پدربزرگ من یک مرد عادی بود !
قصه زندگیش قصه تکراری یک پسر بچه شهرستانی بود که بعد از فوت والدینش با یک تا پیراهن و یک بقچه لباس و سری پر از سودا به تهران آمد تا زندگیش را بسازد و این کار را با توجه به زمانه و امکاناتش به بهترین وجه ممکن به انجام رساند .
بقول خودش سواد درست و حسابی نداشت اگرچه عاشق شعر بود و تا زمانی که چشمانش اجازه می داد اشعار شاعران مختلف را از روی دیوان آنها بلند بلند می خواند . سواد مکتبی داشت ولی روشنفکرترین آدم از نسل قدیم بود که در عمرم دیده ام . او هرگز تلویزیون ٬ ویدئو ٬ ماهواره و کامپیوتر را جنغولک بازی نسل جدید ندانست . معتقد بود که باید با آغوش باز پیشرفت و تکنولوژی را پذیرفت و با زندگی همراه شد . شاید به خاطر همین ویژگی اش بود که روحش همیشه جوان ماند و هرگز پیر نشد . او بیشتر از پدر و مادرها حرف ما نوه ها را می فهمید .
تا سالیان سال او مقتدرترین آدم در زندگی من بود و حرفش نه تنها برای من که برای اطرافیانم هم حکم قانون را داشت با این وجود کمتر پیش می آمد تا از این قدرت و نفود سوء استفاده کند . نظر و عقیده اش نه تنها برای ما که بچه ها و نوه هایش بودیم بلکه برای بقیه قوم و خویش ها هم مهم و ارزشمند بود . گاه گاه پیش می آمد که بنشیند و برای من که گوش شنوا و مشتاقی برای شنیدن قصه هایش داشتم از قدیمها بگوید و از تعداد کثیری از جوانهای فامیل که قصه عشق و زندگیشان به مدد او به سر انجام خوش رسیده بود . وقتی حس کرد که من علاقه خاصی به آقای پدر دارم به جای آنکه جنجال به پا کند مرا صدا زد و گفت که خیلی جوانم و بهتر است به زندگی فرصت دهم تا مرا با آدمهای جدیدتری آشنا کند ... بعدها وقتی زندگی سعادتمندانه مرا دید خندید و اقرار کرد " آقا حق با تو بود ! خدا بهتر از این آدم برای تو خلق نکرده ... " به همین راحتی به اشتباهات گاه و بیگاهش اعتراف می کرد بدون اینکه بترسد غرور و اقتدارش در هم بشکند .
پنج سال پیش رفت ! مردنش هم مثل بقیه کارهایش بود . گفته بود که هرگز در رختخواب نخواهد افتاد و اطرافیانش را به دردسر نخواهد انداخت ٬ همانگونه که خواست مرد ... سریع و بدون اینکه حتی ثانیه ای از پا بیافتد . مادربزرگم هرگز از این ضربه بهبود نیافت و هنوز شب و روز با عکس او حرف می زند و گلایه می کند که رفیق نیم راه بوده و رفته و او را همراه نبرده . خانواده مادری من پس از رفتن او هرگز دیگر مثل گذشته نشد ... نمی دانم شاید او با رفتنش خیلی چیزها را برد . باورش سخت است ولی درختچه بزرگ گل کاغذی اش که همیشه تابستانها غرق گل بود با رفتنش قهر کرد و دیگر هرگز گل نداد .
برای من او محکمترین پشتیبانم در زندگی بود که می دانستم ٬ می توانم هر وقت که بخواهم به او پناه ببرم . حسرت دیدارش برای آخرین بار ٬ برای همیشه به دلم ماند ... هنوزم که هنوزه وقتی اتفاقی یا دلخوری در خانواده پیش می آید به خودم می گویم "اگر حاج بابا زنده بود ٬ اینطوری نمی شد !" امسال نزدیکی روز پدر با روز درگذشت او باز هم به یاد من آورد که چه پدربزرگ مهربان و عزیزی را از دست داده ام .
او برای من همیشه یک ابرمرد بوده و هست . یادش به خیر و جایش همیشه سبز سبز سبز ... سبز مثل باغچه هایش ٬ گل هایش و دلش مهربانش ...
