شبهای قدر را قدر بدانیم !

 

این روزها و شبها حس و حال خاصی دارند .

حتی اگر روزه دار نباشی ولی فلسفه خلوت کردن با خالق بصورت خاص در این شبها دلپذیر است . در این شبها اگر یک لحظه حالی دست داد و قلبتان مرتبط شد با آنکه باید ٬ دوستان وبلاگ نویس خود را از دعا فراموش نکنید

 


 

اگر دوست دارید در این شبها کار خیری انجام دهید ٬ سری بزنید به وبلاگ چند قدم نزدیکتر به خدا

عروسک من !!!

 

 

پیشرفت دخترک من در پذیرش مهدکودک کُند ولی قابل قبول است و با نظر سر معلم از فردا غزل بصورت تمام وقت (ساعت ۹ صبح تا ۱ بعدازظهر) در مهد خواهد ماند . از سر معلم شوخ طبع مهد پرسیدم که آیا مطمئن است که غزل آمادگی دارد و او تایید کرد ٬ بعد پرسیدم که آیا مطمئن است که من هم آمادگی دارم یا نه  خندید و گفت که فکر می کند منهم دختر بزرگی هستم و می توانم چند ساعتی در روز را دور از عروسکم بگذانم و فکر می کند که بهتر است وابستگی من به غزل همین حالا کمتر شود  ...

این روزها بعد از اینکه صبحها غزل را به مهد می سپارم این عبارت را مثل یک مانترا تکرار می کنم " تو می دانی که کار درستی کرده ای ٬ تو می دانی که کار درستی کرده ای و .... "

هفت خوان مادری !

 

خوان اول : بیدار باش صبگاهی که با توجه به خواب آلود بودن مادر یکی از مراحل دشوار است

خوان دوم : مسواک زدن دندانها که جنگی است تمام عیار که معمولا صبح و شب (و گاهی هم ظهر) تکرار می شود 

خوان سوم : دادن صبحانه به بچه ها که صبر ایوب می طلبد و اشک مادر را در می آورد

خوان چهارم : محدود کردن تلویزیون و برنامه های رنگارنگ آن (این مرحله برای ما این ور آبی ها با توجه به این همه کانال ۲۴ ساعته ویژه بچه ها واقعا خوان دشوار و مردافکنی است)  

خوان پنجم : انجام تکالیف مدرسه (این خوان برای مادران ساکن این ور آب کمی سبکتر و آسانتر است ولی برای مادران ساکن ایران همچنان از خوان های دشوار است)

خوان ششم : مرتب کردن اطاق و وسائل که عمدتا منجر به جیغهای آنچنانی مادر می شود

خوان هفتم : سر شب فرستادن بچه ها به تخت که آخرین ذره انرژی مادر را تخلیه می کند بطوری که بعد از خوابیدن بچه ها ٬ مادر بینوا نای حرف زدن هم ندارد

 

و دوباره صبح فردا و ...


 نکته اول : اضافه کنید به موارد بالا جنگ و دعوای بین بچه ها ٬ فرستادن بچه ها به حمام ٬ اعتیاد به بازیهای رایانه ای و اینترنت و PS3 ٬ PSP , ...

نکته دوم : به یاد داشته باشید که پدرها معمولا به دلیل مشغله کاری در این میدان کارزار حضور ندارند و اگر هم باشند ٬ معمولا پشت روزنامه ٬ برنامه های ورزشی ٬ اخبار و ... سنگر می گیرند

نکته سوم : و باز بیاد داشته باشید که درصد قابل توجهی از مادرها این روزها شاغل هستند و در محیط کار هم کلی جنگ اعصاب دارند

۱۱ سپتامبر

 

امروز ۱۱ سپتامبر است ...

هفت سال پیش در چنین روزی یکی از بزرگترین فجایع بشری چندین سال اخیر به وقوع پیوست ٬ واقعه ای که دل هر انسان متمدن و متفکری را بدرد آورد .

من اهل سیاست نیستم (می دانم که این حرف به مذاق خیلی ها خوش نمی آید چون معتقدند انسان غیر سیاسی وجود ندارد و زندگی همه ما به گونه ای با جریانات سیاسی زیر و رو می شود) و کاری به سیاست بازی کثیفی که گفته می شود پشت این قضیه وجود دارد ٬ ندارم ; ولی وقتی به این فاجعه از دید انسانی نگاه می کنم ٬ هیچ توجیهی برای این عمل وحشیانه نمی یابم چرا که این اقدام غیر انسانی که در زمان وقوع موجب مرگ حدود ۳۰۰۰ انسان شد و هزاران خانواده را داغدار عزیزانشان کرد ٬ هنوز هم در افغانستان ٬ عراق ٬ فلسطین و لبنان و ... قربانی می گیرد و خدا می داند تا کی مردم دنیا باید تقاص این نادانی غیرقابل بخشش را پس بدهند .  

یاد قربانیان بی گناه این حادثه تلخ گرامی باد !

مهد کودک

 

چند روز گذشته به کودکیم برگشته بودم و باز هر روز صبح به مهد کودک می رفتم ٬ یک عالمه اسباب بازی در اختیارم بود که باید یکی یکی از قفسه ها برمیداشتم و بازی می کردم و دوباره سرجایش می گذاشتم ٬ دوستان جدیدی پیدا کردم که تعداد قابل توجهی از آنها هنوز پوشک می پوشیدند و تعدادی هم مثل خود من مامان بودند و از همه بهتر چند تا معلم خوب که با هم روی زمین می نشستیم ٬ دست می زدیم و شعر می خواندیم  ... خلاصه حکایتی بود این اولین روزهای مهد به همراه غزل .

بعد از چند روزی که همراه بچه ها به مهد رفتیم تا آنها به محیط و آدمهای جدید خو بگیرند ٬ امروز برای اولین بار بچه ها را تنها گذاشتیم . اعتراف می کنم که حال مادرها به مراتب بدتر از بچه ها بود و حال من بدتر از همه . در مهد بچه ها از ملیتهای مختلفی هستند با زبانهای مختلف ٬ معلمهای مهد هم از ملیتهای مختلفند و به تمامی  زبانها صحبت می کنند بجز پارسی ! و دخترک من فقط پارسی را می فهمد !!! او را گرفتند و در حالی که اشک می ریخت بردند و من این پا و آن پا می کردم که بروم و یا بمانم . از سر معلم پرسیدم که آیا مطمئن است که من باید بروم . نگاهم کرد و با مهربانی گفت مطمئن است و شماره تلفن مرا دارد و در صورت لزوم با من تماس می گیرد و بعد هم با دوسه جمله مودبانه مرا از بهشت کودکانه دک کرد و در را بست .

آنقدر حالم بد بود که قبل از حرکت چند دقیقه ای توی ماشین نشستم تا به خودم مسلط شوم و در همان حال فکر کردم  " مادر بودن همیشه هم احساس باشکوهی نیست !  " 

برای تمام علاقمندان پائولو کوئیلو

 

پائولو کوئیلو به مناسبت انتشار ۱۰۰ ملیون نسخه از آثارش نمایشگاه مجازی جالبی  در وبلاگ خود بر پا کرده که دیدن و شرکت در آن خالی از لطف نیست .

مرجع خبر : انتشارات کاروان

 

افسوس !

 

دیشب نشستیم پای دیدن دوباره سریال روزی روزگاری و مثل گذشته از دیدن آن لذت بردیم . فیلمنامه محکم ٬ فیلمبرداری حرفه ای ٬ موسیقی دلنشین و فراموش نشدنی ٬ گفتگوهای شیرین و دلپذیر که هنوز در یادها باقیست و از همه زیباتر بازیهای قوی ...

 حیرتزده ام که چه بلایی بر سر دوستان عزیز در صدا و سیما آمده که قدیمترها ساخته هایی چنین ارزشمند داشتند و حالا بیشتر سریالهایشان حالت سری دوزی دارد تا یک اثر هنری قابل دیدن . به احتمال نزدیک به یقین می توان گفت این بلا از جنس همان بلایی بوده که بر سر سینمایی آمده که روزگاری فیلمهایی مثل کشتی آنجلیکا ٬ ناخدا خورشید ٬ هامون ٬ مسافران و ... را می ساخت و حالا نوک برج ٬ شام عروسی ٬ اسپاگتی در هشت دقیقه  ٬ چهار انگشتی و ... را می سازد و صد افسوس می ماند برای سینما دوستانی مثل من و  امثال من  !!!

 

">

مژده رهایی !!!

 

کلاس مربوط به گروه سنی غزل در مهدکودک پر شده ولی به گمانم لبخند زیبا و روی خوش دخترک من کار خودش را کرده ... به ما وقت داده اند تا روز سه شنبه از ساعت ۹ تا ۱۱ صبح غزلی را به مهد ببریم تا او را در گروه خودش قرار دهند و ببینند چه می توان کرد ... 

ای خدا یعنی می شود من امسال بعد از دو سال و نیم یک کمی وقت برای خودم پیدا کنم ...   

 

سفر به ایران برای من همیشه یک جورهایی سخت است با دیدارهایی آنچنان دلچسب و وداع هایی آنچنان سخت و این وحشت که شاید دیدار بعدی بعضی عزیزان به قیامت باشد ...

 معمولا اولین جایی که بعد از خانه پدر و مادرم می روم منزل پدربزرگ و مادربزرگ است جایی که حالا مادربزرگ تنها و با خاطرات پدربزرگ در آن زندگی می کند . خانه قدیمی است و نیاز به تعمیر دارد ولی جای جای آن پر است از خاطره ... انباری که محل بازی قایم باشک با دختر خاله ها و پسر خاله ها بود ٬ آشپزخانه که همیشه عطر غذاهای گیلانی آن مشام را نوازش می کرد ٬ سالن پذیرایی که تا وقتی بزرگ و عاقل شدیم منطقه ممنوعه بود مبادا که با شیطنت بچگانه چیزی را بشکنیم و بلاخره حیاط خانه که پر بود از بوته های رز و نسترن و شب بو ٬ سرزمین پریان ما بچه ها که جان میداد برای شاهزاده بازی ... به حیاط خشک و خالی نگاه می کنم ٬ با رفتن پدربزرگ همه بوته ها خشکیده و حیاط را علفهای هرز گرفته . دلم می گیرد . به مادربزرگ نگاه می کنم پیر شده و خسته ٬ یاد روزهایی می افتم که یک تنه یک لشکر مهمان را حریف بود و خستگی نمی شناخت ولی حالا ... عطر خوش غذا مرا از خیالات خوش و ناخوش در می آورد و به سمت آشپزخانه می کشاند . مادربزرگ شاید ناتوان و بیمار باشد ولی هنوز هم می تواند خوشمزه ترین و خوش آب و رنگ ترین خورش قیمه دنیا را برای نوه از راه دور آمده اش درست کند . او بی تردید ستون خانواده است و عزیز همه ٬ خدایا مباد روزی که این خانه خالی شود .