سفر !

بلاخره شب قبل از سفر رسید و به نظر می رسد همه کارها انجام شده است

فردا این موقع کنار خانواده ام خواهم بود ٬ فقط نمی دانم مادر و پدرم مرا این ریختی به جا می آورند یا نه

 

                                                 پیمانه خسته

مقدمات سفر تابستانه !

 

روزهای قبل از سفر شلوغ و دیوانه کننده است .

یک لیست بلندبالا از کارهایی که باید انجام گیرد تهیه کرده ای که ظاهرا پایانی ندارد چون هر کاری که انجام می شود کارهای تازه ای به لیست اضافه می شود ! هدیه هایی که بنا بر رسم نیکوی سوغاتی خریده می شود ٬ مشکلترین و در عین حال شیرین ترین قسمت کار است ٬ سخت است که بخواهی تمامی محبت و عشق و در عین حال دلتنگی های دوری را در چند هدیه خلاصه کنی خصوصا که مناسبتهایی مثل روز مادر و پدر را هم داری ...

این روزها را علی رغم خستگی زیادش دوست دارم چون میدانم به زودی در کنار خانواده ام خواهم بود اگرچه از حالا دلتنگ همسرم و خانه و زندگی خودم هستم . واقعا که انسان موجود عجیب و پیچیده ای است !!!    

نکته کوچک اما مهم !

 

نگو وقت نداری . تو دقیقا همان تعداد ساعت در روز را در اختیار داری که پاستور ٬ میکل آنژ ٬ مادر ترزا ٬ لئوناردو داوینچی و آلبرت انیشتن در اختیار داشتند . عمل کردن به یک ایده خوب را به تعویق نینداز . دیگران هم به این فرصت ها فکر کرده اند اما موفقیت سراغ کسی می آید که پیش از دیگران دست به عمل بزند.

 

منبع : هفته نامه مسافر شماره ۷۲

نکته های کوچک زندگی از اچ جکسون براون

(ترجمه زهره زاهدی)

مادر

دوستان زیادی روز مادر را با تلفن و پیامک به من تبریک گفتند که از میان آنها این پیامک خیلی به دلم نشست :

فرشته ها وجود دارند ٬ اما بعضی وقتها چون بال ندارند ما به آنها می گوییم مادر

من می گویم شاید بال این فرشته ها از بس دور آتش وجود بچه ها و مشکلات زندگی گشته اند سوخته !

 مادرهای نازنین روزتان مبارک

 

این گل زیبا تقدیم به همه شما مادران امروز و فردا ...

 

  

تابستانه !

 

وقتی بچه بودم معنی تابستان این بود ٬ بازی در حیاط درندشت خانه تابستانی پدربزرگ لابلای گل و گیاه و درختانی که همه حاصل دست پربرکت خودش بودند همراه با صدای وزوز هزاران حشره در هوای شرجی شمال ... یا خاله بازی به همراه دختر عمه ها زیر سایه درختهای نارنج خانه نازنین ترین عمه دنیا در عصرهای داغ و کشدار شهر شیراز  ...

اما حالا بزرگ شدم . پدربزرگ چند سالی است که همه ما را یتیم کرده و رفته و دست یغماگر دریا تمام درختها و گل و گیاهای خانه تابستانی کودکیم را سوزانده و خشک کرده . دختر عمه ها هم بزرگ شدند و دخترانشان به دانشگاه می روند ... ولی تابستانها هنوز هم برای من قشنگ است . یاد پدربزرگ همیشه همراه منست و تصویر آن خانه زیبا همیشه در ذهنم فقط کافیست چشمهایم را ببندم و رقص آن سپیدارهای بلند را در باد دوباره ببینم . هنوز هم هر سال تابستان به دیدن عمه ها و دختر عمه ها می روم و ساعتهای خوشی را به گپ زدن  درباره زندگی و بچه ها می گذرانیم ٬ گاهی هم گریزی می زنیم به روزهای خاله بازی و بچه ها را با خاطراتمان حیران می کنیم .

حالا تابستان برای من یعنی دیدن دوباره ایران و همه آدمهای عزیزی که آنجا منتظر من و خانواده ام هستند ٬ یعنی یک قاچ هندوانه سرخ شکری ٬ یک خوشه انگور یاقوتی یک گیلاس سیاه آبدار ...