ٬ یک خبر ٬ خبری از حال عزیزترین مادربزرگ دنیا که بدحال است ...

هر بار که تلفن زنگ می زند بند دلم پاره می شود ...

از این انتظار متنفرم ... خدایا خودت کمک کن !

گاهی این دوری عجیب غیرقابل تحمل می شود ...

منت !

امروز بعدازظهر برای ملاقات با معلم غزل بانو به مدرسه رفتم . در پایان ۱۰دقیقه وقتی که به من اختصاص داده شده بود تا در مورد وضعیت دخترکم سوال کنم ٬ صمیمانه از معلمش تشکر کردم و گفتم که می دانم کار با این گروه سنی از بچه ها دشواری های ویژه خودش را دارد ... در جواب من به سادگی گفت « من کارم را دوست دارم ٬ در غیر این صورت هرگز آنرا شروع نمی کردم یا حداقل ادامه اش نمی دادم » و من بی اختیار به یاد مراسم بزرگداشت نوروز گذشته که از طرف یکی از مهد کودکهای ایرانی شهر ما برگذار شد ٬ افتادم که مدیر مهد هر دفعه که روی صحنه رفت با صدای رسایی اعلام کرد که معلمان دلسوز خیلی زحمت و سختی کشیده اند تا بچه ها را برای مراسم آماده کنند و این که کار با این بچه ها خیلی دشوار است و خلاصه ایهاالناس قدر بدانید ...

من منکر سختی کار نیستم ... مراسم ذکر شده ٬ مراسم جالبی بود و بچه های نازنین ایرانی اجراهای خیلی زیبایی داشتند و به واقع دست معلمانشان درد نکند ٬ چیزی که نمی فهمم این است که چرا باید بارها و بارها بخاطر کاری که وظیفه است ٬ سر پدر و مادر بچه ها منت گذاشت ؟؟؟؟ جواب به غیر از این است که خیلی از آدمهایی که در جامعه ایرانی وارد این حرفه (و سایر حرفه ها) می شوند در واقع مجبور به انتخاب این حرفه شده اند و این وسط علاقه یا تخصص شخصی هیچ جایی نداشته است ؟!

و این وسط طفلک بچه ها ....

عشق !

 

با شیفتگی خاص همه نوعروسان عاشق می گوید « من خیلی خوش شانسم ! آخه می دونی این روزها عاشق شدن خیلی سخته .... »

می خندم و می گویم « شاید حق با تو باشد ولی هنوز یک مرحله سختتر پیش رو داری »

باشیطنت می پرسد « مادر شدن ؟ »

سرم را تکان می دهم و می گویم « نه عزیزم ٬ عاشق ماندن .... »

با حیرت نگاهم می کند و می گوید « یعنی چی ؟ »

می خندم و می گویم «  بگذار چند سال بگذرد .... خودت می فهمی ! »

نقش حیاتی من در زندگی دخترم

شکی نیست که ما مادرها نقش حیاتی و ضروری در زندگی فرزندانمان داریم . می گویید نه !!! به دو صحنه زیر توجه کنید و نقش اساسی مرا در زندگی غزل بانو ببینید .

صحنه اول :

غزل دست مرا می کشد و با قلدری و زورگویی خاص یک دختر ۴ ساله بطرف اتاقش می برد و می گوید «  برویم پازل بازی کنیم » به اتاق که می رویم اجازه نمی دهد من دست به هیچ قطعه ای از جورچین بزنم و دایم می گوید « نه ! خودم تنهایی ... » کفرم بالا می آید و می گوید « خوب پس مرا برای چی آوردی اینجا ؟ بگذار بروم کتابم را بخوانم » جواب می دهد « نه ! شما باید اینجا بنشینی و وقتی من پازلم را تمام کردم بگویی آفرین دختر خوشگل و باهوشم ... »  

صحنه دوم :

باز هم در اتاق غزل هستیم . این بار قرار است نقاشی کنیم و باز هم این فسقلی همه مداد رنگی ها را از دست من می گیرد و می گوید « خودم تنهایی ... » می گویم « خوب پس من رفتم ... » جواب می دهد « نه ! بشین که اگر نوک مداد من شکست بروی از اتاق محمد اون چیز قرمز بزرگ را که مداد را تویش می کنیم (منظورش تراش رومیزی محمد است) بیاوری و مدادم را درست کنی » من می گویم «  خوب خودت برو ... » با چاپلوسی می گوید « نه ! من که نمی توانم ... آخه دختر کوچولوی ناز شما هستم »

پناه بر خدا از دست این وروجک ها

بر بلندای برج

پنجشنبه شب به همراه آقای پدر و بچه ها رفتیم برای بازدید برج دبی یا همان برج خلیفه

به گمانم بیشتر اهالی شهر ما به این غول شاخداری که وسط شهر سر به فلک کشیده تعلق خاطر خاصی دارند . بیشتر ما از اول شاهد پا گرفتن بنا بودیم و ذره ذره قد کشیدنش را نظاره کردیم .... مثل مادری که بچه اش را می پاید و ذوق بزرگ شدنش را می کند . خدا می داند چقدر دمغ شدیم  وقتی که در زمان افتتاح ٬ بجای برج دبی با نام برج خلیفه به عالم معرفیش کردند .

از آنجا که می دانستیم چند ماه اول بازدید از برج با ازدحام و شلوغی زیادی همراه خواهد بود کمی صبر کردیم تا غوغای اولیه فروکش کند ٬ اگرچه همین حالا هم شلوغ و پربیننده است و ما چیزی در حدود ۱ ساعت فقط در صف بالا رفتن بودیم ... آن بالا حال و هوای خاصی دارد . دیدن شهری که چنین با شتاب رشد می کند و بزرگ می شود از آن بالا جالب است . دوربینهای نصب شده در جای جای سالن بازدید شما را به نگاهی نزدیکتر به شهر دعوت می کند و کلید سفر زمان (Time Travel) روی هر دستگاه شما را از دیدن بیابانی که ناگهان تبدیل به چنین شهری شده غرق در شگفتی می کند ٬ تجربه ای که بیش از همه برای محمد جالب و هیجان انگیز بود . ما شب را برای بازدید انتخاب کرده بودیم که بی تردید دبی در شب زیباتر است و حالا آن بالا بودیم و چه نزدیک به خدا و چه درو از خلق خدا ! اگر خودم تنها بودم چه بسا حالا حالاها پایین نمی آمدم ولی افسوس که بچه ها خسته بودند و صف آسانسوری که باید با آن پایین می رفتیم ٬ دراز ...

خلاصه کلام اگر مسافر این شهر هستید ٬ تجربه دیدن این بنا را از دست ندهید .

لحاف خدا !

انگار نوشتن هم مثل ورزش کردن می مونه ... نباید بگذاری پشتت باد بخوره وگرنه دوباره از سر گرفتنش کار حضرت فیله !!!

این مدت که ننوشتم بر حسب ظاهر کار خاصی نداشتم ولی ذهنم بدجوری درگیر بود که هنوز هم هست . از آن وقتهایی که ترجیح می دهی هم دلت را به روی دیگران ببندی هم دهنت را مبادا که چیزی بگویی که نباید و بعدا از گفتنش پشیمان شوی . خلاصه بقول دوست نازنین وبلاگی ام پیمانه (مامان پرنیان)   پناه برده ام زیر لحاف خدا ! که نمی دانید چه جای امن و آرامی است .

دخترک فارغ التحصیل من !

هفته گذشته غزل بانو از مهد کودک فارغ التحصیل شد   ....

باور کردنی نیست که زمان چقدر سریع می گذرد !!! انگار همین دیروز بود که غزل فسقلی را برای اولین بار به مهد کودک بردم و او با چشمانی درخشان از تعجب و خوشحال از دیدن این همه بچه هم سن و سال خودش ٬ رفت که جهان جدیدی را کشف کند در حالی که من با دلی نگران و صورتی پریشان شاهد دور شدن او از آغوشم بودم ٬ جایی که دو سال تمام در آن از هر گزندی حفظش کرده بودم ! ولی چاره ای نبود ٬ آغوش من دیگر برای غزل کافی نبود و او مشتاقانه وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد و دو سال سرشار از شادمانی ٬ آموختن و کشف را طی کرد   .

این دو سال برای منهم سالهایی همراه با شادی و آرامش بود . هر روز صبح با دلی آسوده و خیالی راحت غزل را به مربیان دلسوز و دوست داشتنی مهد می سپردم و دنبال کارها و برنامه هایم می رفتم . نه تنها من بلکه سایر مادران هم از مربیان و امکانات مهد رضایت کامل داشتند و محیط امن و شاد آن را برای کودکانشان مناسب می دانستند .

از صبح روز پنجشنبه (آخرین روز حضور غزل در مهد) من احساس سرگشتگی می کردم ! فکر خداحافظی از کسانی که در مدت دو سال آنقدر به آنها نزدیک شده بودم (مربیان ٬ مسئولان ٬ مامانها و بچه ها) سخت دلتنگم می کرد ... ولی چه می توان کرد ؟! دخترک من این مرحله از زندگیش را تکمیل کرده و سال تحصیلی آینده به مدرسه می رود تا در کلاس پیش دبستانی ۲ تحصیلاتش را دنبال کند  .

معلم محبوب غزل به رسم یادبود به دخترکم کارتی با عکس زیبایی از خودش و غزل هدیه کرده و متن زیر را بر روی آن نگاشته :

Dear Ghazal , Sometimes you may feel small , but always remember your personality is larger than life it self

خواندن این متن و خداحافظی با همه آن عزیزان اشک مرا درست و حسابی درآورد و آرزو کردم انسانهایی که در آینده سر راه زندگی غزلکم قرار می گیرند همینقدر فهمیده و دلسوز باشند .

مردی که در بهار رفت !

مدتی بود انتظار شنیدن این خبر بد را داشتم . می دانستم که به شدت بیمار است و دیگر رمقی برایش نمانده و هر وقت به یادش می افتادم برایش دعا می کردم ... خبر فوتش را که شنیدم با اندوه فکر کردم " خدایا ٬ یک رشته دیگر هم که مرا با گذشته متصل می کرد ٬ قطع شد !!!  "

و به یاد روزهای بچگی افتادم ...

تا یادم یادم می آید ٬ قد بلند ٬ سبزه رو ٬ لاغر و عبوس بود و من از او می ترسیدم و در حضورش وراجی های مداومم را فراموش می کردم . در واقع ما دو نفر به عنوان فامیل سببی ٬ در نهایت بیگانگی بودیم . او ٬ مرد متشخصی بود از یک خانواده شناخته شده که در شهر کوچکش همه احترامش را داشتند و من دختر بچه تخسی بودم که بر خلاف دخترهای موقر و سنگین و رنگین خودش از در و دیوار بالا می رفتم ٬ دنبال مارمولک ها می دویدم ٬ عاشق پروانه ها بودم و خلاصه آرام و قرار نداشتم .

خانواده من ساکن تهران بود ولی ما بیشتر تعطیلات نوروزی را در شیراز و جهرم (زادگاه پدرم) و در کنار خانواده پدری می گذراندیم تا هم دیداری از خانواده تازه کرده باشیم و هم از طبیعت بی نظیر استان فارس در فصل بهار لذت ببریم . از آنجا که او جزو بزرگان فامیل بود و دیدارش واجب هر سال روز اول یا دوم عید به دیدار او و خانواده اش می رفتیم . در آن روزهای کودکی من ، ما دو تا هر چقدر هم که متفاوت بودیم ، یک وجه مشترک داشتیم ... هر دو عاشق باغی بودیم که او خانه اش را در گوشه ای از آن بنا کرده بود . باغ زیبایی پر از درختان نخل ٬ پرتقال ٬ نارنج ٬ نارنگی و لیمو ترش . باغی که در بهار برای من (که ساکن آپارتمان بودم) سرزمین عجایب بود . زمانی که برای دید و بازدید به خانه آنها می رفتیم ٬ در اولین فرصت به باغ می گریختم ... و بهار آنجا منتظرم بود ! عطر گلهای بهار نارنج ٬ نسیم خنک بهاری و آن همه شقایق و گل بابونه که هنوز می توانم چشمانم را ببندم و عطرشان را احساس کنم . در آن باغ به همراه یکی دو تا از بچه های فامیل زمان و مکان را فراموش می کردیم به همه جا سر می کشیدیم ٬ از درختها بالا می رفتیم  ٬ تخم قورباقه ها از لابلای خزه های حوض وسط باغ شکار می کردیم و گلهای زیبای بهاری را می چیدیم تا برای بهترین مادران دنیا دسته گل درست کنیم .

از میان روزهای قشنگی که در آن باغ گذراندم یک روز در ذهنم برجسته تر از روزهای دیگر است ... حدودا  ۹ ساله بودم و در حال چیدن گل شقایق که ناگهان صدای پایی از پشت سرم شنیدم ٬ سرم را بلند کردم و او را دیدم که به طرفم می آید . مثل کسی که در حال کار بدی مچش را گرفته باشند دست و پایم را گم کردم ٬ ولی او عصبانی به نظر نمی رسید . نزدیک شد ٬ به من و گلهای توی دستم نگاه کرد و گفت " به این گلها دست نزن چشم درد می گیری ! " این حرف را قبلا هزار بار شنیده بودم همه اهالی جهرم می گفتند گل شقایق باعث چشم درد می شود و بعضی آنرا " گل چشم دردو" می خواندند ولی برای من اصلا قابل قبول نبود که گل به این زیبایی بتواند به کسی آسیب بزند این بود که جواب دادم " نه ! من قبلا هم به اینها دست زدم ... چیزی نمی شود ! من شقایق را دوست دارم " سایه ای از یک لبنخند روی لبانش دیدم ٬ پرسید " چرا ؟ " جواب دادم " چون با بهار می آید ! من عاشق فصل بهارم " این بار خندید و گفت " بهار را دوست داری ؟ منهم بهار را دوست دارم ... " و رفت ٬ همانطور که همیشه راه می رفت استوار و با دستهای حلقه شده به پشت ... به خودم جرات دادم و خواهش کردم اجازه بدهد با دوربینی که آن روزها از پدرم قرض کرده بودم ٬ عکسی از او بگیرم ! آن عکس را هنوز به یاد دارم ٬ او جلو دیوار کاهگلی باغ ایستاده با بلوز سفید مرتب و تمیز ٬ شلوار طوسی اطو کشیده و نگاهی به دورستها و پایین پایش پر است از گل های شقایق و بابونه ...

این روزها هر وقت به یاد او می افتم این خاطره برایم زنده می شود . خاطره مردی که بهار را دوست داشت و در بهار مرد ...

توضیح : این یاداشت حدود چهل روز پیش نوشته ام ولی مجالی برای ویرایش و نشر آن پیش نیامد تا امروز که به مناسب چهلمین روز فوت آن مرحوم دوباره به سراغش آمدم و بلاخره تمامش کردم .

تحقیق !

این روزها محمد سخت درگیر کار تحقیقی پایان سال درس علوم اجتماعی است ٬ کاری که از دید من فوق العاده جذاب و آموزنده است .

معلمان علوم اجتماعی بچه های هر کلاس را به گروههای چهار نفری تقسیم کرده و از آنها در خواست کرده اند که برنامه سفر یک ماهه به دور دنیا (حداقل یک کشور از هر قاره) را برای یک نفر و بر اساس بودجه مشخص طرح ریزی کنند .هر فرد در گروه سمت خاصی دارد مسئول آژانس مسافرتی ٬ مشاور جغرافیا ٬ مشاور تاریخ و حسابدار . گروه موظف است اطلاعاتی مثل کشورها و شهرهایی که بازدید می شود ٬ نحوه سفر (هوایی ٬ دریایی یا زمینی) ٬ مکانهای دیدنی ٬ محل اقامت ٬ وعده های غذایی (ترجیحا غذاهای بومی کشور میزبان) ٬ ارز مورد نظر ٬ هزینه های مربوطه ٬ تاریخ دقیق ورود و خروج از هر شهر و کشور و ... را بطور دقیق و بر اساس واقعیت موجود تنظیم کرده و به معلم کلاس ارائه دهد . بدیهی است که بچه ها برای بدست آوردن اطلاعات باید از اینترنت و Google Earth و ... استفاده کنند .

نحوه کار به این صورت است که گروه بر روی کشورهای مقصد به توافق می رسند . سپس مشاور جغرافیا مکانهای خاص و جالب جغرافیایی هر منطقه ( کوه ٬ رودخانه ٬ دریاچه ٬ جنگل یا ...) را تعیین می کند و نحوه سفر را از مکانی به مکان دیگر و هزینه های مربوطه را اعلام می کند . مشاور تاریخ ٬ موزه ها و مکانهای تاریخی را که باید در هر شهر بازدید شود و تاریخ و زمان بازدید از هر مکان و هزینه آن را مشخص می کند . مسئول آژانس مسافرتی وظیفه رزرو بلیطهای مربوطه و اقامتگاهها و ... را داراست و حسابدار در تمام مدت کنترل می کند که هزینه های اعلام شده توسط سایر افراد گروه از بودجه تعیین شده بالاتر نرود و با کمک و همفکری سایر مشاوران بهترین و اقتصادی ترین خطوط حمل و نقل ٬ اقامتگاه و ... را مشخص می کند .

 و این برنامه برای دانش آموزان کلاسهای ۶ ٬ ۷ و ۸ طراحی شده ...   فکرش را بکنید !!!!

من در حالی که با علاقمندی و کنجکاوی زیاد برنامه را دنبال می کنم با اندوه به ساعتهای بی پایانی فکر می کنم که نسل ما برای حفظ کردن آن همه تاریخ و جغرافی تلف کرد و با پایان یافتن امتحانات قسمت بزرگی از آموخته ها را فراموش کرد چون نهادینه نشده و تنها برای گرفتن نمره ٬ در مغز چپانده شده بودند   ولی این بچه ها با چنین برنامه هایی هرگز آموخته هایشان را فراموش نمی کنند  .

پی نوشت ۱ : محمدِ من ٬ با توجه به علاقه بی پایانش به تاریخ ٬ مشاور تاریخ گروه خودش است .

پی نوشت ۲ : وقتی به محمد پیشنهاد کردم سعی کنند کشورها و شهرهایی را انتخاب کنند که آنها را دیده اند و مکانهای تاریخی و دیدنی اش را می شناسند با این جواب مرا خجالت داد " نه ! این تقلب است ... شاید کسی سفر نرفته باشد ! تازه این جوری که چیزی یاد نمی گیریم ... "

تمدن !؟

هر وقت منظره قطع یک درخت قطور و کهن را می بینم ٬ دلم می گیرد ...

فکر می کنم چند صد سال مادر طبیعت با عشق و صبر بی نظیرش آن نهال کوچک لرزان را در آغوش مهربان خود پرورانده تا تبدیلش کند به این درخت زیبای تنومند... و حالا ما انسانها به راحتی در عرض چند دقیقه این همه شکوه و زیبایی را به خاک می افکنیم تا بجای آن تمدن را بسازیم !!!

با ساخت و ساز مشکلی ندارم ولی انگار ما آدمها یادمان رفته این تیشه ای که بر ریشه طبیعت می زنیم ٬ پتکی است بر تمدن بشری ... 

سفرنامه استانبول

این دومین سفر من و خانواده ام به شهر زیبای استانبول بود . سفر اول آنقدر پرخاطره و قشنگ بود که وقتی آقای پدر پیشنهاد کرد در یک هفته باقیمانده از  تعطیلات عید پاک به استانبول سفر کنیم همه اهل خانه استقبال کردند . بر خلاف سایر سفرها که همیشه با برنامه ریزی قبلی انجام می شد ٬ مقدمات این یکی در عرض ۲۴ ساعت انجام شد آنهم در حالی که غزل بانو دچار حساسیت فصلی و سرفه ی شدید شده بود و تا پنج ساعت قبل از پرواز ما مطمئن نبودیم که سفر انجام خواهد شد یا نه ... به هر حال با خوشبینی و مثبت اندیشی ٬ آرام گرفتن نسبی غزل در اثر مصرف دارو و صد البته سپردن همه چیز به دست خدا ٬ جمعه شب در استانبول بودیم . از پنجره سوئیت در هتل ٬ بسفر زیبا در شب مثل الماس می درخشید و دلربایی می کرد . می شد ساعتها کنار پنجره ایستاد و بدون خستگی به این منظره نگاه کرد .

صبح شنبه قبراق و سرحال راهی دیدن دیدنی های شهر شدیم . آنچه در نگاه اول همه ما را شگفت زده و شاد کرد وجود تعداد بی شماری از گلهای زیبای لاله از هر رنگ و هر نوع در سرتاسر شهر بود که اول آن را به وجود بهار نسبت دادیم ٬ دو روز بعد بود که فهمیدیم گل لاله نماد و سمبل کشور ترکیه است (به توضیح انتهای یاداشت مراجعه کنید) . از آنجا که در سفر اول دو مسجد معروف شهر را دیده بودیم این بار به سراغ کاخ زیبای دولما باغچه  (Dolmabahce Palace) رفتیم که محوطه ٬ بنا و تزیینات داخلی زیبای آن هر بینده ای را به تحسین وا می دارد . بعد از آن هم خوردن یک نهار دلچسب در کناره بسفر هم جسم و هم روحمان را تازه کرد . ولی ماجرای واقعی سفر غروب روز شنبه آغاز شد ; وقتی که ما با آقا بایرام ملاقات کردیم . این جناب بایرام راننده اختصاصی هتل بود و آن شب قرار بود تا فقط ما را به یک مرکز خرید خوب ببرد تا من بتوانم یک جفت کفش راحت بخرم که با پرسه زدنهای ما جور در بیاید ولی از همان لحظه قیم و راهنما و قهرمان ما شد و به لطف شناخت کامل او از شهر استانبول و صد البته سخاوتمندی آقای پدر  ما توانستیم بخشهایی از شهر را ببینیم که کمتر جهانگردان عادی آن را می بینند .

صبح روز یک شنبه با تاکسی آقا بایرام به سمت بلندی های استانبول به راه افتادیم که در بخش آسیایی شهر واقع شده . قسمت آسیایی شهر نوساز و زیبا و طبق گفته آقا بایرام محل اقامت ثروتمندان شهر و فروشگاهها و رستورانهای لوکس بود ! ما مسافت نسبتا زیادی را در میان ویلاهای زیبا و خیابانهای باصفا به سمت بالا طی کردیم تا به بلندترین قسمت شهر رسیدیم که منظره نفس گیری داشت ٬ تمام شهر زیر پای ما بود . بعد از آن طبق قرار قبلی به سمت اسکله رفتیم تا با کشتی به جزیره پرنسس برویم . جزیره پرنسس مکان فوق العاده ای است . جزیره سرسبز و زیبایی که در آن خبری از اتومبیل نیست (مگر اتومبیل پلیس ٬ آمبولانس و اتوبوس مدارس) . رفت و آمد در این جزیره با پای پیاده ٬ دوچرخه ٬ درشکه و اسب انجام می شود به همین خاطر هوای جزیره بی نهایت لطیف و عالی است . جزیره پرنسس تنها مکانی بود که ما در هر دو سفر از آن دیدن کردیم و هر دو بار هم به ما خیلی خوش گذشت  . آقا بایرام قول داده بود که طعم لذید غذای واقعی ترکی را به ما بچشاند و حدود ساعت ۵ عصر ما را به رستورانی برد که جای قشنگی بود در آنجا ما انواع پیش غذا ٬ سالاد ٬ کبابهای مختلف و دسرهای ترکی را امتحان کردیم و در پایان نمی توانستیم از جایمان بلند شویم  .

صبح روز دوشنبه آقا بایرام که فهمیده بود من به صنایع دستی علاقه خاصی دارم ما را به یک فروشگاه چرم و جیر عالی و بعد به یک نمایشگاه و فروشگاه سفال و سرامیک اصل برد . متاسفانه در حال حاضر آنچه در بازارهای ترکیه به عنوان چرم و سرامیک عرضه می شود بیشتر از کشور چین وارد می شود یا فاقد کیفیت است و جهانگردان بی گناه و بی تجربه (مثل خود من) با شادی آنها را بجای اجناس اصل ترکی خریداری می کنند ٬ ولی ما آقا بایرام را داشتیم !  او برای خرید سفال و سرامیک ما را به سراغ خانواده ای برد که قرنهاست با خاک رس و کوارتز و رنگ و کوره آشنا هستند . در آنجا به ما طرز ساخت یک گلدان با چرخ سفالگری به صورت عملی نشان داده شد و در حین کار توضیحات جالبی در مورد این هنر و تفاوت ساخته های این خانواده با بقیه داده شد ٬ بعد از آن ما به دیدن کارهای زیبای هنرمندان و صنعتگران این خانواده رفتیم که ما را مدهوش و حیران کرد  (برای دیدن نمونه کارهای زیبای آنها می توانید به صفحه خانواده FIRCA   مراجعه کنید ) . اگر به استانبول سفر کردید حتما از این نمایشگاه و فروشگاه دیدن کنید ولی اگر از دیدن قیمتها دود از کله تان بلند شد مرا سرزنش نکنید  . بعد از خرید چند تکه از سرامیکهای زیبا به بازار بزرگ استانبول (Grand Bazaar Istanbul) رفتیم که بزرگترین بازار سرپوشیده جهان است و بیش از ۴۰۰۰ مغازه دارد ولی متاسفانه در حال حاضر بیشتر کالاهای تقلبی و چینی در آنها یافت می شود تا کالاهای مرغوب و اصل ترکیه ... در هر حال دیدن حال و هوای قدیمی این بازار خالی از لطف نیست و بقول دوستی شما را به یاد بازار بزرگ تهران می اندازد . 

صبح روز سه شنبه به استراحت و جمع و جور چمدانها گذشت ٬ ظهر بود که به طرف فرودگاه آتاتورک به راه افتادیم و ۱۰ شب به وقت دبی در خانه بودیم . سفر خیلی خوب و شیرینی بود . این شهر زیبا و روح باستانی آن خیلی با حال و هوای من سازگاری دارد و با کمال میل دعوت مجدد آقای پدر را برای دیدن دوباره این شهر در آینده خواهم پذیرفت  .

توضیح : در نمایشگاه و فروشگاه سرامیک با خانم جوانی ملاقات کردیم که از نوادگان این خانواده کهن و قدیمی بود و اطلاعات کاملی از هنر خانوادگی خود و تاریخ ترکیه داشت من و محمد از مصاحبت او لذت زیادی بردیم . او بود که به ما گفت گل لاله سمبل کشور ترکیه است و این طرح خاص لاله (که در زیر شکل آن را می بینید) در واقع نماد دستهایی است که به سمت بالا و برای ستایش خدا دراز شده است . آنطور که من فهمیدم قدمت و ارزش این طرح لاله برای مردم ترکیه مثل نقش ترمه برای ما ایرانیان است .

بعد از تحریر : نوشته های توپر که با رنگ سبز مشخص شده ٬ پیوند (یا همان لینک فرنگی) به صفحات مربوطه است .

نوروز پیروز !

پائولو کوئیلو در کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم می گوید :

هیچ روزی همچون روز دیگر نیست ٬ هر فردایی را معجزه ای است خاص آن ٬ همان لحظه جادویی که در آن عالم های فرسوده رو به زوال می روند و ستاره های نوین پدیدار می آیند .

خداوندا تو با لطف بی انتهایت در سال جدید ۳۶۵ معجزه جدید به ما عطا کردی ! یاری مان کن تا از آنها به درستی بهره ببریم . 

عیدتان مبارک ٬ نوروزتان پیروز ٬ سالتان خوش

 

سال کهنه ... سال نو !

 

همیشه این روزهای پایانی سال برایم جالب بوده است !شیرینی خاص یک شروع جدید همراه با حسرت از دست دادن یک چیز قدیمی که می دانی خواهی نخواهی باید برود . این دویدنهای پایانی سال و روزهای پر از انرژی مثبت و شادی که همه را به جنبش وا می دارد حتی اگر دغدغه های ذهنی حسی برای حرکت برایشان نگذاشته باشد .

در سالی که می رود خیلی چیزها در زندگی من و همه ما عوض شده است . شروع شیرین یک کار تازه ٬ یافتن یک دوست خوب و یا خیلی تغییرات قشنگ دیگر که همه ما با شادی آنها را به سال جدید خواهیم برد . ولی لحظات سختی هم بوده . ناامیدی ها ٬ شکستها و تلخی کشف بعضی واقعیتها ... نمی توان گفت ای کاش می شد همه لحظات تلخ و شکستها را به سال قدیمی سپرد تا با خود ببرد چون غیر ممکن است ولی می توان از همه شکستها و تجربه های تلخ سالهای قبل درس گرفت برای شروع بهتر یک سال نو ٬ زندگی نو و عادتهای جدید !

قطار زندگی با شادی و غم ما از حرکت باز نخواهد ایستاد و زندگی همیشه جریان خواهد داشت پس چه بهتر که اگر زمین خورده ایم یا مایوس و ناامید شده ایم دستمان را به زانو بگیریم ٬ برخیزیم ٬ یا علی بگوییم و دوباره ادامه دهیم ولی تجربه های حاصل از شکست را فراموش نکنیم و نگذاریم مسیر زندگی دوباره ما را به سوی ساده لوحی و اشتباهات قبلی سوق دهد .

و  یادمان باشد  تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

تولد

صبح است ...

 مثل هر روز جلو آیینه ایستاده ام و به چهره آشنا در آیینه لبخند می زنم . یک دفعه چند چروک ریز می نشیند زیر چشمهایم روی آیینه ... خنده ام می گیرد ! انگار تمام این سالها که بر من گذشته از زیر چشمهایم عبور کرده اند  که جای پایشان اینطور بر جای مانده ... 

غمی نیست ! خدا را شکر می کنم که این سالها از قلبم عبور نکرده اند و این چروکها بیشتر اثر خنده اند تا گریه ...

امروز سی و هشت ساله شدم

رهایی !

امروز استاد یوگا گفت " وابستگی ذهنی و عاطفی شما به هر فردی باعث می شود که به همراه فراز و نشیب های روحی او ٬ شما هم دچار آشفتگی ذهنی شوید و آرامش درونیتان مختل شود . پس رها شوید از هر گونه وابستگی به پدر ٬ مادر ٬ همسر ٬ فرزند و به عزیزانتان دلبسته باشید نه وابسته ... "

و من از امروز صبح تا بحال فکر می کنم که چقدر رسیدن به این مرحله سخت است و چه تلاشی می طلبد !!!

 شاید بهتر است رسیدن به این مهم برای همه ما در دستور کار سال جدید قرار گیرد ...

غیبت کبرِی

غیبت من خیلی طولانی شده ! می دانم

سرم خیلی شلوغ بوده و هست ... مقدمات یک سفر کوتاه ٬ خود سفر و حالا هم تغییر دکوراسیون و خانه تکانی

به محض اینکه کمی به کارهایم سر و سامان بدهم برمی گردم

لحظه !

با محمد در اتاقش نشسته ایم و در اینترنت به دنبال طرحهای مختلف جامدادی رومیزی می گردیم . قرار است هر دانش آموزی ۱۰ طرح جالب را انتخاب کند و از آنها ایده بگیرد و خودش یک جامدادی رومیزی بسازد . این کار مربوط به درس جالب و مبتکرانه Design Technology (مترجم گوگل آن را طراحی فناوری ترجمه کرد) یا بقول خودشان DT است . دو تایی بحث می کنیم بر سر اینکه کدام قشنگ و از مهمتر قابل ساخت در کارگاه مدرسه است و از آنجا که کار مربوط به محمد است من فقط نظر می دهم و او انتخاب می کند . در این میان گاهی برمی خوریم به بعضی طرحهای عجیب و غریب ٬خنده دار و گاهی بی ادبانه که ما را از خنده روده بر می کند ... سر و صدای ما غزل را از خواب عصرانه بیدار می کند و با کله ژولیده و بد خلق از بیدار شدن بی هنگام به ما می پیوندد و در زمان کوتاهی سه تایی با هم اتاق را روی سرمان می گذاریم ...

به محمد و غزل نگاه می کنم که سر به سر هم می گذارند و می خندند ... فکر می کنم خوشبختی و زندگی همین است ٬ همین لحظه که من در کنار عزیزانم هستم و آنها سالم و سرحالند ! سرشار ازامید و  انرژی مثبت می شوم و به یاد حرف همیشگی استاد یوگا می افتم   " در لحظه زندگی کنید تا هستی با شما هماهنگ شود ... "

امید !

در مدرسه محمد دانش آموزی وجود دارد که در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان است . محمد می گفت " او در حال شیمی درمانی است و ما یک گروه خیریه تاسیس کرده ایم تا برای کمک به مداوای او پول جمع کنیم ... "

برخورد انسانی و منطقی اولیای مدرسه با این دانش آموز باعث شده تا سایر بچه ها بجای حس دلسوزی و ترحم ٬ نسبت به او حس همیاری و کمک داشته باشند و این دانش آموز در ذهن بقیه تبدیل شده به اسطوره صبر و مقاومت . از نگاه من همین انرژی مثبت و نگاه روشن و امیدوارانه باعث افزایش روحیه و بهبودی سریعتر این دانش آموز خواهد شد .

امروز محمد می گفت " مامان بیماری او رو به بهبود است ! خودش به ما گفت " هرگز از مشکلات کوچک زندگیتان شکایت نکنید ٬ من گرفتار این بیماری هستم ولی زندگیم را دوست دارم ... من شفا خواهم یافت و به زندگی برخواهم گشت " "

اشک توی چشمانم جمع شد و از ته دل برای بهبودی این بیمار کوچک و پرامید دعا کردم . شما هم لحظه ای چشمانتان را ببندید و برای بهبودی او و همه بیماران دعا کنید . آمین !

یک تجربه جالب !

دیروز به همراه غزل و دوستانش در مهد کودک ٬ به باغ وحش رفتیم . از من و دو مادر دیگر درخواست شده بود که برای کمک به مربی ها ٬ گروه را همراهی کنیم . سر مربی تیزبین مهد کودک خردمندانه مادرها را با بچه های خودشان در یک گروه قرار نداده بود تا حس حسادت سایر بچه ها برانگیخته نشود و مادر مورد نظر هم بطور غریزی تمام توجهش را معطوف فرزند خودش نکند . این بود که من در گروه کوچولوها (دو تا دو سال و نیم) افتادم و فقط گاهی از دور غزل را می دیدم .

تجربه جالبی بود . در گروه ما (من به همراه چهار مربی) همه رنگ پوست و مو پیدا می شد . دیدن آن همه بچه با نژاد و زمینه های ملی و فرهنگی متفاوت که در کنار هم آموزش می بینند مدل جالبی برای مفهوم " دهکده جهانی " بود . فکر می کنم بچه های ما از این جهت در جامعه چند ملیتی جالبی رشو و نمو می کنند و امیدوارم در آینده انسانهایی شوند که برای همه ملیت ها ٬ فرهنگ ها و زبانهای مختلف ارزش و احترام قائل باشند .

بودن با بچه هایی که متعلق به خودت نیستند از جهاتی آموزنده است . انگار هر لحظه چیزی را از وجود یکی از آن فسقلی های بامزه درک می کردم که جالب بود . مثلا دخترک بامزه و شادی که از مینی بوس می ترسید و تمام مدت برگشت دستش در دست من بود یا پسرک تخسی که تا رسیدن به باغ وحش بارها و بارها کمربند ایمنی اش را باز و بسته کرد و من و یک مربی دیگر به نوبت کشیک او را می کشیدیم تا یک بلایی سر خودش نیاورد . پشت قفس گوریل بزرگ و سیاه که ایستادیم ناگهان یک دست  کوچک و سرد با احتیاط در دستم سر خورد ٬ یک دختر ظریف و خوشگل بود که هیبت " گوریلا " او را ترسانده بود و پناهی می جست . نشستم و بغلش کردم سر کوچکش را در گردنم پنهان کرد و همانجا ماند تا گروه حرکت کرد و صدها تجربه جالب و کوچک از این دست ...

دنیای بچه ها خیلی قشنگ است . این شور و ذوقی که از دیدن یک چیز جدید از خودشان نشان می دهند ٬ هیجانشان ٬ معصومیتشان ... همه می تواند باعث شادی و نشاط ما بزرگترهایی بشود که از یاد برده ایم " شاد زیستن چقدر آسان است "...

و در پایان ٬ از نقطه نظر من یک شغل به لیست مشاغل سخت اضافه شد " مربی مهد کودک " 

هرگز تسلیم نشو ...

امروز برای تشویق محمد در مسابقه راگبی به مدرسه رفتم ...

محیط این مدرسه ٬ کادر آموزشی ٬ امکانات و در مجموع حال و هوای آنرا دوست دارم و از همه بیشتر شوق و ذوق محمد برای حضور در این مدرسه  را ... همیشه انرژی مثبت و خوبی را در او نسبت به مدرسه احساس می کنم که جای شکرگذاری دارد .

بگذریم ...

به همراه سایر والدین نشستم روی چمنها ... از آنجا که هنوز مسابقه شروع نشده بود و بچه های دو تیم مشغول گرم کردن خود بودند ٬ توجهم جلب شد به گروهی از دانش آموزان که در کنار زمین به همراه معلم ورزش خود مشغول تمرین دویدن برای مراسم ویژه روز ورزش بودند . در میان یکی از رفت و برگشت ها یکی از بچه ها که خیلی خسته شده بود از بقیه عقب افتاد و نفس نفس زنان در وسط مسیر ایستاد . بقیه از او جلو زدند و یکی بعد از دیگری از خط پایان گذشتند ولی معلم سوت پایان مسابقه را به صدا در نیاورد تا زمانی که آن دانش آموز هم افتان و خیزان به عنوان نفر آخر از خط پایان گذشت ...

در راه برگشت به خانه قضیه را برای محمد تعریف کردم ٬ سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت " بله  ! همیشه باید از خط پایان گذشت ... همه آدمها مثل هم نیستند ولی باید کاری را که شروع کرده اند تمام کنند ... این قانون است "

از آن موقع تا بحال به درس ارزشمندی فکر می کنم که فرزندم در این سن کم آموخته است  " مهم نیست که عقب بمانی یا حتی آخر از همه برسی ٬ مهم این است که مسیری را که شروع کرده ای ادامه دهی و به پایان برسانی ... "

این جور مواقع نگرانی هایم نسبت به پایین تر بودن سطح آموزش در مدارس انگلیسی نسبت به مدارس خودمان رنگ می بازد . فکر می کنم ارزش درسهایی مثل این اگر بیشتر از ارزش ریاضی و علوم نباشد ٬ کمتر هم نیست ...

من خوبم ... ولی تو باور نکن !!!

طبق معمول موقع احوالپرسی همه می پرسند " خوبی ؟ " ...

خوبم ؟!؟!؟!

این سوالی است که این روزها اصلا جوابش را نمی دانم !

همه چیز مطابق معمول مرتب و بجاست . آقای پدر ٬ مهربان و دلسوز ٬ مشغول کار و فعالیت . بچه ها  ٬ شاد و سرحال ٬ مشغول درس و مدرسه ... ولی من بدجوری سردرگم و آشفته ام . همیشه همینطور بوده ! قبل از یک تغییر اساسی مدتی به هم ریخته و با خودم کلنجار رفته ام تا وضعیت جدید را بپذیرم .

در حال حاضر که زندگی و خوابم به هم ریخته ٬ حتی کار به جایی رسیده که در جلسات یوگا هم به سختی تمرکز می کنم ٬ کاری که قبلا خیلی آسانتر بود.  برای بهتر شدن اوضاع هر چند وقت یکبار اندرز استاد یوگایم را به خودم گوشزد می کنم " آینده هنوز نیامده ٬ در زمان حال زندگی کن ... " یادآوری این کلام کمی آرامم می کند ولی افکار و خیالات نگران کننده همیشه در گوشه ای از ذهنم منتظر نشسته اند و با کوچکترین تلنگری دوباره خودنمایی می کنند . این جور مواقع از دست خودم کلافه می شوم ٬ بعد از سالها زندگی با یوگا هنوز هم گاهی نمی توانم ذهنم را مدیریت کنم و این نشان دهنده واقعیت دیگری است که استادم همیشه ذکر می کند " به یاد داشته باشید انعطاف پذیری ذهن خیلی سختتر از انعطاف پذیری جسم بدست می آید ... " ذهنم پر از هزاران هزار سوال است که نمی دانم جوابشان را از چه کسی بپرسم و آیا اصولا جوابی برایشان وجود دارد یا نه ؟

مثل همیشه در چنین مواقعی برای خودم کار می تراشم تا سر خودم را گرم کنم و افکار مزاحم را پس بزنم . این روزها افتاده ام به درست کردن شور و انواع ترشی ... وقتی سبزی ها و تره بار را می شویم انگار ذهنم را شستشو می دهم و وقتی آنها را خرد می کنم انگار دلواپسیهایم را خرد و ریز ریز می کنم . فقط خدا می داند چه کسی می خواهد این همه شور و ترشی را بخورد ؟! البته خدا نگهدارد دوستان مهربان را که همیشه به من و شیشه های ترشی ام لطف خاصی دارند . خلاصه اگر همین نزدیکی ها هستید " هر گونه سفارش شور و ترشی با کمال میل و اشتیاق پذیرفته می شود "

قند پارسی

زندگی در کشوری غیر از کشور خودت خوبی ها و بدی های زیادی دارد . دانه درشتهای لیست خوبها و بدها را همه می دانند ولی در این میانه جزییات ریزی وجود دارد که درک نمی شوند مگر اینکه خودت وسط گود قرار بگیری ...

یکی از این ها حرف زدن بچه هایی است که ساکن این ور آب هستند !!!

زمانی که ما از ایران مهاجرت کردیم محمد تقریبا ۴ ساله بود و از آنجا که مادر وراجی داشت که از روز اول تولد دایم با او حرف می زد ٬ زبان پارسی را به خوبی صحبت می کرد و حدود دو سال هم به مهد کودک رفته بود و کلی شیرین زبانی می کرد . یکی از نگرانی های من از اولین روزهای ورود این بود که محمد انگلیسی را در حد چند کلمه دست و پا شکسته که در مهد آموخته ٬ بلد است و حالا در مدرسه ای که هیچ کس پارسی بلد نیست چه بر سرش خواهد آمد . وقتی در مورد این موضوع با سر مربی پیش دبستانی صحبت کردم گفت " می توانید برای کمک به او در خانه انگلیسی صحبت کنید ... " خوب ! آنها که مرا می شناسند می دانند که من بدجوری روی فرهنگ و زبان و ایرانی بودنم غیرت دارم و نمی شود از این شوخی ها با من کرد ٬ این بود که جواب دادم " نه ! محمد انگلیسی را به هر حال می آموزد . شش ماه دیر یا زود فرقی نمی کند ! من نمی خواهم فرزندم زبان مادری اش را فراموش کند " و حق با من بود ! محمد انگلیسی را آموخت بدون اینکه پارسی را فراموش کند . اگرچه گاهی وقتها که در مورد مطلبی از مطالب درسی اش با مخلوطی از انگلیسی و پارسی بحث می کند ٬ من با قیافه حیرت زده نگاهش می کنم و بعد که به فرهنگ لغت مراجعه می کنم می بینم داشته در مورد دستگاه تولید مثل قورباغه یا مدارهای موازی الکتریسیته صحبت می کرده و من   ...

اما در مورد غزل قضیه خیلی پیچیده تر است . او اینجا به دنیا آمده ٬ زبان باز کرده و به مهدکودک می رود  هر چقدر هم که ما در خانه با هم به زبان پارسی صحبت کنیم باز جمله بندی های خنده دار او بیشتر بر پایه زبان انگلیسی است و برای من آزاردهنده . در صحبت با سایر مادرها به این نتیجه رسیدم که این موضوع در مورد اکثر بچه هایی با موقعیت غزل صدق می کند . رایج بودن این مطلب چیزی از نگران کننده بودن آن کم نمی کند چون معتقدم هر فردی باید زبان مادری خود را بشناسد و این وظیفه ما والدینی است که بچه هایمان را که از اصل و ریشه دور کرده ایم تا آنها را به این کار وا داریم و این ضرورت را برایشان تعریف کنیم . در عین حال فکر می کنم ظالمانه است از بچه ای که در مدرسه ٬ زمین بازی و ... تنها به زبان انگلیسی (یا هر زبان دیگری ) صحبت می کند ٬ توقع داشت که مثل بچه های ساکن ایران پارسی را سلیس و بدون اشکال صحبت  کند و به دنبال راههایی هستم تا بدون فشار آوردن به محمد و غزل بطور غیر مستقیم نحوه حرف زدن آنها را اصلاح کنم . ساده ترین روشها مثل ترجمه جمله ها و سوالهای انگلیسی بچه ها به فارسی سپس پاسخ دادن به آنها یا خواندن کتاب های پارسی زبان  نتایج خوبی دارد به علاوه محمد یک معلم فوق العاده دارد که تخصصش آموزش پارسی به بچه هایی مثل اوست و من امیدوارم روزی برسد که هر دو تا بتوانند به زبان مادری خود بطور معقولی حرف بزنند ٬ بخوانند و بنویسند .