سفر و بهانه های من !

مدتهاست دست و دلم به نوشتن نمی رود ٬ به دلایل زیر :

- نمی توانم از آن چیزهایی که واقعا مطرح است و دلم می خواهد بنویسم

- گرفتاری های رایج تابستانی و مشغول بودن با بچه ها فراغتی حاصل نمی کند برای وبلاگنویسی یا سر زدن به دوستان

- فیس بوک ! از میان سرویسهای اینترنتی این یکی به یقین بهترین و دوست داشتنی ترین و در عین حال اعتیادآورترین آنهاست . مدتها از آن دوری کردم چون خودم را می شناسم  ولی وقایع اخیر پای مرا به فیس بوک باز کرد ... ارتباط نزدیک و دائمی با دوستان نازنینم و بعد هم پیدا شدن سر و کله دوستان دوران دبیرستان و دانشگاه  آدمهایی که نزدیک به ۱۵-۲۰ سال است که از آنها بی خبری و حالا در سرتاسر دنیا پراکنده اند و چه مزه ای دارد دیدن عکسها و پرسیدن احوالشان  زمانه جالبی است !!!

- و این هفته آخر که گرفتار تدارک سفر بودم چون فردا برای دو هفته به ایران می روم

خدا نگهدار و به امید دیدار

اسماعیل فصیح هم رفت !

 

نویسنده محبوبم نبود ولی سالهای پیش کتابهایش را خوانده و خاطره ها از آنها دارم ...

یادم می آید نسخه قاچاقی کتاب زمستان ۶۲ را با چه ولعی خواندم ! حال آشفته ام را بعد از خواندن دل کور به خوبی به یاد دارم ... یا کتاب باده کهن که مرا با شکل جدیدی از عشق آشنا کرد و ...

خبر فوتش غمگینم کرد !

همیشه همینطور است . وقتی فردی از دنیا می رود که در زندگیم رد پایی از خود به جا گذاشته ٬ آشفته می شوم و با خودم فکر می کنم " خدایا یک رشته ارتباطی دیگر با گذشته قطع شد ... "

یاد و خاطره اش سبز و ماندگار  

دنیای بچه ها !

گاهی پناه بردن به دنیای بچه ها را دوست دارم .

خنداندن و شاد کردن بچه ها مثل خنداندن ما سخت نیست . بچه ها خیلی آسان راضی می شوند ٬ می خندند و شاد می شوند .

دنیای بچه ها مثل دنیای ما کدر و تیره نیست . دنیای بچه ها رنگی است ٬ رنگهای شاد و درخشان . نارنجی ٬ قرمز ٬ زرد ٬ صورتی و آبی .

سادگی و صداقتشان مرا مسحور می کند ٬ سادگی که در آدمهای بالغ حمل بر ساده لوحی می شود .

مثل هر مادر دیگری لحظاتی پیش می آید که کلافه و خشمگین می شوم . بی حوصله می شوم ٬ غر می زنم و جیغ جیغ می کنم ولی در همان لحظات هم عاشقانه دوستشان دارم .

از نگاه من دنیا بدون بچه ها و گل ها جای غم انگیز و غیر قابل تحملی بود ...

برای حاج بابا به بهانه بزرگداشت روز پدر

 

پدربزرگ من یک مرد عادی بود ! 

قصه زندگیش قصه تکراری یک پسر بچه شهرستانی بود که بعد از فوت والدینش با یک تا پیراهن و یک بقچه لباس و سری پر از سودا به تهران آمد تا زندگیش را بسازد و این کار را با توجه به زمانه و امکاناتش به بهترین وجه ممکن به انجام رساند .

بقول خودش سواد درست و حسابی نداشت اگرچه عاشق شعر بود و تا زمانی که چشمانش اجازه می داد اشعار شاعران مختلف را از روی دیوان آنها بلند بلند می خواند . سواد مکتبی داشت ولی روشنفکرترین آدم از نسل قدیم بود که در عمرم دیده ام . او هرگز تلویزیون ٬ ویدئو ٬ ماهواره و کامپیوتر را جنغولک بازی نسل جدید ندانست . معتقد بود که باید با آغوش باز پیشرفت و تکنولوژی را پذیرفت و با زندگی همراه شد . شاید به خاطر همین ویژگی اش بود که روحش همیشه جوان ماند و هرگز پیر نشد . او بیشتر از پدر و مادرها حرف ما نوه ها را می فهمید .

تا سالیان سال او مقتدرترین آدم در زندگی من بود و حرفش نه تنها برای من که برای اطرافیانم هم حکم قانون را داشت با این وجود کمتر پیش می آمد تا از این قدرت و نفود سوء استفاده کند . نظر و عقیده اش نه تنها برای ما که بچه ها و نوه هایش بودیم بلکه برای بقیه قوم و خویش ها هم مهم و ارزشمند بود . گاه گاه پیش می آمد که بنشیند و برای من که گوش شنوا و مشتاقی برای شنیدن قصه هایش داشتم از قدیمها بگوید و از تعداد کثیری از جوانهای فامیل که قصه عشق و زندگیشان به مدد او به سر انجام خوش رسیده بود . وقتی حس کرد که من علاقه خاصی به آقای پدر دارم به جای آنکه جنجال به پا کند مرا صدا زد و گفت که خیلی جوانم و بهتر است به زندگی فرصت دهم تا مرا با آدمهای جدیدتری آشنا کند ... بعدها وقتی زندگی سعادتمندانه مرا دید خندید و اقرار کرد " آقا حق با تو بود ! خدا بهتر از این آدم برای تو خلق نکرده ... " به همین راحتی به اشتباهات گاه و بیگاهش اعتراف می کرد بدون اینکه بترسد غرور و اقتدارش در هم بشکند .

پنج سال پیش رفت ! مردنش هم مثل بقیه کارهایش بود . گفته بود که هرگز در رختخواب نخواهد افتاد و اطرافیانش را به دردسر نخواهد انداخت ٬ همانگونه که خواست مرد ... سریع و بدون اینکه حتی ثانیه ای از پا بیافتد . مادربزرگم هرگز از این ضربه بهبود نیافت و هنوز شب و روز با عکس او حرف می زند و گلایه می کند که رفیق نیم راه بوده و رفته و او را همراه نبرده . خانواده مادری من پس از رفتن او هرگز دیگر مثل گذشته نشد ... نمی دانم شاید او با رفتنش خیلی چیزها را برد . باورش سخت است ولی درختچه بزرگ گل کاغذی اش که همیشه تابستانها غرق گل بود با رفتنش قهر کرد و دیگر هرگز گل نداد .

برای من او محکمترین پشتیبانم در زندگی بود که می دانستم ٬ می توانم هر وقت که بخواهم به او پناه ببرم . حسرت دیدارش برای آخرین بار ٬ برای همیشه به دلم ماند ... هنوزم که هنوزه وقتی اتفاقی یا دلخوری در خانواده پیش می آید به خودم می گویم "اگر حاج بابا زنده بود ٬ اینطوری نمی شد !" امسال نزدیکی روز پدر با روز درگذشت او باز هم به یاد من آورد که چه پدربزرگ مهربان و عزیزی را از دست داده ام .

او برای من همیشه یک ابرمرد بوده و هست . یادش به خیر و جایش همیشه سبز سبز سبز ... سبز مثل باغچه هایش ٬ گل هایش و دلش مهربانش ...

تابستانه !

این مدت دست و دلم به نوشتن نمی رفت ... علتش را همه کم و بیش می دانیم !

تابستان رسیده با همه صبحهای شلوغ و بعد از ظهرهای کشدارش ...

تابستان را دوست دارم اگر ...

    - غزل و محمد اینقدر برای دیوانه کردن من با هم دست به یکی نکنند !

    - هوای اینجا اینقدر گرم و کلافه کننده نباشد !

    - بتوانم عصرها بچه هایم را بجای مراکز خرید (که هوایش خنک و قابل تحمل است) به پارک ببرم !

    - بیشتر دوستانم به سفر نرفته بودند و من اینقدر احساس تنهایی نمی کردم !

...

امسال خودم خواستم که بجای رفتن به ایران همین جا بمانم ... شاید می خواستم توانم را برای دوری از ایران و خانواده محک بزنم ... شاید می خواستم خودم را برای مسافتهای دور و دورتر آماده کنم ... شاید ...

 

یک ترانه جدید از گوگوش

امشب این ترانه را بارها دیدم و زار زدم ...

">