روزهای آخر روزهای سختی است ...
فکر می کنی هزار کار نکرده داری ولی نمی دانی که چیست . دلت می خواهد همه خانه را به هم بریزی و دوباره مرتب کنی ولی زود خسته می شوی و دلت می خواهد استراحت کنی . وقتی که می نشینی یا دراز می کشی که خستگی درکنی نفست از وزن عزیزترین مخل آسایش دنیا بند می آید . امان از شبها که محک خوبی است برای شناخت میزان صبر مادر ٬ تاریک و طولانی است و تمامی ندارد مثل اینکه صبح آرزویی دوردست است که از راه نمی رسد ...
کم طاقت و حساس شده ای ٬ مثل اینست که برگشته ای به کودکی ٬ زمانی که اشکت در مشکت بود و به هر بهانه ای سرازیر می شد ...
از سویی دلت می خواهد این روزها هر چه زودتر بگذرد و تو بتوانی هر چه زودتر موجود عزیزی را که نه ماه در درونت رشد کرده ببینی و در آغوش بگیری و از سوی دیگر از فکر کردن به پایان راه (زایمان) دچار دلشوره می شوی و برای هزارمین بار با خود می گویی " آیا می توانم ؟ " ...
آره روزهای اخر روزهای سختی است ...