نقش حیاتی من در زندگی دخترم
شکی نیست که ما مادرها نقش حیاتی و ضروری در زندگی فرزندانمان داریم . می گویید نه !!! به دو صحنه زیر توجه کنید و نقش اساسی مرا در زندگی غزل بانو ببینید .
صحنه اول :
غزل دست مرا می کشد و با قلدری و زورگویی خاص یک دختر ۴ ساله بطرف اتاقش می برد و می گوید « برویم پازل بازی کنیم » به اتاق که می رویم اجازه نمی دهد من دست به هیچ قطعه ای از جورچین بزنم و دایم می گوید « نه ! خودم تنهایی ... » کفرم بالا می آید و می گوید « خوب پس مرا برای چی آوردی اینجا ؟ بگذار بروم کتابم را بخوانم » جواب می دهد « نه ! شما باید اینجا بنشینی و وقتی من پازلم را تمام کردم بگویی آفرین دختر خوشگل و باهوشم ... »
صحنه دوم :
باز هم در اتاق غزل هستیم . این بار قرار است نقاشی کنیم و باز هم این فسقلی همه مداد رنگی ها را از دست من می گیرد و می گوید « خودم تنهایی ... » می گویم « خوب پس من رفتم ... » جواب می دهد « نه ! بشین که اگر نوک مداد من شکست بروی از اتاق محمد اون چیز قرمز بزرگ را که مداد را تویش می کنیم (منظورش تراش رومیزی محمد است) بیاوری و مدادم را درست کنی » من می گویم «
خوب خودت برو ... » با چاپلوسی می گوید « نه ! من که نمی توانم ... آخه دختر کوچولوی ناز شما هستم »
پناه بر خدا از دست این وروجک ها ![]()
یاداشتهای یک زن , همسر , مادر ...