من خوبم ... ولی تو باور نکن !!!

طبق معمول موقع احوالپرسی همه می پرسند " خوبی ؟ " ...

خوبم ؟!؟!؟!

این سوالی است که این روزها اصلا جوابش را نمی دانم !

همه چیز مطابق معمول مرتب و بجاست . آقای پدر ٬ مهربان و دلسوز ٬ مشغول کار و فعالیت . بچه ها  ٬ شاد و سرحال ٬ مشغول درس و مدرسه ... ولی من بدجوری سردرگم و آشفته ام . همیشه همینطور بوده ! قبل از یک تغییر اساسی مدتی به هم ریخته و با خودم کلنجار رفته ام تا وضعیت جدید را بپذیرم .

در حال حاضر که زندگی و خوابم به هم ریخته ٬ حتی کار به جایی رسیده که در جلسات یوگا هم به سختی تمرکز می کنم ٬ کاری که قبلا خیلی آسانتر بود.  برای بهتر شدن اوضاع هر چند وقت یکبار اندرز استاد یوگایم را به خودم گوشزد می کنم " آینده هنوز نیامده ٬ در زمان حال زندگی کن ... " یادآوری این کلام کمی آرامم می کند ولی افکار و خیالات نگران کننده همیشه در گوشه ای از ذهنم منتظر نشسته اند و با کوچکترین تلنگری دوباره خودنمایی می کنند . این جور مواقع از دست خودم کلافه می شوم ٬ بعد از سالها زندگی با یوگا هنوز هم گاهی نمی توانم ذهنم را مدیریت کنم و این نشان دهنده واقعیت دیگری است که استادم همیشه ذکر می کند " به یاد داشته باشید انعطاف پذیری ذهن خیلی سختتر از انعطاف پذیری جسم بدست می آید ... " ذهنم پر از هزاران هزار سوال است که نمی دانم جوابشان را از چه کسی بپرسم و آیا اصولا جوابی برایشان وجود دارد یا نه ؟

مثل همیشه در چنین مواقعی برای خودم کار می تراشم تا سر خودم را گرم کنم و افکار مزاحم را پس بزنم . این روزها افتاده ام به درست کردن شور و انواع ترشی ... وقتی سبزی ها و تره بار را می شویم انگار ذهنم را شستشو می دهم و وقتی آنها را خرد می کنم انگار دلواپسیهایم را خرد و ریز ریز می کنم . فقط خدا می داند چه کسی می خواهد این همه شور و ترشی را بخورد ؟! البته خدا نگهدارد دوستان مهربان را که همیشه به من و شیشه های ترشی ام لطف خاصی دارند . خلاصه اگر همین نزدیکی ها هستید " هر گونه سفارش شور و ترشی با کمال میل و اشتیاق پذیرفته می شود "

قند پارسی

زندگی در کشوری غیر از کشور خودت خوبی ها و بدی های زیادی دارد . دانه درشتهای لیست خوبها و بدها را همه می دانند ولی در این میانه جزییات ریزی وجود دارد که درک نمی شوند مگر اینکه خودت وسط گود قرار بگیری ...

یکی از این ها حرف زدن بچه هایی است که ساکن این ور آب هستند !!!

زمانی که ما از ایران مهاجرت کردیم محمد تقریبا ۴ ساله بود و از آنجا که مادر وراجی داشت که از روز اول تولد دایم با او حرف می زد ٬ زبان پارسی را به خوبی صحبت می کرد و حدود دو سال هم به مهد کودک رفته بود و کلی شیرین زبانی می کرد . یکی از نگرانی های من از اولین روزهای ورود این بود که محمد انگلیسی را در حد چند کلمه دست و پا شکسته که در مهد آموخته ٬ بلد است و حالا در مدرسه ای که هیچ کس پارسی بلد نیست چه بر سرش خواهد آمد . وقتی در مورد این موضوع با سر مربی پیش دبستانی صحبت کردم گفت " می توانید برای کمک به او در خانه انگلیسی صحبت کنید ... " خوب ! آنها که مرا می شناسند می دانند که من بدجوری روی فرهنگ و زبان و ایرانی بودنم غیرت دارم و نمی شود از این شوخی ها با من کرد ٬ این بود که جواب دادم " نه ! محمد انگلیسی را به هر حال می آموزد . شش ماه دیر یا زود فرقی نمی کند ! من نمی خواهم فرزندم زبان مادری اش را فراموش کند " و حق با من بود ! محمد انگلیسی را آموخت بدون اینکه پارسی را فراموش کند . اگرچه گاهی وقتها که در مورد مطلبی از مطالب درسی اش با مخلوطی از انگلیسی و پارسی بحث می کند ٬ من با قیافه حیرت زده نگاهش می کنم و بعد که به فرهنگ لغت مراجعه می کنم می بینم داشته در مورد دستگاه تولید مثل قورباغه یا مدارهای موازی الکتریسیته صحبت می کرده و من   ...

اما در مورد غزل قضیه خیلی پیچیده تر است . او اینجا به دنیا آمده ٬ زبان باز کرده و به مهدکودک می رود  هر چقدر هم که ما در خانه با هم به زبان پارسی صحبت کنیم باز جمله بندی های خنده دار او بیشتر بر پایه زبان انگلیسی است و برای من آزاردهنده . در صحبت با سایر مادرها به این نتیجه رسیدم که این موضوع در مورد اکثر بچه هایی با موقعیت غزل صدق می کند . رایج بودن این مطلب چیزی از نگران کننده بودن آن کم نمی کند چون معتقدم هر فردی باید زبان مادری خود را بشناسد و این وظیفه ما والدینی است که بچه هایمان را که از اصل و ریشه دور کرده ایم تا آنها را به این کار وا داریم و این ضرورت را برایشان تعریف کنیم . در عین حال فکر می کنم ظالمانه است از بچه ای که در مدرسه ٬ زمین بازی و ... تنها به زبان انگلیسی (یا هر زبان دیگری ) صحبت می کند ٬ توقع داشت که مثل بچه های ساکن ایران پارسی را سلیس و بدون اشکال صحبت  کند و به دنبال راههایی هستم تا بدون فشار آوردن به محمد و غزل بطور غیر مستقیم نحوه حرف زدن آنها را اصلاح کنم . ساده ترین روشها مثل ترجمه جمله ها و سوالهای انگلیسی بچه ها به فارسی سپس پاسخ دادن به آنها یا خواندن کتاب های پارسی زبان  نتایج خوبی دارد به علاوه محمد یک معلم فوق العاده دارد که تخصصش آموزش پارسی به بچه هایی مثل اوست و من امیدوارم روزی برسد که هر دو تا بتوانند به زبان مادری خود بطور معقولی حرف بزنند ٬ بخوانند و بنویسند .

سفر

چند سالی هست که در ایام تاسوعا و عاشورا ایران نبوده ام ... امسال از تعطیلات کریسمس بچه ها استفاده می کنم برای رفتن به ایران . این بار به شیراز می روم برای دیدن خانواده پدر و همسرم .

دلم پر می کشد برای دیدن دوباره خانواده ٬ مراسم عزاداری آشنا و خوردن غذای نذری ! جای همه دوستان خارج از ایران که دلشان این روزها برای ایران و خانواده هایشان می تپد ٬ خالی است ...

همیشه سبز باشید