خود

 

 

چشمانتان را ببندید و با خود خلوت کنید ...

دریچه های ذهنتان را به روی دنیای بیرون ببندید و به سمت دنیای درون باز کنید .

در درون خود سکوت کنید !

در این لحظه حسی در درون شما جاری است ... آن را قضاوت نکنید ٬ به خوب و بد آن فکر نکنید . تنها سعی کنید آنرا بشناسید و به آن نامی دهید . 

این حس ممکن است بی تفاوتی ٬ خستگی ٬ شادی ٬ آرامش ٬ نگرانی ٬ اضطراب ٬ محبت ٬ عشق ٬ نفرت ٬ ترس یا هر حس دیگری باشد ... به آن توجه کنید .

 

اولین قدم در راه شناخت خود درک درست احساست درونی  و توجه به آنهاست .

 

سخنان امروز استاد یوگا در هنگام مراقبه

 


خیلی خوبِ که وقتی کلافه و آشفته هستیم از این روش برای شناسایی عامل آشفتگی استفاده کنیم . امتحان کنید  !

 

سرگذشت کتابخوانی من !

 

شبلی عزیزم از طرف شاه خاموش دعوت شده به نوشتن سرگذشت کتابخوانی و او هم به نوبه خود از سایر دوستانش دعوت کرده و ...

خوب که فکر می کنم اولین تصویر من از کتاب برمیگردد به نیمکت چوبی یک پارک کوچک . یک دختر بچه با موهای دو گوش بسته شده و دامن پلیسه کشمیر کوتاه و جوراب شلواری سفید که با دو تا چشم درشت سیاه و دهان باز به صدای مهربان زنی زیبا که برایش کتاب می خواند ٬ گوش می دهد . آن دختر کوچولو من بودم و آن زن نازنین مادرم . اولین تجربه های کتابخوانی من هم مثل خیلی های دیگر به همراه مادرم بود ولی پدرم هم در این میان سهم بسیاری داشت . یادم می آید اولین کتابهای قطور زندگیم را از پدرم هدیه گرفتم . پولینا روشنایی کوهستان ٬ بچه های راه آهن و ... و از همان موقع عاشق کتاب شدم . ده سال یکی یکدانه خانه بودم و همین تنهایی مرا بیشتر و بیشتر به سمت مطالعه کشاند .

در دوران کودکی و مدرسه ابتدایی ٬ در طول سال تحصیلی علاوه بر خرید کتاب که تبدیل به یک عادت خانوادگی شده بود ٬ کتابخانه مدرسه هم در دسترس بود و هر وقت می توانستم از زنگ ورزش در می رفتم تا به کتابخانه بروم !!! تابستانها ولی حکایت دیگری داشت . مادرم کار می کرد و آن وقتها مثل حالا انواع و اقسام کلاسها و اردوهای تابستانی نبود ٬ برای همین من روی دستش می ماندم !  این بود که بخشی از تابستان را پیش مادر بزرگم در شمال می گذراندم و تنها شرط رفتنم خرید کتابهای تازه بود که خیلی زود خوانده می شد و کار می کشید به خواندن دوباره و چند باره هر کتاب تا در پایان هفته مادر یا پدر با کتابهای تازه از راه برسند . نیمه دیگر تابستان ولی ٬ نانم توی روغن بود . خانه عمه نازنینم در شیراز (که بخشی از تابستان را مهمانش بودم) معدنی بود از کتاب . شوهر عمه ام دبیر ادبیات بود و سخت اهل کتاب و مطالعه . این بود که کتاب خانه دختر عمه هایم منبع بی پایانی بود از کتابهای خوب که هر چقدر می خواندی تمامی نداشت چون دائم کتابهای جدیدی به آن اضافه میشد ...

سالهای کودکی گذشت و رسیدم به سنین نوجوانی و رد و بدل کردن کتاب در مدرسه دور از چشم مدیر و ناظم و معلم پرورشی . و بلاخره دبیرستان و دانشگاه و همراه بودن با دوستانی که مثل خود من کِرم کتاب بودند (مرجان و لیلای عزیزم اگر این یاداشت را می خوانید بدانید که دلم برای شما و آن روزها خیلی تنگ شده) . یادم می آید زمان دانشجویی محل خانه ما در خیابان سنایی تهران بود و محل دانشگاه خیابان انقلاب سر فلسطین . من صبحها زودتر از خانه بیرون می زدم و راه را پیاده می رفتم تا پول کرایه را ذخیره کنم برای خرید کتاب ! و چه شگردهایی که در ایام نمایشگاه کتاب تهران می زدم تا از مادر و پدرم پول بیشتری بگیرم برای خرید کتاب ٬ پولی که به هر صورت کم می آمد چون من در این مورد سیری ناپذیر بودم ...

ازدواج با مردی که خودش اهل مطالعه بود راه را برای من هموارتر کرد چرا که خرید کتاب و روزنامه و مجله و اختصاص بخشی از روز را به خواندن ٬ برای او هم مثل من ضرورت محسوب می شد نه یک کار تجملی . کتاب از روز اول در سبد خرید خانواده ما وجود داشت و هنوز هم وجود دارد و آقای پدر مهربان خانه ما خیلی خوب می داند که هیچ هدیه ای به اندازه کتاب همسرش را خوشحال نمی کند ...

هنوز هم هر وقت به ایران سفر می کنیم با باری از کتاب برمی گردیم و هر دو تلاش می کنیم تا رسم پسندیده کتاب خوانی توسط محمد و غزل ادامه داده شود ٬ اگر کانالهای رنگارنگ تلویزیونی و کامپیوتر و اینترنت بگذارد ...


این یاداشت خیلی طولانی شد ! ببخشید .

حتما قصه کتاب خوانی شما هم خواندنی است ! چرا آنرا با ما شریک نمی شوید ؟    


پی نوشت : هر چقدر فکر کردم دیدم نه می توانم و نه می خواهم اسم کتابهای محبوبم را بنویسم . مثل اینکه بگویند از میان بچه هایت کدام را بیشتر دوست داری !!! انتخاب برایم سخت است . همین !

  

صدای پای تجربه !

 

یادش به خیر ...

روزی بر سر ارزش های شعر کهن و شعر نو با معلم ادبیات سال سوم دبیرستان بحث می کردم . من طرفدار پروپاقرص اشعار کهن بودم و او طرفدار شعر نو ...

در پایان بحث به او گفتم " من شعر نو را نمی فهمم ! مثلا همین اشعار سهراب سپهری ... "

او خندید و جواب داد " هنوز خامی و جوان ! صبر کن ٬ آن روز هم خواهد رسید ." و بحث را تمام کرد . ولی من با خیره سری یک نوجوان کله شق بر سر حرفم ماندم  .

در سالهای دانشگاه از سر کنجکاوی و به عشق صدای خسرو شکیبایی کاست صدای پای آب را خریدم و شگفت زده شدم از شیرینی ٬ سادگی و در عین حال عمق اشعار سهراب سپهری . همان زمان اعتراف کردم که حق با معلمم بود ٬ رسیدن به شعر نو در واقع طی نمودن مسیر طبیعی ادبیات منظوم ایران بوده است .

سالها بود سراغی از این کاست نگرفته بودم ولی با شنیدن خبر ناگهانی و دردناک فوت شکیبایی در ایران ٬ فیل من هم یاد هندوستان کرد و همانجا CD صدای پای آب را خریدم .

این روزها دوباره و دوباره و دوباره گوش می سپارم به صدای گرم شکیبایی و شیرینی اشعار سهراب و هر بار مفهوم تازه ای را می یابم در پس هر کدام از آن واژه های کوچک که به سادگی در کنار هم نشسته اند  ...

این روزها خیلی از معلمم یاد می کنم و در دل می گویم " اجازه خانوم ! از صمیم قلب متاسفم ! حق با شما بود ٬ زمان می برد درک مفاهیم عمیق ... "

 


 

برای شنیدن شعر صدای پای آب اثر ماندنی و خواستنی سهراب سپهری باصدای خسرو شکیبایی به این صفحه   بروید .

 

من : محمد ! محض رضای خدا موهایت را شانه کن شبیه شانه به سر شدی !

محمد : الان شانه کردم !

من : آخه مادر جان ! این چه جور شانه کردنی است ؟

محمد : اصلا می خواهم شبیه آلبرت انیشتین بشوم  . می بینی با این موهای messy چقدر cool است ؟

یوگا

 

۵ سال پیش یوگا زندگی مرا دگرگون کرد .

این یک واقعیت است . بعد از شرکت در اولین جلسه یوگا استادم از من پرسید "چه احساسی داشتی؟" و من صادقانه جواب دادم "احساس می کنم جعبه جواهری را پیدا کرده ام که در تمام زندگی با من بوده ولی من از داشتن آن بی خبر بودم" . یوگا از یک آدم عصبی ٬ نگران و همیشه خسته یک آدم آرام و صبور ساخت . دگرگونی من بقدری زیاد بود که محمد با وجود اینکه در آن زمان شش سال بیشتر نداشت ٬ متوجه آن شد "مامان ٬ شما دیگه مثل قبل عصبانی نمی شوی و سر من داد نمی زنی... "

یوگا باعث تغیر نوع نگاه من به زندگی شد . الان مدتها است که طعمها ٬ رنگها و مناظر را جور دیگری می بینم و وقایع را از منظر دیگری می نگرم . حضور خدا و حکمت بی پایانش در زندگی من پررنگتر و  عمیقتر شده و رابطه من با سایر انسانها بهبود پیدا کرده . حالا در پس هر اتفاقی هر چند به ظاهر تلخ حکمتی را حس می کنم که شاید در آن لحظه خاص از آن بی اطلاعم ولی دیر یا زود به آن پی خواهم برد ٬ اگر خوب بنگرم .

رفتن به کلاسهای یوگا و انجام آساناها و مراقبه در طول مدتی که غزل را باردار بودم٬ باعث آرامش و اطمینان در این دوران و زایمانی همراه با اعتماد به نفس شد . دغدغه های نگهداری از کودکم بدور از خانواده ای که کمکم کنند ٬ در دو سال گذشته نگذاشت که کلاسهایم را بصورت رسمی ادامه بدهم . البته اثرات شفابخش یوگا همچنان با من ماند و با انجام گاه به گاه یکی دو آسانا و مراقبه در هر زمانی که پیش می آمد ٬ ارتباط خودم را با یوگا حفظ کردم ...

شروع دوباره جلسات یوگا بسیار لذت بخش است و من احساس می کنم  جعبه جواهر گم شده ام را دوباره پیدا کرده ام ...

 

برگشتن  به خانه همیشه دلپذیر است ٬ مخصوصا اگر بعد از یک مسافرت خوب و خاطره انگیز باشد ...

از امروز زندگی ضرب آهنگ معمولی خودش را آغاز کرد ولی با یک ویژگی خاص ٬ امسال بعد از دو سال و نیم دوباره به فعالیتهای روزمره شخصی خودم که برایم بسیار مهم است بازگشته ام . اصولا معتقدم که هر شخصی باید زمانی از روز را به خود و علایق شخصی اش اختصاص دهد حتی اگر یک یا دو ساعت باشد . اختصاص این زمان هر چند کوتاه به خود باعث می شود که شخص انرژی ٬ توان و حوصله کافی برای سرویس دادن به بقیه افراد منزل را در بقیه ساعات روز داشته باشد . من بجای اینکه در تمام مدت روز بر سر همسر و فرزندانم غر بزنم که تمام وقت و جوانیم را به پای آنها می ریزم و منت بگذارم برای انجام آنچه وظیفه ام محسوب می شود ٬ به آسانی زمانی از روز را به خودم اختصاص می دهم و بقیه روز را شاد و آرامم (البته نه همیشه! ) .

بر مبنای همین نظریه      از امروز کلاس مکالمه زبان انگلیسی را که مدتها بود برایش نقشه کشیده بودم ٬ شروع کردم . چند سالی (در ایران) در آن سوی نیمکت بودم و تدریس می کردم . حس برگشتن به این سوی نیمکت و آموختن مثل برگشتن به خانه دلپذیر است ...  

سفرنامه لندن (5) - خداحافظ لندن !!!

 

دیروز حدود ساعت ۱۱ صبح از هتل به مقصد  چرخ فلک بزرگ لندن  (London Eye) حرکت کردیم . دلیل سوار شدن بر این بازیچه عظیم ساخت دست بشر اصرارهای محمد بود که از دبی بد جوری به آن پیله کرده بود و من که از بچگی همیشه از چرخ فلک حوصله ام سر می رفت ٬ هیچ جوری نتوانستم از زیر سوار شدن بر آن شانه خالی کنم  ولی به هر شکل این چرخش نیم ساعته و دیدن شهر عظیم لندن از آن بالا خالی از لطف نبود . بعد از آن هم یک گردش آبی بر روی رودخانه تیمز و گرفتن نزدیک به صد عکس از ساعت بیگ بن  و ساختمان مجلس    و لندن گردی با پای پیاده ... اواسط راه آقای پدر پیشنهاد گرفتن تاکسی را مطرح کرد ولی من رد کردم چون دوست دارم مکانهای جدید را با پای پیاده کشف کنم نه از شیشه یک تاکسی در حال عبور . به هر شکل ساعت ۶ عصر بود که خسته و از پا افتاده رسیدیم به هتل . خیلی خسته شدیم ولی مزه این پیاده روی در هوای پاییزی لندن با آن باد و باران ملایم را هرگز فراموش نمی کنم  .

خستگی دیروز باعث شد امروز به خانواده مرخصی بدهم (اگر به خودم بود دوباره را می افتادم دنبال یک موزه دیگر و دیدن کلیسای بزرگی که دیروز از جلوی آن رد شدیم و از شانس بد ما درب آن روزهای چهارشنبه بسته بود ) و مثل یک مامان خوب به همراه آقای پدر بچه ها را بردیم هاید پارک  . این پارک بزرگ ٬ زیبا و سرسبز همان مکانی است که در آن می توانید به هر کسی که می خواهید بد و بیراه بگویید ٬ راه پیمایی کنید و شعار بدهید . البته استثنایی هم وجود دارد پشت سر ملکه نمی توانید حرف بزنید  . نهار را در هاید پارک و در رستوان دل  خوردیم که منظره و مکان جالبی داشت ولی غذایش چندان تعریفی نبود .

 امشب را قرار است با دوست ساکن لندن و همسرش بگذرانیم و فردا صبح جمع و جور و بستن چمدانها و شب خداحافظ لندن  

یاداشت بعدی را به امید خدا از دبی می نویسم تا آن زمان بدرود

 

پنجشنبه ۲ اکتبر ۲۰۰۸ - ساعت ۱۷ به وقت لندن

 


 

- اگر دوست دارید عکس هر کدام از این مکانها را ببینید بر روی اسم آن کلیک کنید

- هیچ کدام از این عکسها و سایر عکسهایی که تا به حال در این وبلاگ گذاشته شده از آثار هنری من یا آقای پدر نیست . همه را از اینترنت سرقت کردم

- برای خواندن یک سفرنامه لندن دیگر از دوستی دیگر و با نگاهی کاملا متفاوت توصیه می کنم به وبلاگ  کاکتوس تیلا سر بزنید . بویژه قسمت اول لندن گردی را از دست ندهید

سفرنامه لندن (4) - در کنار تندیس مشاهیر و آثار باستانی به سرقت رفته !

 

حوالی ظهر بود که به موزه مادام توسو رسیدیم و رفتیم برای دیدن مجسمه های مشاهیر و صد البته گرفتن عکس با آنها . همیشه شنیده بودم که این مجسمه ها خیلی واقعی بنظر می رسند ولی در بعضی موارد باور اینکه این تندیس های زیبا بی جان هستند واقعا دشوار بود . ما هم تقریبا هیچ کدام را بی نصیب نگذاشتیم و با همه عکس گرفتیم . من با لئوناردو دی کاپریو ٬ جورج کلونی ٬ جانی دپ و ...  آقای پدر با بیونسه ٬ مرلین مونرو ٬ آیشواریا رای و ...  محمد با اسپایدر من ٬ آرنولد ٬ دیوید بکهام و ...  و غزل همراه با همه  چون دائم توی کادر بود    و یک عکس خانوادگی به همراه ملکه انگلیس و همسرش که خیلی حرفه ای گرفته ٬ چاپ و قاب شده  . در قست آخر سوار بر قطاری شدیم که کابینهای آن شبیه تاکسی های معروف شهر لندن است و قسمتهای مهم تاریخ شهر لندن را مرور کردیم (هزینه ساخت این ریل و قسمتهای جالب و مجسمه های آن  ۱۰ میلیون پوند (حدود ۱۷۰۰۰۰۰۰۰۰ تومان ) بوده است) .

 

منشور آزادی کورش بزرگ

 

بعد از دیدن موزه مادام توسو در حالی که سرمان از دیدن این همه آدم معروف در یک روز گیج می رفت  به دیدن موزه بریتانیا رفتیم . بی تردید اگر کسی کوچکترین شکی داشته باشد که کشور انگلیس در طول قرنهای متمادی مردم دنیا را غارت کرده ٬ تنها با دیدن این موزه شک او به یقین تبدیل می شود . در این موزه گرانبهاترین و ارزشمندترین آثار تاریخی هفتاد و دو ملت دنیا نگهداری می شود از آشوریان بگیر تا مصر ٬ روم ٬ چین ٬ ایران و این تازه اول عشق است ... . در این جا احساس حیرت ٬ تحسین و خشم همه با هم انسان را درگیر می کند . این که آثار ارزشمند کشورت را در جای دیگری ببینی چندان خوشایند نیست ولی وقتی به یادگاریهای نوشته شده روی سنگهای تخته جمشید و میخ طویله های فرو رفته در دیوارهای مساجد کهن و سایر بلاهایی که بر سر آثار باستانی بی بدیل و گرانبهای داخل کشور می آید ٬ فکر می کنی به این نتیجه میرسی که شاید بهتر باشد این آثار در جایی دیگر و با شرایطی علمی تر و مناسبتر نگداری شوند . این طوری شاید آیندگان بیشتری بتوانند از گذشتگان خود خبر بگیرند و به آنها افتخار کنند .

 

امروز لندن از صبح ابری بود و هوا نوید باران می داد . درست است که من عاشق آفتابم ٬ ولی لندن را در باران باید دید ! این قانون طبیعت است  

 

چهار شنبه ۱ اکتبر - ساعت ۰۰:۱۵ بامداد

 


بی ربط ولی جالب :

 - اگر به دیدن عکسهای سه بعدی از تخت جمشید علاقه دارید از سایت تخت جمشید  دیدن کنید .

- برای خواندن اطلاعات و متن ترجمه شده منشور آزدای کورش بزرگ از از این صفحه  دیدن کنید .

- قسمتهایی که با خط کج و توپر نوشته شده پیوندهایی (همان لینک فرنگی!) است برای صفحات مربوط به موضوع .

سفرنامه لندن (3) - کاخ باکینگهام

 

 

خانواده سلطنتی انگلستان دو ماه آگوست و سپتامبر را در اسکاتلند می گذرانند و در طی این دو ماه بعضی از قسمتهای قصر باکینگهام برای بازدید عموم مردم باز است و امروز آخرین روز بازدید تابستانی قصر بود . بنابراین بنا بر اصرارهای من که معتقد بودم ندیدن کاخ ملکه در لندن مثل ندیدن برج ایفل در پاریس است رفتیم به دیدن کاخ باکینگهام ...

نوشتن در مورد آنچه که ما دیدیم بسیار دشوار است چرا که بعضی چیزها تنها دیدنی است و نه گفتنی یا نوشتنی . چه می توان گفت از زیبایی بنا ٬ معماری باشکوه و تزئینات بی نظیرش که نفس هر بیننده ای را در سینه حبس می کند و انسان را بی اختیار به تحسین وا می دارد . از کل بنا و تالارها و آثار هنری بی بدیل آن سایه قدرت و شکوهی دیرینه را می توان احساس کرد . توصیه می کنم اگر روزی به لندن آمدید ٬ بازدید از این مکان باشکوه را حتما در دستور کار خود قرار دهید . 

نکته : لطفا برایم ننویسید که انگلیس این استثمارگر پیر در گذشته خون بسیاری از مردم دنیا را در شیشه کرده و هنوز هم می کند و ظلمها کرده در طول قرون به بسیاری از کشورها از جمله کشور خودمان و این زیبایی و شکوه قیمت سنگینی داشته برای کشورهای تحت سلطه او ٬ من همه این چیزها را خیلی خوب می دانم ولی نمی توانم از تحسین این بنای باشکوه و قدیمی و آثار هنری زیبا و منحصر بفردش که نشانه ذهن و تخیل فعال آدمی است خوداری کنم . 

 

دوشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۸ - ساعت ۹ شب به وقت لندن

سفرنامه لندن (2) - این شهر زیبا و بزرگ

 

شنبه و یکشنبه را با دوستی گذراندیم که از سال ۲۰۰۰ ساکن لندن است و حدود یک سال و نیم است که ازدواج کرده و همراه همسرش (ایرانی و اهل خاک پاک شیراز) در شمال غربی لندن زندگی می کنند . برای همین بود که در این دو روزه خیلی خوش گذشت و کلی این طرف و آنطرف رفتیم ...

لندن شهر بزرگی است (حتی بزرگتر از تهران خودمان ) در واقع بزرگترین و پرجمعیت ترین شهر اروپا است و تا سال ۱۹۰۰ بزرگترین شهر روی کره زمین بوده است و هنوز هم یکی از مهمترین و بزرگترین پایتختهای دنیا محسوب می شود . با توجه به مطلب ذکر شده به جرات می توان گفت دیدن تمام قسمتهای دیدنی شهر در یک مسافرت یک هفته ای امکانپذیر نیست  .  حتی ساکنان خود لندن هم اگر ساکن شمال لندن باشند شناختی از جنوب و یا سایر قسمتهای آن ندارند ٬ درست مثل یک تهرانی اهل غرب تهران که در شرق آن گم می شود . با این وجود سیستم آدرس دهی شهر و امکانان حمل و نقل عمومی مطلوب آن باعث می شود که شما راه خود را در این شهر بزرگ و زیبا و تمیز پیدا کنید .

 بر طبق گفته دوست ما بیشتر قسمتهای دیدنی و جاذبه های توریستی لندن در حول و حوش هاید پارک و خیابانهای اطراف واقع شده بنابراین ما امید داریم که بتوانیم به نصف نقشه هایمان جامه عمل بپوشانیم . در طی دو روز گذشته ما چند ساعتی را مهمان خانه بامزه دوستمان بودیم که حدود ۱۰۰ سال قدمت دارد و حیاط پشتی آن دست کمی از پارک ندارد ٬ به یک پارک کوچک و زیبای محلی رفتیم و غروب زیبای خورشید را در لندن از فراز تپه های آن دیدیم  و از موزه نیروی هوایی و تاریخ طبیعی لندن و همچنین از رودخانه تیمز ٬ ساعت بیگ بن ٬ ساختمان مجلس ٬  چرخ فلک بزرگ و معروف (London Eye) ٬ میدان پیکادلی و ... دیدن کردیم  .

نکته ای که در مورد لندن بسیار جالب است اصرار مسئولان شهر برای حفظ ظاهر اصیل شهر و ساختمانهای قدیمی و زیبای آن است . کسی حق ندارد ساختمان قدیمی را در لندن تخریب کند ٬ فقط اجازه بازسازی دارند آنهم با حفظ نمای قدیمی بنا . برای همین شما ممکن است ساختمانهای زیادی را ببینید که از زمان الیور تویست  باقی مانده ولی داخل آنها کاملا با امکانات امروزی مدرن سازی شده و همین مسئله است که روح و حال خاص و دلنشینی را به شهر می بخشد . لندن زیبا را دوست دارم

 

و هوای لندن همچنان آفتابی است

 

دوشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۸ - ساعت ۱۲:۳۰ به وقت لندن

سفرنامه لندن (1) - اولین نگاه

 

 

پرواز راحتی داشتیم اگرچه غزل در طی پرواز به سرفه افتاد و حالش به هم خورد  و ... ولی من اجازه ندادم که به شادیم برای رفتن به تعطیلات عید فطر * خللی وارد شود .

لندن را زیبا و آفتابی یافتم و این جای بسی تعجب است چون بر طبق یک قاعده کلی لندن باید بارانی و ابری باشد ... ولی از آنجا که من عاشق آفتابم ٬ خورشید خانوم اینجا هم مرا تنها نگذاشته  و به مناسبت ورود ما با دلربایی تمام می تابد .

 اولین چیزی که بعد از خروج از فرودگاه برایم جالب بود قیافه منحصر به فرد تاکسی ها بود و نزاکت انگلیسی تمام عیار راننده مسن تاکسی که اگر در موقعیت دیگری می دیدمش فکر می کردم لابد از خانواده اعیان و اشراف است  و بعد هم لهجه زیبای انگلیسی مردم (نفس محمد با شنیدن لهجه ها تقریبا بند آمده بود )و صد البته مناظر زیبا که مرا به یاد شمال سرسبز کشور خودم انداخت ...

هتل مشرف به هاید پارک است و ما از پنجره سویت می توانیم بخشی از این پارک معروف را ببینیم . آنقدر خسته بودیم که بعد از صبحانه همه به خواب رفتیم و حالا کم کم آماده می شویم برای کشف یکی از قدیمی ترین و معروفترین شهرهای اروپا ...

 

جمعه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۸ - ساعت ۱۴ به وقت لندن

 


* :  شاید بدانید که عید فطر اصلی ترین عید اعراب است ٬ چیزی مثل نوروز برای ما ایرانیان . از چند روز قبل از عید فطر مدرسه ها تعطیل است و ادارات تق و لق . اینست که بسیاری از ساکنان این کشورها این تعطیلات را فرصت مناسبی می دانند برای رفتن به سفر .