
شبلی عزیزم از طرف شاه خاموش دعوت شده به نوشتن سرگذشت کتابخوانی و او هم به نوبه خود از سایر دوستانش دعوت کرده و ...
خوب که فکر می کنم اولین تصویر من از کتاب برمیگردد به نیمکت چوبی یک پارک کوچک . یک دختر بچه با موهای دو گوش بسته شده و دامن پلیسه کشمیر کوتاه و جوراب شلواری سفید که با دو تا چشم درشت سیاه و دهان باز به صدای مهربان زنی زیبا که برایش کتاب می خواند ٬ گوش می دهد . آن دختر کوچولو من بودم و آن زن نازنین مادرم . اولین تجربه های کتابخوانی من هم مثل خیلی های دیگر به همراه مادرم بود ولی پدرم هم در این میان سهم بسیاری داشت . یادم می آید اولین کتابهای قطور زندگیم را از پدرم هدیه گرفتم . پولینا روشنایی کوهستان ٬ بچه های راه آهن و ... و از همان موقع عاشق کتاب شدم . ده سال یکی یکدانه خانه بودم و همین تنهایی مرا بیشتر و بیشتر به سمت مطالعه کشاند .
در دوران کودکی و مدرسه ابتدایی ٬ در طول سال تحصیلی علاوه بر خرید کتاب که تبدیل به یک عادت خانوادگی شده بود ٬ کتابخانه مدرسه هم در دسترس بود و هر وقت می توانستم از زنگ ورزش در می رفتم تا به کتابخانه بروم !!! تابستانها ولی حکایت دیگری داشت . مادرم کار می کرد و آن وقتها مثل حالا انواع و اقسام کلاسها و اردوهای تابستانی نبود ٬ برای همین من روی دستش می ماندم ! این بود که بخشی از تابستان را پیش مادر بزرگم در شمال می گذراندم و تنها شرط رفتنم خرید کتابهای تازه بود که خیلی زود خوانده می شد و کار می کشید به خواندن دوباره و چند باره هر کتاب تا در پایان هفته مادر یا پدر با کتابهای تازه از راه برسند . نیمه دیگر تابستان ولی ٬ نانم توی روغن بود . خانه عمه نازنینم در شیراز (که بخشی از تابستان را مهمانش بودم) معدنی بود از کتاب . شوهر عمه ام دبیر ادبیات بود و سخت اهل کتاب و مطالعه . این بود که کتاب خانه دختر عمه هایم منبع بی پایانی بود از کتابهای خوب که هر چقدر می خواندی تمامی نداشت چون دائم کتابهای جدیدی به آن اضافه میشد ...
سالهای کودکی گذشت و رسیدم به سنین نوجوانی و رد و بدل کردن کتاب در مدرسه دور از چشم مدیر و ناظم و معلم پرورشی . و بلاخره دبیرستان و دانشگاه و همراه بودن با دوستانی که مثل خود من کِرم کتاب بودند (مرجان و لیلای عزیزم اگر این یاداشت را می خوانید بدانید که دلم برای شما و آن روزها خیلی تنگ شده) . یادم می آید زمان دانشجویی محل خانه ما در خیابان سنایی تهران بود و محل دانشگاه خیابان انقلاب سر فلسطین . من صبحها زودتر از خانه بیرون می زدم و راه را پیاده می رفتم تا پول کرایه را ذخیره کنم برای خرید کتاب ! و چه شگردهایی که در ایام نمایشگاه کتاب تهران می زدم تا از مادر و پدرم پول بیشتری بگیرم برای خرید کتاب ٬ پولی که به هر صورت کم می آمد چون من در این مورد سیری ناپذیر بودم ...
ازدواج با مردی که خودش اهل مطالعه بود راه را برای من هموارتر کرد چرا که خرید کتاب و روزنامه و مجله و اختصاص بخشی از روز را به خواندن ٬ برای او هم مثل من ضرورت محسوب می شد نه یک کار تجملی . کتاب از روز اول در سبد خرید خانواده ما وجود داشت و هنوز هم وجود دارد و آقای پدر مهربان خانه ما خیلی خوب می داند که هیچ هدیه ای به اندازه کتاب همسرش را خوشحال نمی کند ...
هنوز هم هر وقت به ایران سفر می کنیم با باری از کتاب برمی گردیم و هر دو تلاش می کنیم تا رسم پسندیده کتاب خوانی توسط محمد و غزل ادامه داده شود ٬ اگر کانالهای رنگارنگ تلویزیونی و کامپیوتر و اینترنت بگذارد ...
این یاداشت خیلی طولانی شد ! ببخشید .
حتما قصه کتاب خوانی شما هم خواندنی است ! چرا آنرا با ما شریک نمی شوید ؟
پی نوشت : هر چقدر فکر کردم دیدم نه می توانم و نه می خواهم اسم کتابهای محبوبم را بنویسم . مثل اینکه بگویند از میان بچه هایت کدام را بیشتر دوست داری !!! انتخاب برایم سخت است . همین !