شروعی نو

امروز دهه ۳۰ زندگیم را به پایان بردم و پا به دهه ۴۰ گذاشتم

اگر عمر مفید انسان را ۸۰ سال فرض کنیم من نصف راه را رفته ام و نصف دیگر راه مانده ... در این سالها که گذشت خیلی چیزها یاد گرفته ام که بنا دارم در نیمه دوم زندگیم بکارشان ببندم پس همین جا عهد می کنم :

- هرگز خدا و عشق به او را فراموش نکنم ... چرا که معتقدم تنها خداست که شایسته عشق و اعتماد مطلق ماست .

- همواره به پدر و مادرم افتخار کنم و همیشه به یادشان باشم .

- هرگز یوگا و مراقبه را ترک نکنم .

- هرگز ریشه هایم را از یاد نبرم ٬ از یاد نبرم که چه کسی بودم و از کجا آمده ام .

- زمان بیشتری را با فرزندانم بگذرانم و از وجودشان همین حالا که در خانه هستند لذت ببرم چون ماندشان با من دیرزمانی نخواهد پایید .

- به فرزندانم بیاموزم که به عنوان یک ایرانی سربلند آنچه خواهیم شد به اندازه آنچه بوده ایم اهمیت دارد پس بکوشند افتخاری برای میهنشان کسب کنند نه اینکه تنها به گذشته و نیاکانشان ببالند .

- هرگز از آموختن دست نکشم ٬ حتی اگر احساس کنم توانایی یادگیریم نسبت به سالهای قبل کمتر شده .

- اگر دوست دارم فن یا هنری را بیاموزم هر چه زودتر دست بکار شوم ( در صدر این لیست کار بیشتر روی عکاسی و آغاز نواختن دف است ) .

- کتابهای بیشتری بخوانم  .

- بیشتر بخندم و کمتر غر بزنم .

- هرگز برای خدمتی که به دیگران کرده ام ٬ منت نگذارم .

- بیشتر آشپزی کنم چون از این کار لذت زیادی می برم .

- بیشتر ببخشم و کمتر برنجم  .

- همیشه قدردان کسانی باشم که لطفی در حق من کرده یا چیزی به من آموخته اند  .

- برای شاد کردن خودم در زندگی به دنبال معجزه نباشم ٬ گاهی می توان با نوشیدن یک لیوان قهوه در یک جای دنج تجدید قوا کرد ! حالا اگر دوست همدلی هم در کنارت باشد ٬ دیگه چه بهتر

- و در آخر اینکه هرگز رسیدگی به پوستم را فراموش نکنم ! چون ترسوتر از آن هستم که در آینده سراغ بوتوکس و فیلتر و لیفتینگ و ... بروم

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

خبر اول : دیروز گوینده خبر رادیو بندرعباس در مورد آتش سوزی در اسرائیل می گفت و در پایان چنین نتیجه گیری کرد « عدم توانایی مسئولان اسرائیلی در مهار آتش سوزی ها ثابت می کند که آنها در عرصه اداره صحیح مناطق اشغالی ناتوانند و صلاحیت ندارند »

خبر دوم : جنگلهای استان گلستان هفته هاست که در آتش می سوزد و تازگی ها خبر از آتش سوزی در جنگلهای اطراف شاهرود هم به گوش می رسد !!!

پدر بزرگم نازنینم خدا بیامرز ٬  همیشه وقتی از کسی انتقاد می کردیم ٬ می گفت « آقا ! یک سوزن به خودت بزن ٬ یک جوال دوز به مردم ... »

منابع خبر :

خبر آتش سوزی در اسرائیل

خبر آتش سوزی در جنگلهای استان گلستان

خبر آتش سوزی در جنگلهای شاهرود

رادیو فردا !

من از شنوندگان رادیو فردا هستم ٬ نه عاشق و شیدای آنم و نه در برابرش موضع می گیرم . در واقع من رادیو فردا را به عنوان یک  منبع خبری می بینم و نه چیز دیگر . این را گفتم که از همین اول سنگهایم را با خوانندگان مطلب وا بکنم  ...

دیروز عصر من قراری داشتم که حوالی غروب بود . آقای پدر مسئولیت بچه ها را به عهده گرفت و من راهی شدم . غروب محبوبترین زمان من در  طول ۲۴ ساعت شبانه روز است و همیشه بخش عظیمی از انرژی ام را از غروب خورشید می گیرم ٬ دیدن آسمان زیبای غروب هنگام رانندگی خیلی دلپذیر بود و من حال خیلی خوشی داشتم . در راه ٬ طبق معمول رادیو فردا روشن بود و در حال پخش خبر. از محکومیت یک نویسنده و مورخ می گفت ٬ از صحبتهای ضد و نقیض مسئولان ورزش کشور در مقابل مدال آوران بازیهای آسیایی ٬ از سرگردانی مردم در حذف یارانه ها و از سوختن جنگلهای زیبای استان گلستان و ...

ناگهان حس کردم حالم خیلی بد است و دیگر نمی توانم تحمل کنم ! بار خستگی و کلافگی یک ملت را روی دوشم احساس می کردم . ملتی که دیگر دلش از این همه مشکلات بهم می خورد ملتی که دلش می خواهد گاهی ٬ فقط گاهی ٬ یک خبر خوب از رادیو بشنود .... رادیو را خاموش کردم . وقت اذان بود ٬ شیشه ماشین را پایین کشیدم و گوش و دلم را به صدای اذان که از مناره های مسجد زیبای جمیرا پخش می شد ٬ سپردم . حالم کمی بهتر شد ولی دیگر رادیو را روشن نکردم در عوض گوش سپردم به صدای های شهر ٬ اتومبیلهای در حال حرکت ٬ مردم ٬ ترمز ماشینها ... همان صداهایی که آلودگی صوتی نامیده می شود ولی در آن لحظه برای من مثل ترنم یک موسیقی بود. 

پی نوشت : یکی از برنامه های رادیو فردا که حرص مرا در می آورد برنامه "صبحانه با خبر" (یا یک همچین چیزی) است که صبح زود (فکر می کنم حدود ۷ ) پخش می شود و در کنار موسیقی های خاطره انگیز و دانستنی های مفید ٬ اخباری هم دارد که آنچنان است که دانم و دانی ... و از طرفی صدای پرنشاطی که گاه بگاه می گوید " صبحانه با خبر ٬ نوش جانتان ... " به گمانم یکی باید به این حضرات حالی کند که این اخبار نشاط انگیز؟! همه باعث سوءهاضمه و اضطراب می شود ! من می دانم که دانستن حق مردم است ولی واقعا نمی شود سر صبحی با یادآوری این همه مشکل و بدبختی مردم را بیشتر از این نچزانید و اطلاع رسانی را لااقل بعد از صبحانه شروع کنید ؟؟؟

پی نوشت ۲ : برای آنکه بی انصافی نکرده باشم از همین جایگاه اعلام می کنم  که من از طرفداران پر و پا قرص رادیو پس فردا و فرشید منافی هستم  خدا حفظت کنه جوون ...

غربت !

 

محمد را برده ایم برای کلاس شنا ... معلوم می شود که حوله یادش رفته !!! چاره ای نیست جز رفتن به نزدیکترین مرکز خرید و خرید یک حوله تا وقتی از آب بیرون می آید سرما نخورد .

مرکز خرید K.M کوچک است و خاص هندیها و برایم آشنا نیست این است که از یک نفر می پرسم که از کجا می توانم حوله بخرم و تا او برود و پرس و جو کند نگاهی به دور و برم می اندازم . چشمم به یک مادر هندی می افتد که روی نیمکتی روبروی طلافروشی نشسته و با شیشه کودکش را شیر می دهد و زیر لب زمزمه می کند . دیدن این منظره همیشه لبخندی بر روی لبانم می آورد ٬ زن که لبخندم را دیده به رویم می خندد و می گوید « توی خانه شیر نمی خورد ٬ عادت دارد دور و برش شلوغ باشد ... در هند دنیا آمده ٬ وقتی خانه(هند) بودیم دور و برمان همیشه شلوغ بود . مادر ٬ پدر٬ خواهر و برادرها و بچه هایشان ...تازه برگشتیم و اینجا هر دوی ما دلتنگ شده ایم ٬ وقت شیرش که می شود می آییم اینجا لااقل او فکر می کند که در خانه است ... »

مرد مسئول از راه می رسد و محل خرید حوله را نشانم می دهد . از زن خداحافظی می کنم و به راه می افتم ٬ در حالی که فکر می کنم « امان از غربت که گاهی دمار از روزگار آدم در می اورد ٬ امان از غربت ... »

شکر !

در مدرسه بچه های من ٬ کودکی معلول وجود دارد . هر روز صبح پدر یا مادرش او را به مدرسه می رسانند ٬ صندلی چرخدارش را باز می کنند و او را روی آن می نشانند و در حالی که با او حرف می زنند و می خندند ٬ با شادی و نشاط به همراه پرستار ویژه اش به کلاس می برند .

صبحها وقتی این خانواده را می بینم از خودم شرمنده می شوم که گاهی بخاطر چیزهای کوچک سر محمد و غزل نق می زنم و فراموش می کنم اگر روزی هزاران هزار بار خدا را فقط و فقط ٬ بخاطر سالم بودن بچه ها شکر کنم ٬ باز هم کم است .... حالا بماند شکرگذاری بخاطر بقیه نعمتهایی که از شمارش خارجند !

گاهی نعمتهایی که خداوند از سر لطف و کرم به ما عطا کرده چنان برایمان عادی می شود که فراموش می کنیم که چقدر باید بخاطرشان قدردان باشیم .

خداوندا ! مباد که چشمهایمان بر روی نعمتهای بی کرانت ٬ و زبانهایمان در سپاس و ستایشت ٬ بسته شود ...

 

منت !

امروز بعدازظهر برای ملاقات با معلم غزل بانو به مدرسه رفتم . در پایان ۱۰دقیقه وقتی که به من اختصاص داده شده بود تا در مورد وضعیت دخترکم سوال کنم ٬ صمیمانه از معلمش تشکر کردم و گفتم که می دانم کار با این گروه سنی از بچه ها دشواری های ویژه خودش را دارد ... در جواب من به سادگی گفت « من کارم را دوست دارم ٬ در غیر این صورت هرگز آنرا شروع نمی کردم یا حداقل ادامه اش نمی دادم » و من بی اختیار به یاد مراسم بزرگداشت نوروز گذشته که از طرف یکی از مهد کودکهای ایرانی شهر ما برگذار شد ٬ افتادم که مدیر مهد هر دفعه که روی صحنه رفت با صدای رسایی اعلام کرد که معلمان دلسوز خیلی زحمت و سختی کشیده اند تا بچه ها را برای مراسم آماده کنند و این که کار با این بچه ها خیلی دشوار است و خلاصه ایهاالناس قدر بدانید ...

من منکر سختی کار نیستم ... مراسم ذکر شده ٬ مراسم جالبی بود و بچه های نازنین ایرانی اجراهای خیلی زیبایی داشتند و به واقع دست معلمانشان درد نکند ٬ چیزی که نمی فهمم این است که چرا باید بارها و بارها بخاطر کاری که وظیفه است ٬ سر پدر و مادر بچه ها منت گذاشت ؟؟؟؟ جواب به غیر از این است که خیلی از آدمهایی که در جامعه ایرانی وارد این حرفه (و سایر حرفه ها) می شوند در واقع مجبور به انتخاب این حرفه شده اند و این وسط علاقه یا تخصص شخصی هیچ جایی نداشته است ؟!

و این وسط طفلک بچه ها ....

عشق !

 

با شیفتگی خاص همه نوعروسان عاشق می گوید « من خیلی خوش شانسم ! آخه می دونی این روزها عاشق شدن خیلی سخته .... »

می خندم و می گویم « شاید حق با تو باشد ولی هنوز یک مرحله سختتر پیش رو داری »

باشیطنت می پرسد « مادر شدن ؟ »

سرم را تکان می دهم و می گویم « نه عزیزم ٬ عاشق ماندن .... »

با حیرت نگاهم می کند و می گوید « یعنی چی ؟ »

می خندم و می گویم «  بگذار چند سال بگذرد .... خودت می فهمی ! »

بر بلندای برج

پنجشنبه شب به همراه آقای پدر و بچه ها رفتیم برای بازدید برج دبی یا همان برج خلیفه

به گمانم بیشتر اهالی شهر ما به این غول شاخداری که وسط شهر سر به فلک کشیده تعلق خاطر خاصی دارند . بیشتر ما از اول شاهد پا گرفتن بنا بودیم و ذره ذره قد کشیدنش را نظاره کردیم .... مثل مادری که بچه اش را می پاید و ذوق بزرگ شدنش را می کند . خدا می داند چقدر دمغ شدیم  وقتی که در زمان افتتاح ٬ بجای برج دبی با نام برج خلیفه به عالم معرفیش کردند .

از آنجا که می دانستیم چند ماه اول بازدید از برج با ازدحام و شلوغی زیادی همراه خواهد بود کمی صبر کردیم تا غوغای اولیه فروکش کند ٬ اگرچه همین حالا هم شلوغ و پربیننده است و ما چیزی در حدود ۱ ساعت فقط در صف بالا رفتن بودیم ... آن بالا حال و هوای خاصی دارد . دیدن شهری که چنین با شتاب رشد می کند و بزرگ می شود از آن بالا جالب است . دوربینهای نصب شده در جای جای سالن بازدید شما را به نگاهی نزدیکتر به شهر دعوت می کند و کلید سفر زمان (Time Travel) روی هر دستگاه شما را از دیدن بیابانی که ناگهان تبدیل به چنین شهری شده غرق در شگفتی می کند ٬ تجربه ای که بیش از همه برای محمد جالب و هیجان انگیز بود . ما شب را برای بازدید انتخاب کرده بودیم که بی تردید دبی در شب زیباتر است و حالا آن بالا بودیم و چه نزدیک به خدا و چه درو از خلق خدا ! اگر خودم تنها بودم چه بسا حالا حالاها پایین نمی آمدم ولی افسوس که بچه ها خسته بودند و صف آسانسوری که باید با آن پایین می رفتیم ٬ دراز ...

خلاصه کلام اگر مسافر این شهر هستید ٬ تجربه دیدن این بنا را از دست ندهید .

لحاف خدا !

انگار نوشتن هم مثل ورزش کردن می مونه ... نباید بگذاری پشتت باد بخوره وگرنه دوباره از سر گرفتنش کار حضرت فیله !!!

این مدت که ننوشتم بر حسب ظاهر کار خاصی نداشتم ولی ذهنم بدجوری درگیر بود که هنوز هم هست . از آن وقتهایی که ترجیح می دهی هم دلت را به روی دیگران ببندی هم دهنت را مبادا که چیزی بگویی که نباید و بعدا از گفتنش پشیمان شوی . خلاصه بقول دوست نازنین وبلاگی ام پیمانه (مامان پرنیان)   پناه برده ام زیر لحاف خدا ! که نمی دانید چه جای امن و آرامی است .

مردی که در بهار رفت !

مدتی بود انتظار شنیدن این خبر بد را داشتم . می دانستم که به شدت بیمار است و دیگر رمقی برایش نمانده و هر وقت به یادش می افتادم برایش دعا می کردم ... خبر فوتش را که شنیدم با اندوه فکر کردم " خدایا ٬ یک رشته دیگر هم که مرا با گذشته متصل می کرد ٬ قطع شد !!!  "

و به یاد روزهای بچگی افتادم ...

تا یادم یادم می آید ٬ قد بلند ٬ سبزه رو ٬ لاغر و عبوس بود و من از او می ترسیدم و در حضورش وراجی های مداومم را فراموش می کردم . در واقع ما دو نفر به عنوان فامیل سببی ٬ در نهایت بیگانگی بودیم . او ٬ مرد متشخصی بود از یک خانواده شناخته شده که در شهر کوچکش همه احترامش را داشتند و من دختر بچه تخسی بودم که بر خلاف دخترهای موقر و سنگین و رنگین خودش از در و دیوار بالا می رفتم ٬ دنبال مارمولک ها می دویدم ٬ عاشق پروانه ها بودم و خلاصه آرام و قرار نداشتم .

خانواده من ساکن تهران بود ولی ما بیشتر تعطیلات نوروزی را در شیراز و جهرم (زادگاه پدرم) و در کنار خانواده پدری می گذراندیم تا هم دیداری از خانواده تازه کرده باشیم و هم از طبیعت بی نظیر استان فارس در فصل بهار لذت ببریم . از آنجا که او جزو بزرگان فامیل بود و دیدارش واجب هر سال روز اول یا دوم عید به دیدار او و خانواده اش می رفتیم . در آن روزهای کودکی من ، ما دو تا هر چقدر هم که متفاوت بودیم ، یک وجه مشترک داشتیم ... هر دو عاشق باغی بودیم که او خانه اش را در گوشه ای از آن بنا کرده بود . باغ زیبایی پر از درختان نخل ٬ پرتقال ٬ نارنج ٬ نارنگی و لیمو ترش . باغی که در بهار برای من (که ساکن آپارتمان بودم) سرزمین عجایب بود . زمانی که برای دید و بازدید به خانه آنها می رفتیم ٬ در اولین فرصت به باغ می گریختم ... و بهار آنجا منتظرم بود ! عطر گلهای بهار نارنج ٬ نسیم خنک بهاری و آن همه شقایق و گل بابونه که هنوز می توانم چشمانم را ببندم و عطرشان را احساس کنم . در آن باغ به همراه یکی دو تا از بچه های فامیل زمان و مکان را فراموش می کردیم به همه جا سر می کشیدیم ٬ از درختها بالا می رفتیم  ٬ تخم قورباقه ها از لابلای خزه های حوض وسط باغ شکار می کردیم و گلهای زیبای بهاری را می چیدیم تا برای بهترین مادران دنیا دسته گل درست کنیم .

از میان روزهای قشنگی که در آن باغ گذراندم یک روز در ذهنم برجسته تر از روزهای دیگر است ... حدودا  ۹ ساله بودم و در حال چیدن گل شقایق که ناگهان صدای پایی از پشت سرم شنیدم ٬ سرم را بلند کردم و او را دیدم که به طرفم می آید . مثل کسی که در حال کار بدی مچش را گرفته باشند دست و پایم را گم کردم ٬ ولی او عصبانی به نظر نمی رسید . نزدیک شد ٬ به من و گلهای توی دستم نگاه کرد و گفت " به این گلها دست نزن چشم درد می گیری ! " این حرف را قبلا هزار بار شنیده بودم همه اهالی جهرم می گفتند گل شقایق باعث چشم درد می شود و بعضی آنرا " گل چشم دردو" می خواندند ولی برای من اصلا قابل قبول نبود که گل به این زیبایی بتواند به کسی آسیب بزند این بود که جواب دادم " نه ! من قبلا هم به اینها دست زدم ... چیزی نمی شود ! من شقایق را دوست دارم " سایه ای از یک لبنخند روی لبانش دیدم ٬ پرسید " چرا ؟ " جواب دادم " چون با بهار می آید ! من عاشق فصل بهارم " این بار خندید و گفت " بهار را دوست داری ؟ منهم بهار را دوست دارم ... " و رفت ٬ همانطور که همیشه راه می رفت استوار و با دستهای حلقه شده به پشت ... به خودم جرات دادم و خواهش کردم اجازه بدهد با دوربینی که آن روزها از پدرم قرض کرده بودم ٬ عکسی از او بگیرم ! آن عکس را هنوز به یاد دارم ٬ او جلو دیوار کاهگلی باغ ایستاده با بلوز سفید مرتب و تمیز ٬ شلوار طوسی اطو کشیده و نگاهی به دورستها و پایین پایش پر است از گل های شقایق و بابونه ...

این روزها هر وقت به یاد او می افتم این خاطره برایم زنده می شود . خاطره مردی که بهار را دوست داشت و در بهار مرد ...

توضیح : این یاداشت حدود چهل روز پیش نوشته ام ولی مجالی برای ویرایش و نشر آن پیش نیامد تا امروز که به مناسب چهلمین روز فوت آن مرحوم دوباره به سراغش آمدم و بلاخره تمامش کردم .

تحقیق !

این روزها محمد سخت درگیر کار تحقیقی پایان سال درس علوم اجتماعی است ٬ کاری که از دید من فوق العاده جذاب و آموزنده است .

معلمان علوم اجتماعی بچه های هر کلاس را به گروههای چهار نفری تقسیم کرده و از آنها در خواست کرده اند که برنامه سفر یک ماهه به دور دنیا (حداقل یک کشور از هر قاره) را برای یک نفر و بر اساس بودجه مشخص طرح ریزی کنند .هر فرد در گروه سمت خاصی دارد مسئول آژانس مسافرتی ٬ مشاور جغرافیا ٬ مشاور تاریخ و حسابدار . گروه موظف است اطلاعاتی مثل کشورها و شهرهایی که بازدید می شود ٬ نحوه سفر (هوایی ٬ دریایی یا زمینی) ٬ مکانهای دیدنی ٬ محل اقامت ٬ وعده های غذایی (ترجیحا غذاهای بومی کشور میزبان) ٬ ارز مورد نظر ٬ هزینه های مربوطه ٬ تاریخ دقیق ورود و خروج از هر شهر و کشور و ... را بطور دقیق و بر اساس واقعیت موجود تنظیم کرده و به معلم کلاس ارائه دهد . بدیهی است که بچه ها برای بدست آوردن اطلاعات باید از اینترنت و Google Earth و ... استفاده کنند .

نحوه کار به این صورت است که گروه بر روی کشورهای مقصد به توافق می رسند . سپس مشاور جغرافیا مکانهای خاص و جالب جغرافیایی هر منطقه ( کوه ٬ رودخانه ٬ دریاچه ٬ جنگل یا ...) را تعیین می کند و نحوه سفر را از مکانی به مکان دیگر و هزینه های مربوطه را اعلام می کند . مشاور تاریخ ٬ موزه ها و مکانهای تاریخی را که باید در هر شهر بازدید شود و تاریخ و زمان بازدید از هر مکان و هزینه آن را مشخص می کند . مسئول آژانس مسافرتی وظیفه رزرو بلیطهای مربوطه و اقامتگاهها و ... را داراست و حسابدار در تمام مدت کنترل می کند که هزینه های اعلام شده توسط سایر افراد گروه از بودجه تعیین شده بالاتر نرود و با کمک و همفکری سایر مشاوران بهترین و اقتصادی ترین خطوط حمل و نقل ٬ اقامتگاه و ... را مشخص می کند .

 و این برنامه برای دانش آموزان کلاسهای ۶ ٬ ۷ و ۸ طراحی شده ...   فکرش را بکنید !!!!

من در حالی که با علاقمندی و کنجکاوی زیاد برنامه را دنبال می کنم با اندوه به ساعتهای بی پایانی فکر می کنم که نسل ما برای حفظ کردن آن همه تاریخ و جغرافی تلف کرد و با پایان یافتن امتحانات قسمت بزرگی از آموخته ها را فراموش کرد چون نهادینه نشده و تنها برای گرفتن نمره ٬ در مغز چپانده شده بودند   ولی این بچه ها با چنین برنامه هایی هرگز آموخته هایشان را فراموش نمی کنند  .

پی نوشت ۱ : محمدِ من ٬ با توجه به علاقه بی پایانش به تاریخ ٬ مشاور تاریخ گروه خودش است .

پی نوشت ۲ : وقتی به محمد پیشنهاد کردم سعی کنند کشورها و شهرهایی را انتخاب کنند که آنها را دیده اند و مکانهای تاریخی و دیدنی اش را می شناسند با این جواب مرا خجالت داد " نه ! این تقلب است ... شاید کسی سفر نرفته باشد ! تازه این جوری که چیزی یاد نمی گیریم ... "

تمدن !؟

هر وقت منظره قطع یک درخت قطور و کهن را می بینم ٬ دلم می گیرد ...

فکر می کنم چند صد سال مادر طبیعت با عشق و صبر بی نظیرش آن نهال کوچک لرزان را در آغوش مهربان خود پرورانده تا تبدیلش کند به این درخت زیبای تنومند... و حالا ما انسانها به راحتی در عرض چند دقیقه این همه شکوه و زیبایی را به خاک می افکنیم تا بجای آن تمدن را بسازیم !!!

با ساخت و ساز مشکلی ندارم ولی انگار ما آدمها یادمان رفته این تیشه ای که بر ریشه طبیعت می زنیم ٬ پتکی است بر تمدن بشری ... 

نوروز پیروز !

پائولو کوئیلو در کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم می گوید :

هیچ روزی همچون روز دیگر نیست ٬ هر فردایی را معجزه ای است خاص آن ٬ همان لحظه جادویی که در آن عالم های فرسوده رو به زوال می روند و ستاره های نوین پدیدار می آیند .

خداوندا تو با لطف بی انتهایت در سال جدید ۳۶۵ معجزه جدید به ما عطا کردی ! یاری مان کن تا از آنها به درستی بهره ببریم . 

عیدتان مبارک ٬ نوروزتان پیروز ٬ سالتان خوش

 

سال کهنه ... سال نو !

 

همیشه این روزهای پایانی سال برایم جالب بوده است !شیرینی خاص یک شروع جدید همراه با حسرت از دست دادن یک چیز قدیمی که می دانی خواهی نخواهی باید برود . این دویدنهای پایانی سال و روزهای پر از انرژی مثبت و شادی که همه را به جنبش وا می دارد حتی اگر دغدغه های ذهنی حسی برای حرکت برایشان نگذاشته باشد .

در سالی که می رود خیلی چیزها در زندگی من و همه ما عوض شده است . شروع شیرین یک کار تازه ٬ یافتن یک دوست خوب و یا خیلی تغییرات قشنگ دیگر که همه ما با شادی آنها را به سال جدید خواهیم برد . ولی لحظات سختی هم بوده . ناامیدی ها ٬ شکستها و تلخی کشف بعضی واقعیتها ... نمی توان گفت ای کاش می شد همه لحظات تلخ و شکستها را به سال قدیمی سپرد تا با خود ببرد چون غیر ممکن است ولی می توان از همه شکستها و تجربه های تلخ سالهای قبل درس گرفت برای شروع بهتر یک سال نو ٬ زندگی نو و عادتهای جدید !

قطار زندگی با شادی و غم ما از حرکت باز نخواهد ایستاد و زندگی همیشه جریان خواهد داشت پس چه بهتر که اگر زمین خورده ایم یا مایوس و ناامید شده ایم دستمان را به زانو بگیریم ٬ برخیزیم ٬ یا علی بگوییم و دوباره ادامه دهیم ولی تجربه های حاصل از شکست را فراموش نکنیم و نگذاریم مسیر زندگی دوباره ما را به سوی ساده لوحی و اشتباهات قبلی سوق دهد .

و  یادمان باشد  تا شقایق هست زندگی باید کرد ...

تولد

صبح است ...

 مثل هر روز جلو آیینه ایستاده ام و به چهره آشنا در آیینه لبخند می زنم . یک دفعه چند چروک ریز می نشیند زیر چشمهایم روی آیینه ... خنده ام می گیرد ! انگار تمام این سالها که بر من گذشته از زیر چشمهایم عبور کرده اند  که جای پایشان اینطور بر جای مانده ... 

غمی نیست ! خدا را شکر می کنم که این سالها از قلبم عبور نکرده اند و این چروکها بیشتر اثر خنده اند تا گریه ...

امروز سی و هشت ساله شدم

لحظه !

با محمد در اتاقش نشسته ایم و در اینترنت به دنبال طرحهای مختلف جامدادی رومیزی می گردیم . قرار است هر دانش آموزی ۱۰ طرح جالب را انتخاب کند و از آنها ایده بگیرد و خودش یک جامدادی رومیزی بسازد . این کار مربوط به درس جالب و مبتکرانه Design Technology (مترجم گوگل آن را طراحی فناوری ترجمه کرد) یا بقول خودشان DT است . دو تایی بحث می کنیم بر سر اینکه کدام قشنگ و از مهمتر قابل ساخت در کارگاه مدرسه است و از آنجا که کار مربوط به محمد است من فقط نظر می دهم و او انتخاب می کند . در این میان گاهی برمی خوریم به بعضی طرحهای عجیب و غریب ٬خنده دار و گاهی بی ادبانه که ما را از خنده روده بر می کند ... سر و صدای ما غزل را از خواب عصرانه بیدار می کند و با کله ژولیده و بد خلق از بیدار شدن بی هنگام به ما می پیوندد و در زمان کوتاهی سه تایی با هم اتاق را روی سرمان می گذاریم ...

به محمد و غزل نگاه می کنم که سر به سر هم می گذارند و می خندند ... فکر می کنم خوشبختی و زندگی همین است ٬ همین لحظه که من در کنار عزیزانم هستم و آنها سالم و سرحالند ! سرشار ازامید و  انرژی مثبت می شوم و به یاد حرف همیشگی استاد یوگا می افتم   " در لحظه زندگی کنید تا هستی با شما هماهنگ شود ... "

یک تجربه جالب !

دیروز به همراه غزل و دوستانش در مهد کودک ٬ به باغ وحش رفتیم . از من و دو مادر دیگر درخواست شده بود که برای کمک به مربی ها ٬ گروه را همراهی کنیم . سر مربی تیزبین مهد کودک خردمندانه مادرها را با بچه های خودشان در یک گروه قرار نداده بود تا حس حسادت سایر بچه ها برانگیخته نشود و مادر مورد نظر هم بطور غریزی تمام توجهش را معطوف فرزند خودش نکند . این بود که من در گروه کوچولوها (دو تا دو سال و نیم) افتادم و فقط گاهی از دور غزل را می دیدم .

تجربه جالبی بود . در گروه ما (من به همراه چهار مربی) همه رنگ پوست و مو پیدا می شد . دیدن آن همه بچه با نژاد و زمینه های ملی و فرهنگی متفاوت که در کنار هم آموزش می بینند مدل جالبی برای مفهوم " دهکده جهانی " بود . فکر می کنم بچه های ما از این جهت در جامعه چند ملیتی جالبی رشو و نمو می کنند و امیدوارم در آینده انسانهایی شوند که برای همه ملیت ها ٬ فرهنگ ها و زبانهای مختلف ارزش و احترام قائل باشند .

بودن با بچه هایی که متعلق به خودت نیستند از جهاتی آموزنده است . انگار هر لحظه چیزی را از وجود یکی از آن فسقلی های بامزه درک می کردم که جالب بود . مثلا دخترک بامزه و شادی که از مینی بوس می ترسید و تمام مدت برگشت دستش در دست من بود یا پسرک تخسی که تا رسیدن به باغ وحش بارها و بارها کمربند ایمنی اش را باز و بسته کرد و من و یک مربی دیگر به نوبت کشیک او را می کشیدیم تا یک بلایی سر خودش نیاورد . پشت قفس گوریل بزرگ و سیاه که ایستادیم ناگهان یک دست  کوچک و سرد با احتیاط در دستم سر خورد ٬ یک دختر ظریف و خوشگل بود که هیبت " گوریلا " او را ترسانده بود و پناهی می جست . نشستم و بغلش کردم سر کوچکش را در گردنم پنهان کرد و همانجا ماند تا گروه حرکت کرد و صدها تجربه جالب و کوچک از این دست ...

دنیای بچه ها خیلی قشنگ است . این شور و ذوقی که از دیدن یک چیز جدید از خودشان نشان می دهند ٬ هیجانشان ٬ معصومیتشان ... همه می تواند باعث شادی و نشاط ما بزرگترهایی بشود که از یاد برده ایم " شاد زیستن چقدر آسان است "...

و در پایان ٬ از نقطه نظر من یک شغل به لیست مشاغل سخت اضافه شد " مربی مهد کودک " 

هرگز تسلیم نشو ...

امروز برای تشویق محمد در مسابقه راگبی به مدرسه رفتم ...

محیط این مدرسه ٬ کادر آموزشی ٬ امکانات و در مجموع حال و هوای آنرا دوست دارم و از همه بیشتر شوق و ذوق محمد برای حضور در این مدرسه  را ... همیشه انرژی مثبت و خوبی را در او نسبت به مدرسه احساس می کنم که جای شکرگذاری دارد .

بگذریم ...

به همراه سایر والدین نشستم روی چمنها ... از آنجا که هنوز مسابقه شروع نشده بود و بچه های دو تیم مشغول گرم کردن خود بودند ٬ توجهم جلب شد به گروهی از دانش آموزان که در کنار زمین به همراه معلم ورزش خود مشغول تمرین دویدن برای مراسم ویژه روز ورزش بودند . در میان یکی از رفت و برگشت ها یکی از بچه ها که خیلی خسته شده بود از بقیه عقب افتاد و نفس نفس زنان در وسط مسیر ایستاد . بقیه از او جلو زدند و یکی بعد از دیگری از خط پایان گذشتند ولی معلم سوت پایان مسابقه را به صدا در نیاورد تا زمانی که آن دانش آموز هم افتان و خیزان به عنوان نفر آخر از خط پایان گذشت ...

در راه برگشت به خانه قضیه را برای محمد تعریف کردم ٬ سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت " بله  ! همیشه باید از خط پایان گذشت ... همه آدمها مثل هم نیستند ولی باید کاری را که شروع کرده اند تمام کنند ... این قانون است "

از آن موقع تا بحال به درس ارزشمندی فکر می کنم که فرزندم در این سن کم آموخته است  " مهم نیست که عقب بمانی یا حتی آخر از همه برسی ٬ مهم این است که مسیری را که شروع کرده ای ادامه دهی و به پایان برسانی ... "

این جور مواقع نگرانی هایم نسبت به پایین تر بودن سطح آموزش در مدارس انگلیسی نسبت به مدارس خودمان رنگ می بازد . فکر می کنم ارزش درسهایی مثل این اگر بیشتر از ارزش ریاضی و علوم نباشد ٬ کمتر هم نیست ...

من خوبم ... ولی تو باور نکن !!!

طبق معمول موقع احوالپرسی همه می پرسند " خوبی ؟ " ...

خوبم ؟!؟!؟!

این سوالی است که این روزها اصلا جوابش را نمی دانم !

همه چیز مطابق معمول مرتب و بجاست . آقای پدر ٬ مهربان و دلسوز ٬ مشغول کار و فعالیت . بچه ها  ٬ شاد و سرحال ٬ مشغول درس و مدرسه ... ولی من بدجوری سردرگم و آشفته ام . همیشه همینطور بوده ! قبل از یک تغییر اساسی مدتی به هم ریخته و با خودم کلنجار رفته ام تا وضعیت جدید را بپذیرم .

در حال حاضر که زندگی و خوابم به هم ریخته ٬ حتی کار به جایی رسیده که در جلسات یوگا هم به سختی تمرکز می کنم ٬ کاری که قبلا خیلی آسانتر بود.  برای بهتر شدن اوضاع هر چند وقت یکبار اندرز استاد یوگایم را به خودم گوشزد می کنم " آینده هنوز نیامده ٬ در زمان حال زندگی کن ... " یادآوری این کلام کمی آرامم می کند ولی افکار و خیالات نگران کننده همیشه در گوشه ای از ذهنم منتظر نشسته اند و با کوچکترین تلنگری دوباره خودنمایی می کنند . این جور مواقع از دست خودم کلافه می شوم ٬ بعد از سالها زندگی با یوگا هنوز هم گاهی نمی توانم ذهنم را مدیریت کنم و این نشان دهنده واقعیت دیگری است که استادم همیشه ذکر می کند " به یاد داشته باشید انعطاف پذیری ذهن خیلی سختتر از انعطاف پذیری جسم بدست می آید ... " ذهنم پر از هزاران هزار سوال است که نمی دانم جوابشان را از چه کسی بپرسم و آیا اصولا جوابی برایشان وجود دارد یا نه ؟

مثل همیشه در چنین مواقعی برای خودم کار می تراشم تا سر خودم را گرم کنم و افکار مزاحم را پس بزنم . این روزها افتاده ام به درست کردن شور و انواع ترشی ... وقتی سبزی ها و تره بار را می شویم انگار ذهنم را شستشو می دهم و وقتی آنها را خرد می کنم انگار دلواپسیهایم را خرد و ریز ریز می کنم . فقط خدا می داند چه کسی می خواهد این همه شور و ترشی را بخورد ؟! البته خدا نگهدارد دوستان مهربان را که همیشه به من و شیشه های ترشی ام لطف خاصی دارند . خلاصه اگر همین نزدیکی ها هستید " هر گونه سفارش شور و ترشی با کمال میل و اشتیاق پذیرفته می شود "

آشپزی سالم

نقل قولی  در دنیای تغذیه وجود دارد که می گوید " برای کنترل کالری دریافتی روزانه ٬ اینقدرمیزان نشاسته مصرفی را نشمارید ! به میزان چربی دریافتی توجه کنید !!! "

اگر به جدول زیر نگاه کنید به درستی گفتار بالا پی خواهید برد .

مقدار ۱۰۰ گرم از ماده غذایی

کالری

سیب زمینی

۷۵

نان قهوه ای

۲۱۸

نان گندم

۲۵۰

برنج

۳۶۰

روغن (مایع یا جامد)

۹۰۰

غذاهای سنتی ما ایرانیان بسیار لذیذ و متنوع و مغذی هستند و در آنها تعادل دلنشینی از گوشت ٬ سبزیجات ٬ غلات و حبوبات وجود دارد . از سوی دیگر غذاهای ایرانی بخاطر طعم ملایمشان باب هر نوع ذائقه ای هستند ٬ ولی دو اشکال اساسی دارند . مقدار نمک و چربی آنها بالاتر از حد استاندارد جهانی هستند . 

به عنوان یک همسر و مادر همیشه نسبت به غذایی که روی میز خانواده ام می گذارم ٬ حساس بوده ام  . این حساسیت در چند سال اخیر بیشتر و باعث افزایش مطالعه ام  در زمینه علم تغذیه شده تا بتوانم راههای جدیدی برای بهبود تغذیه همسر و فرزندانم بیابم . یکی از دغدغه های فکری دایم من کم کردن میزان روغن در پخت و پز و رساندن آن به حد استاندارد است . کاری که با کمی فکر ٬ چندان هم مشکل نیست . خودتان ببینید ...

۱ - باقلاپلو با ماهیچه غذای محبوبتان است ؟ نوش جان ! ولی همه می دانیم که ماهیچه چرب است ... برای کاهش این چربی ماهیچه را روز قبل بپزید و آنرا در یخچال بگذارید تا یک شب بماند . صبح خودتان از دیدن این همه چربی که روی ظرف جمع شده حیرت می کنید ! این چربی را دور بریزید چون مصرف چربی های حیوانی مطلقا در علم تغذیه توصیه نمی شوند . این راهکار برای دیگر گوشتهای چرب مثل گردن ٬ دنده یا زبان هم مفید است .

۲ - ما ایرانی ها ملت سخاوتمندی هستیم ولی محض گل روی خانواده تان در ریختن روغن در قابلمه خورش خساست به خرج دهید ! روغن را اندازه کنید و در ظرف بریزید . من خورش قیمه را با یک تا دو قاشق غذاخوری روغن می پزم ٬ شما هم امتحان کنید .

۳ - برای درست کردن سسی که در ایران به "مایه ماکارونی" معروف است ٬ روغن را حذف کنید . گوشت هر چقدر هم که بدون چربی باشد باز هم در بافت های پنهانش چربی ذخیره شده که قابل جداسازی نیست ولی با حرارت دادن گوشت چرخ  شده خیلی زود خودش را نشان می دهد و شما می توانید از آن برای سرخ کردن خود گوشت استفاده کنید . اول گوشتتان را در یک طرف تفلون داغ تفت دهید تا به روغن بیافتد و سرخ شود بعد پیاز و سایر افزودنی ها را اضافه کنید .

۴ - مورد شماره ۳ در مورد گوشت مرغ هم صادق است . قطعات مزه دار شده مرغ (خام) را بدون اضافه کردن روغن در ظرف تفلون داغ شده قرار دهید و دو طرفش را با روغنی که خود مرغ پس می دهد سرخ کنید .

۵ - اگر می خواهید از آب حاصل از پخت مرغ سوپ درست کنید ٬ مرغ را شب قبل بپزید و در یخچال بگذارید ٬ صبح چربی جمع شده روی آب مرغ را دور بریزید .

 ۶ - سبزیجاتی مثل لوبیاسبز ٬ کرفس ٬ بامیه و ... را قبل از اضافه کردن به خورش ٬ سرخ نکنید ! اینجوری هم روغن کمتری مصرف می کنید و هم سبزیجات خواص بیشتری را حفظ می کند .

۷ - در پخت شیرینی و کیک سعی کنید به تدریج و با احتیاط میزان روغن یا کره را کاهش دهید . هر بار ۱۰ گرم از میزان روغن یا کره را کم کنید ٬ این جوری دستتان می آید که از چه میزانی کمتر نتیجه مطلوب حاصل نمی شود و خانواده هم به تدریج به طعم جدید عادت می کند . من میزان کره کیک شکلاتی ام را نصف کردم و آب از آب تکان نخورد . همین کار را می توانید با میزان شکر هم انجام دهید . ضمنا برای چرب کردن قالب شیرینی یا کیک از همان روغن یا کره که در دستور پخت آمده استفاده کنید . اگر فکر می کنید من زیادی سخت می گیرم ٬ یادتان باشد همان یک قاشق روغن که شما برای چرب کردن قالبتان مصرف می کنید ۱۲۰ کالری دارد که شما برای سوزاندن آن نیاز دارید حداقل ۲۰ دقیقه روی دستگاه تردمیل راه بروید .

۸ - کدو و بادنجان خورش را باید سرخ کرد وگرنه حاصل کار مطلوب نمی شود ! ولی برای گرفتن روغن اضافی می توان بعد از سرخ شدن آنها را روی چند لایه حوله کاغذی آشپزخانه قرار داد و یک لایه هم رویشان کشید و مدتی آنها را کنار گذاشت . حوله های کاغذی روغن اضافی را جذب می کنند . لابد خودتان بهتر از من می دانید که با سیب زمینی سرخ شده ٬ کتلت و شامی هم می توان همین کار را کرد .

۹ - بادنجان کشک بادنجان و حلیم بادنجان را بجای سرخ کردن ٬ تنوری کنید . کافی است آنها را با پوست زیر قسمت گریل قرار دهید تا کباب شود بعد پوست آنها را بگیرید و به غذا اضافه کنید . طعم تنوری بادنجان ویژگی خاصی به غذای شما می دهد .

۱۰ - ماهی و مرغ را سرخ نکنید ! قطعات مزه دار شده مرغ و ماهی را در ظرف مخصوص قرار دهید و رویش را با برس مخصوص آشپزخانه  کمی روغن یا کره مالیده و زیر قسمت گریل قرار دهید تا برشته شود . باور کنید خوشمزه تر از انواع سرخ شده آن است و صد البته سالمتر ...

یک توصیه رستورانی : هیچ غذایی در دنیا مزه یک چلوکباب خوب و خوشمزه را ندارد . لابد شما هم با من هم عقیده هستید و هر چند یک بار سری به رستوارن محبوبتان می زنید و با این غذای ملی تجدید عهد و پیمان می کنید ! بسیار عالی و نیکو . نوش جان . فقط لطفا آن تکه کره اضافی را لای برنجتان نگذارید چون برنج رستوران و آن کباب خوش آب و رنگ به اندازه کافی روغن دارند . اگر احیانا چلوکباب بدون کره از گلویتان پایین نمی رود لااقل نصف کره را حذف کنید . حداقل ۵۰ کالری را حذف کرده اید !

و در آخر اینکه بیاد داشته باشید مصرف روغن در حد استاندارد (تقریبا ۵ تا ۸ قاشق چایخوری برای هر نفر) لازم است و باعث شادابی پوست می شود . روغنهای حیوانی و جامد که دارای چربی اشباع شده هستند را حذف و به جای آن روغنهای سالم مثل روغن هسته انگور ٬ روغن زیتون و ... را جایگزین کنید . این روغنها از لحاظ میزان کالری فرقی با بقیه ندارند ولی مصرف معقول آنها به قلب و بدن شما آسیبی نمی رساند .  به یاد داشته باشید ذائقه افراد در هر سنی قابل تغییر است فقط کافی است کمی صبر و سیاست داشته باشید . اگر تا بحال روی ظرف خورش شما یک بند انگشت روغن می ایستاده ناگهان میزان روغن را خیلی کم نکنید که صدای اعتراض افراد خانواده بلند شود ٬ این کار را به تدریج انجام دهید تا ذائقه افراد آرام آرام به طعم جدید عادت کند .

نکته : مسلم است که بیشتر شما خیلی از این راهکارها را می دانستید و شاید روشهای دیگری را هم بلد هستید که من از آنها بی خبرم  . ممنون می شوم اگر تجربه خودتان را با من و بقیه دوستان شریک شوید .

ببخشید این یاداشت خیلی طولانی شد !