مچ گیری

روزهای سه شنبه که غزل بانو کلاس شنا دارد ، به هر دو ما خیلی خوش می گذرد . او معلم شنایش را دوست دارد و از کلاسش لذت می برد و من عاشق محیط سبز و زیبای اطراف استخر هستم که پایان خوب و آرامش بخشی را برای یک روز پرتلاش رقم می زند . در این مواقع من معمولا کتابی همراه می برم و آنرا می خوانم و گاه بگاه هم نگاهی به غزل می اندازم و دستی تکان می دهم و بوسه ای می فرستم .

هفته پیش بعد از پایان کلاس گفتگوی جالبی بین من و غزل در گرفت :

من : آفرین دختر خوشگلم ، چقدر خوب تمرین کردی ... مطمئنم که به زودی می تونی خودت تنهایی شنا کنی !

غزل : مامان شما منو دیدی که شنا می کردم ؟

من : آره قربونت برم ... داشتم نگاهت می کردم !

غزل (با قاطعیت هر چه تمامتر) : نه ! تو نگاه نمی کردی ...

من : منظورت چیه ؟

غزل : تو داشتی کتابت را می خوندی ... من خودم دیدم !

من : خوب من هم کتاب می خوندم و هم شما را نگاه می کردم ...

غزل (با نگاه عاقل اندر سفیه) : از این به بعد کتابت را نیاور ... فقط منو نگاه کن ! کار بدیه که مامانا وقتی بچه هاشون شنا می کنند کتاب بخونند باید فقط بچه ها را نگاه کنند !!!

من فقط یک نفر دیگر را می شناسم که به این خوبی می تواند هوشمندانه و سربزنگاه مچ آدم (شما بخوانید حال آدم) را بگیرد ... آقای پدر  

محمد و خانم هاویشام !

هر روز که محمد از مدرسه به خانه می رسد ٬ یک گزارش سریع و مختصر از وقایع روزانه به من می دهد و این برای هر دوی ما به نوعی آیین روزانه تبدیل شده . دیروز وقتی به خانه رسید با لحن نالانی گفت  « باید در مورد یکی از شخصیتهای کتاب Great Expectations بنویسم  »

می دانستم که در کلاس انگلیسی مشغول بررسی رمان آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز هستند و او کم و بیش با علاقه قضیه را دنبال می کند ٬ این بود که گفتم « خوب ؟ این که ناله ندارد ! »

دوباره نالید « آخه من باید در مورد میس هاویشام بنویسم ...  »

خنده ام گرفت و با خودم فکر کردم " طفلک بچه ! این همه شخصیت توی این کتاب هست ...آنوقت  خانوم هاویشام ؟؟؟؟ " با این وجود به روی خودم نیاوردم و گفتم « خوب من مطمئن هستم که تو می توانی ! به هر حال این یکی از شخصیتهای خیلی جذاب و پیچیده کتاب است و می توان کلی راجع به او  مطلب نوشت  »

با بی چارگی گفت « اصلا چرا ما باید در مورد کتابهای دیکنز بخونیم ؟ اینقدر کتابهایش Sad و Dark است ٬ همه توی کتابهایش بدبخت هستند ! این همه کتاب FUN هست ٬ آنوقت ما باید اینها را بخونیم  »

گفتم « بی انصافی نکن ! کتابهای دیکنز دوره مهمی از ادبیات انگلیسی را نشان می دهد . تازه همه شخصیتهایش هم که بدبخت نیستند ٬ اگر هم باشند بعد عاقبت به خیر می شوند ! در واقع می توان گفت بیشتر شخصیتهایش بدبخت هستند چون در آن دوران بیشتر مردم بدبخت بودند و ... »

با عصبانیت سخنرانی ادبی - تاریخی مرا قطع کرد و گفت « خودم می دونم ! دارم درسشو می خونم ... می دونم شما دوستش دارید و کتابهایش را خوانده اید برای همین ازش طرفداری می کنید (قیافه من ِ بی گناه در این لحظه این شکلی بود ) ولی من راجع به این زن دیوونه چی بنویسم ؟ اصلا وقتی بهش فکر می کنم دلم Black می شود !!! مثلا خود شما چند خط می توانید در مورد او بنویسید »

با شوخ طبعی جواب دادم « اووووم ! خوب اگر راستش را بخواهی ... پنج صفحه به پارسی و حداکثر پنج خط به انگلیسی ... »

زیر چشمی نگاهی به من و دفتر و دستک زبان انگلیسی ام که روی میز جلویم پهن بود کرد و زد زیر خنده ٬ حال و هوایش عوض شد و رفت که لباسهایش را عوض کند و نهارش را بخورد و برود سراغ خانوم هاویشام ...

پی نوشت : امروز خوشحال و خندان به خانه آمد و گفت « معلمم از نوشته من در مورد میس هاویشام خیلی خوشش آمد و گفت خیلی خوب این آدم سیاه را توضیح داده ام »  

بخاطر یک عدد بستنی !

طبق معمول تا چشمش به تابلوی بستنی Baskin-Robbins می افتد ٬ دل و دین از کف می دهد و شروع می کند به خواهش و تمنا برای بستنی ...

مخالفت می کنم ! از دیشب دوباره تک و توک سرفه هایش شروع شده و نمی خواهم به هیچ دلیلی سرفه ها تشدید شوند . معمولا این جور مواقع قانع می شود ولی امروز نه ! آنقدر زبان ریخت و گفت و گفت تا آقای پدر و بعد هم مرا خام کرد و به مراد دل که یک عدد بستنی بقول خودش Rainbow بود ٬ رسید .

بستنی خوردن همان و تشدید سرفه ها همان ... از زمانی که سوار ماشین شدیم و بطرف خانه براه افتادیم ٬ غزل سرفه کرد و ما سه نفر  به ترتیب غرغر کردیم که «چقدر گفتم امروز بستنی نخور ! حالا ببین هی سرفه می کنی ! آخه بچه باید گوش به حرف بزرگترش بده  و ... » تا زمانی که به خانه رسیدیم و آنجا بعد از یک رشته سرفه طولانی وقتی من آماده می شدم تا دوباره غرغرهایم را از سر بگیرم ٬ شنیدم که زیر لب می گوید «اصلا چرا به این آقاها اجازه می دهند در سنتل (همان سنتر) بستنی فروشی بزنند که بچه ها ببینند و هی به مامان و باباشون بگویند بستنی بخر و بعد هم سرفه کنند و مامان و بابا و داداششون دعواشون کنند ؟! »

واقعا چرا ؟ کسی می دونه ؟

منت !

امروز بعدازظهر برای ملاقات با معلم غزل بانو به مدرسه رفتم . در پایان ۱۰دقیقه وقتی که به من اختصاص داده شده بود تا در مورد وضعیت دخترکم سوال کنم ٬ صمیمانه از معلمش تشکر کردم و گفتم که می دانم کار با این گروه سنی از بچه ها دشواری های ویژه خودش را دارد ... در جواب من به سادگی گفت « من کارم را دوست دارم ٬ در غیر این صورت هرگز آنرا شروع نمی کردم یا حداقل ادامه اش نمی دادم » و من بی اختیار به یاد مراسم بزرگداشت نوروز گذشته که از طرف یکی از مهد کودکهای ایرانی شهر ما برگذار شد ٬ افتادم که مدیر مهد هر دفعه که روی صحنه رفت با صدای رسایی اعلام کرد که معلمان دلسوز خیلی زحمت و سختی کشیده اند تا بچه ها را برای مراسم آماده کنند و این که کار با این بچه ها خیلی دشوار است و خلاصه ایهاالناس قدر بدانید ...

من منکر سختی کار نیستم ... مراسم ذکر شده ٬ مراسم جالبی بود و بچه های نازنین ایرانی اجراهای خیلی زیبایی داشتند و به واقع دست معلمانشان درد نکند ٬ چیزی که نمی فهمم این است که چرا باید بارها و بارها بخاطر کاری که وظیفه است ٬ سر پدر و مادر بچه ها منت گذاشت ؟؟؟؟ جواب به غیر از این است که خیلی از آدمهایی که در جامعه ایرانی وارد این حرفه (و سایر حرفه ها) می شوند در واقع مجبور به انتخاب این حرفه شده اند و این وسط علاقه یا تخصص شخصی هیچ جایی نداشته است ؟!

و این وسط طفلک بچه ها ....

نقش حیاتی من در زندگی دخترم

شکی نیست که ما مادرها نقش حیاتی و ضروری در زندگی فرزندانمان داریم . می گویید نه !!! به دو صحنه زیر توجه کنید و نقش اساسی مرا در زندگی غزل بانو ببینید .

صحنه اول :

غزل دست مرا می کشد و با قلدری و زورگویی خاص یک دختر ۴ ساله بطرف اتاقش می برد و می گوید «  برویم پازل بازی کنیم » به اتاق که می رویم اجازه نمی دهد من دست به هیچ قطعه ای از جورچین بزنم و دایم می گوید « نه ! خودم تنهایی ... » کفرم بالا می آید و می گوید « خوب پس مرا برای چی آوردی اینجا ؟ بگذار بروم کتابم را بخوانم » جواب می دهد « نه ! شما باید اینجا بنشینی و وقتی من پازلم را تمام کردم بگویی آفرین دختر خوشگل و باهوشم ... »  

صحنه دوم :

باز هم در اتاق غزل هستیم . این بار قرار است نقاشی کنیم و باز هم این فسقلی همه مداد رنگی ها را از دست من می گیرد و می گوید « خودم تنهایی ... » می گویم « خوب پس من رفتم ... » جواب می دهد « نه ! بشین که اگر نوک مداد من شکست بروی از اتاق محمد اون چیز قرمز بزرگ را که مداد را تویش می کنیم (منظورش تراش رومیزی محمد است) بیاوری و مدادم را درست کنی » من می گویم «  خوب خودت برو ... » با چاپلوسی می گوید « نه ! من که نمی توانم ... آخه دختر کوچولوی ناز شما هستم »

پناه بر خدا از دست این وروجک ها

دخترک فارغ التحصیل من !

هفته گذشته غزل بانو از مهد کودک فارغ التحصیل شد   ....

باور کردنی نیست که زمان چقدر سریع می گذرد !!! انگار همین دیروز بود که غزل فسقلی را برای اولین بار به مهد کودک بردم و او با چشمانی درخشان از تعجب و خوشحال از دیدن این همه بچه هم سن و سال خودش ٬ رفت که جهان جدیدی را کشف کند در حالی که من با دلی نگران و صورتی پریشان شاهد دور شدن او از آغوشم بودم ٬ جایی که دو سال تمام در آن از هر گزندی حفظش کرده بودم ! ولی چاره ای نبود ٬ آغوش من دیگر برای غزل کافی نبود و او مشتاقانه وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد و دو سال سرشار از شادمانی ٬ آموختن و کشف را طی کرد   .

این دو سال برای منهم سالهایی همراه با شادی و آرامش بود . هر روز صبح با دلی آسوده و خیالی راحت غزل را به مربیان دلسوز و دوست داشتنی مهد می سپردم و دنبال کارها و برنامه هایم می رفتم . نه تنها من بلکه سایر مادران هم از مربیان و امکانات مهد رضایت کامل داشتند و محیط امن و شاد آن را برای کودکانشان مناسب می دانستند .

از صبح روز پنجشنبه (آخرین روز حضور غزل در مهد) من احساس سرگشتگی می کردم ! فکر خداحافظی از کسانی که در مدت دو سال آنقدر به آنها نزدیک شده بودم (مربیان ٬ مسئولان ٬ مامانها و بچه ها) سخت دلتنگم می کرد ... ولی چه می توان کرد ؟! دخترک من این مرحله از زندگیش را تکمیل کرده و سال تحصیلی آینده به مدرسه می رود تا در کلاس پیش دبستانی ۲ تحصیلاتش را دنبال کند  .

معلم محبوب غزل به رسم یادبود به دخترکم کارتی با عکس زیبایی از خودش و غزل هدیه کرده و متن زیر را بر روی آن نگاشته :

Dear Ghazal , Sometimes you may feel small , but always remember your personality is larger than life it self

خواندن این متن و خداحافظی با همه آن عزیزان اشک مرا درست و حسابی درآورد و آرزو کردم انسانهایی که در آینده سر راه زندگی غزلکم قرار می گیرند همینقدر فهمیده و دلسوز باشند .

مردی که در بهار رفت !

مدتی بود انتظار شنیدن این خبر بد را داشتم . می دانستم که به شدت بیمار است و دیگر رمقی برایش نمانده و هر وقت به یادش می افتادم برایش دعا می کردم ... خبر فوتش را که شنیدم با اندوه فکر کردم " خدایا ٬ یک رشته دیگر هم که مرا با گذشته متصل می کرد ٬ قطع شد !!!  "

و به یاد روزهای بچگی افتادم ...

تا یادم یادم می آید ٬ قد بلند ٬ سبزه رو ٬ لاغر و عبوس بود و من از او می ترسیدم و در حضورش وراجی های مداومم را فراموش می کردم . در واقع ما دو نفر به عنوان فامیل سببی ٬ در نهایت بیگانگی بودیم . او ٬ مرد متشخصی بود از یک خانواده شناخته شده که در شهر کوچکش همه احترامش را داشتند و من دختر بچه تخسی بودم که بر خلاف دخترهای موقر و سنگین و رنگین خودش از در و دیوار بالا می رفتم ٬ دنبال مارمولک ها می دویدم ٬ عاشق پروانه ها بودم و خلاصه آرام و قرار نداشتم .

خانواده من ساکن تهران بود ولی ما بیشتر تعطیلات نوروزی را در شیراز و جهرم (زادگاه پدرم) و در کنار خانواده پدری می گذراندیم تا هم دیداری از خانواده تازه کرده باشیم و هم از طبیعت بی نظیر استان فارس در فصل بهار لذت ببریم . از آنجا که او جزو بزرگان فامیل بود و دیدارش واجب هر سال روز اول یا دوم عید به دیدار او و خانواده اش می رفتیم . در آن روزهای کودکی من ، ما دو تا هر چقدر هم که متفاوت بودیم ، یک وجه مشترک داشتیم ... هر دو عاشق باغی بودیم که او خانه اش را در گوشه ای از آن بنا کرده بود . باغ زیبایی پر از درختان نخل ٬ پرتقال ٬ نارنج ٬ نارنگی و لیمو ترش . باغی که در بهار برای من (که ساکن آپارتمان بودم) سرزمین عجایب بود . زمانی که برای دید و بازدید به خانه آنها می رفتیم ٬ در اولین فرصت به باغ می گریختم ... و بهار آنجا منتظرم بود ! عطر گلهای بهار نارنج ٬ نسیم خنک بهاری و آن همه شقایق و گل بابونه که هنوز می توانم چشمانم را ببندم و عطرشان را احساس کنم . در آن باغ به همراه یکی دو تا از بچه های فامیل زمان و مکان را فراموش می کردیم به همه جا سر می کشیدیم ٬ از درختها بالا می رفتیم  ٬ تخم قورباقه ها از لابلای خزه های حوض وسط باغ شکار می کردیم و گلهای زیبای بهاری را می چیدیم تا برای بهترین مادران دنیا دسته گل درست کنیم .

از میان روزهای قشنگی که در آن باغ گذراندم یک روز در ذهنم برجسته تر از روزهای دیگر است ... حدودا  ۹ ساله بودم و در حال چیدن گل شقایق که ناگهان صدای پایی از پشت سرم شنیدم ٬ سرم را بلند کردم و او را دیدم که به طرفم می آید . مثل کسی که در حال کار بدی مچش را گرفته باشند دست و پایم را گم کردم ٬ ولی او عصبانی به نظر نمی رسید . نزدیک شد ٬ به من و گلهای توی دستم نگاه کرد و گفت " به این گلها دست نزن چشم درد می گیری ! " این حرف را قبلا هزار بار شنیده بودم همه اهالی جهرم می گفتند گل شقایق باعث چشم درد می شود و بعضی آنرا " گل چشم دردو" می خواندند ولی برای من اصلا قابل قبول نبود که گل به این زیبایی بتواند به کسی آسیب بزند این بود که جواب دادم " نه ! من قبلا هم به اینها دست زدم ... چیزی نمی شود ! من شقایق را دوست دارم " سایه ای از یک لبنخند روی لبانش دیدم ٬ پرسید " چرا ؟ " جواب دادم " چون با بهار می آید ! من عاشق فصل بهارم " این بار خندید و گفت " بهار را دوست داری ؟ منهم بهار را دوست دارم ... " و رفت ٬ همانطور که همیشه راه می رفت استوار و با دستهای حلقه شده به پشت ... به خودم جرات دادم و خواهش کردم اجازه بدهد با دوربینی که آن روزها از پدرم قرض کرده بودم ٬ عکسی از او بگیرم ! آن عکس را هنوز به یاد دارم ٬ او جلو دیوار کاهگلی باغ ایستاده با بلوز سفید مرتب و تمیز ٬ شلوار طوسی اطو کشیده و نگاهی به دورستها و پایین پایش پر است از گل های شقایق و بابونه ...

این روزها هر وقت به یاد او می افتم این خاطره برایم زنده می شود . خاطره مردی که بهار را دوست داشت و در بهار مرد ...

توضیح : این یاداشت حدود چهل روز پیش نوشته ام ولی مجالی برای ویرایش و نشر آن پیش نیامد تا امروز که به مناسب چهلمین روز فوت آن مرحوم دوباره به سراغش آمدم و بلاخره تمامش کردم .

تحقیق !

این روزها محمد سخت درگیر کار تحقیقی پایان سال درس علوم اجتماعی است ٬ کاری که از دید من فوق العاده جذاب و آموزنده است .

معلمان علوم اجتماعی بچه های هر کلاس را به گروههای چهار نفری تقسیم کرده و از آنها در خواست کرده اند که برنامه سفر یک ماهه به دور دنیا (حداقل یک کشور از هر قاره) را برای یک نفر و بر اساس بودجه مشخص طرح ریزی کنند .هر فرد در گروه سمت خاصی دارد مسئول آژانس مسافرتی ٬ مشاور جغرافیا ٬ مشاور تاریخ و حسابدار . گروه موظف است اطلاعاتی مثل کشورها و شهرهایی که بازدید می شود ٬ نحوه سفر (هوایی ٬ دریایی یا زمینی) ٬ مکانهای دیدنی ٬ محل اقامت ٬ وعده های غذایی (ترجیحا غذاهای بومی کشور میزبان) ٬ ارز مورد نظر ٬ هزینه های مربوطه ٬ تاریخ دقیق ورود و خروج از هر شهر و کشور و ... را بطور دقیق و بر اساس واقعیت موجود تنظیم کرده و به معلم کلاس ارائه دهد . بدیهی است که بچه ها برای بدست آوردن اطلاعات باید از اینترنت و Google Earth و ... استفاده کنند .

نحوه کار به این صورت است که گروه بر روی کشورهای مقصد به توافق می رسند . سپس مشاور جغرافیا مکانهای خاص و جالب جغرافیایی هر منطقه ( کوه ٬ رودخانه ٬ دریاچه ٬ جنگل یا ...) را تعیین می کند و نحوه سفر را از مکانی به مکان دیگر و هزینه های مربوطه را اعلام می کند . مشاور تاریخ ٬ موزه ها و مکانهای تاریخی را که باید در هر شهر بازدید شود و تاریخ و زمان بازدید از هر مکان و هزینه آن را مشخص می کند . مسئول آژانس مسافرتی وظیفه رزرو بلیطهای مربوطه و اقامتگاهها و ... را داراست و حسابدار در تمام مدت کنترل می کند که هزینه های اعلام شده توسط سایر افراد گروه از بودجه تعیین شده بالاتر نرود و با کمک و همفکری سایر مشاوران بهترین و اقتصادی ترین خطوط حمل و نقل ٬ اقامتگاه و ... را مشخص می کند .

 و این برنامه برای دانش آموزان کلاسهای ۶ ٬ ۷ و ۸ طراحی شده ...   فکرش را بکنید !!!!

من در حالی که با علاقمندی و کنجکاوی زیاد برنامه را دنبال می کنم با اندوه به ساعتهای بی پایانی فکر می کنم که نسل ما برای حفظ کردن آن همه تاریخ و جغرافی تلف کرد و با پایان یافتن امتحانات قسمت بزرگی از آموخته ها را فراموش کرد چون نهادینه نشده و تنها برای گرفتن نمره ٬ در مغز چپانده شده بودند   ولی این بچه ها با چنین برنامه هایی هرگز آموخته هایشان را فراموش نمی کنند  .

پی نوشت ۱ : محمدِ من ٬ با توجه به علاقه بی پایانش به تاریخ ٬ مشاور تاریخ گروه خودش است .

پی نوشت ۲ : وقتی به محمد پیشنهاد کردم سعی کنند کشورها و شهرهایی را انتخاب کنند که آنها را دیده اند و مکانهای تاریخی و دیدنی اش را می شناسند با این جواب مرا خجالت داد " نه ! این تقلب است ... شاید کسی سفر نرفته باشد ! تازه این جوری که چیزی یاد نمی گیریم ... "

تولد

صبح است ...

 مثل هر روز جلو آیینه ایستاده ام و به چهره آشنا در آیینه لبخند می زنم . یک دفعه چند چروک ریز می نشیند زیر چشمهایم روی آیینه ... خنده ام می گیرد ! انگار تمام این سالها که بر من گذشته از زیر چشمهایم عبور کرده اند  که جای پایشان اینطور بر جای مانده ... 

غمی نیست ! خدا را شکر می کنم که این سالها از قلبم عبور نکرده اند و این چروکها بیشتر اثر خنده اند تا گریه ...

امروز سی و هشت ساله شدم

لحظه !

با محمد در اتاقش نشسته ایم و در اینترنت به دنبال طرحهای مختلف جامدادی رومیزی می گردیم . قرار است هر دانش آموزی ۱۰ طرح جالب را انتخاب کند و از آنها ایده بگیرد و خودش یک جامدادی رومیزی بسازد . این کار مربوط به درس جالب و مبتکرانه Design Technology (مترجم گوگل آن را طراحی فناوری ترجمه کرد) یا بقول خودشان DT است . دو تایی بحث می کنیم بر سر اینکه کدام قشنگ و از مهمتر قابل ساخت در کارگاه مدرسه است و از آنجا که کار مربوط به محمد است من فقط نظر می دهم و او انتخاب می کند . در این میان گاهی برمی خوریم به بعضی طرحهای عجیب و غریب ٬خنده دار و گاهی بی ادبانه که ما را از خنده روده بر می کند ... سر و صدای ما غزل را از خواب عصرانه بیدار می کند و با کله ژولیده و بد خلق از بیدار شدن بی هنگام به ما می پیوندد و در زمان کوتاهی سه تایی با هم اتاق را روی سرمان می گذاریم ...

به محمد و غزل نگاه می کنم که سر به سر هم می گذارند و می خندند ... فکر می کنم خوشبختی و زندگی همین است ٬ همین لحظه که من در کنار عزیزانم هستم و آنها سالم و سرحالند ! سرشار ازامید و  انرژی مثبت می شوم و به یاد حرف همیشگی استاد یوگا می افتم   " در لحظه زندگی کنید تا هستی با شما هماهنگ شود ... "

امید !

در مدرسه محمد دانش آموزی وجود دارد که در حال دست و پنجه نرم کردن با بیماری سرطان است . محمد می گفت " او در حال شیمی درمانی است و ما یک گروه خیریه تاسیس کرده ایم تا برای کمک به مداوای او پول جمع کنیم ... "

برخورد انسانی و منطقی اولیای مدرسه با این دانش آموز باعث شده تا سایر بچه ها بجای حس دلسوزی و ترحم ٬ نسبت به او حس همیاری و کمک داشته باشند و این دانش آموز در ذهن بقیه تبدیل شده به اسطوره صبر و مقاومت . از نگاه من همین انرژی مثبت و نگاه روشن و امیدوارانه باعث افزایش روحیه و بهبودی سریعتر این دانش آموز خواهد شد .

امروز محمد می گفت " مامان بیماری او رو به بهبود است ! خودش به ما گفت " هرگز از مشکلات کوچک زندگیتان شکایت نکنید ٬ من گرفتار این بیماری هستم ولی زندگیم را دوست دارم ... من شفا خواهم یافت و به زندگی برخواهم گشت " "

اشک توی چشمانم جمع شد و از ته دل برای بهبودی این بیمار کوچک و پرامید دعا کردم . شما هم لحظه ای چشمانتان را ببندید و برای بهبودی او و همه بیماران دعا کنید . آمین !

یک تجربه جالب !

دیروز به همراه غزل و دوستانش در مهد کودک ٬ به باغ وحش رفتیم . از من و دو مادر دیگر درخواست شده بود که برای کمک به مربی ها ٬ گروه را همراهی کنیم . سر مربی تیزبین مهد کودک خردمندانه مادرها را با بچه های خودشان در یک گروه قرار نداده بود تا حس حسادت سایر بچه ها برانگیخته نشود و مادر مورد نظر هم بطور غریزی تمام توجهش را معطوف فرزند خودش نکند . این بود که من در گروه کوچولوها (دو تا دو سال و نیم) افتادم و فقط گاهی از دور غزل را می دیدم .

تجربه جالبی بود . در گروه ما (من به همراه چهار مربی) همه رنگ پوست و مو پیدا می شد . دیدن آن همه بچه با نژاد و زمینه های ملی و فرهنگی متفاوت که در کنار هم آموزش می بینند مدل جالبی برای مفهوم " دهکده جهانی " بود . فکر می کنم بچه های ما از این جهت در جامعه چند ملیتی جالبی رشو و نمو می کنند و امیدوارم در آینده انسانهایی شوند که برای همه ملیت ها ٬ فرهنگ ها و زبانهای مختلف ارزش و احترام قائل باشند .

بودن با بچه هایی که متعلق به خودت نیستند از جهاتی آموزنده است . انگار هر لحظه چیزی را از وجود یکی از آن فسقلی های بامزه درک می کردم که جالب بود . مثلا دخترک بامزه و شادی که از مینی بوس می ترسید و تمام مدت برگشت دستش در دست من بود یا پسرک تخسی که تا رسیدن به باغ وحش بارها و بارها کمربند ایمنی اش را باز و بسته کرد و من و یک مربی دیگر به نوبت کشیک او را می کشیدیم تا یک بلایی سر خودش نیاورد . پشت قفس گوریل بزرگ و سیاه که ایستادیم ناگهان یک دست  کوچک و سرد با احتیاط در دستم سر خورد ٬ یک دختر ظریف و خوشگل بود که هیبت " گوریلا " او را ترسانده بود و پناهی می جست . نشستم و بغلش کردم سر کوچکش را در گردنم پنهان کرد و همانجا ماند تا گروه حرکت کرد و صدها تجربه جالب و کوچک از این دست ...

دنیای بچه ها خیلی قشنگ است . این شور و ذوقی که از دیدن یک چیز جدید از خودشان نشان می دهند ٬ هیجانشان ٬ معصومیتشان ... همه می تواند باعث شادی و نشاط ما بزرگترهایی بشود که از یاد برده ایم " شاد زیستن چقدر آسان است "...

و در پایان ٬ از نقطه نظر من یک شغل به لیست مشاغل سخت اضافه شد " مربی مهد کودک " 

هرگز تسلیم نشو ...

امروز برای تشویق محمد در مسابقه راگبی به مدرسه رفتم ...

محیط این مدرسه ٬ کادر آموزشی ٬ امکانات و در مجموع حال و هوای آنرا دوست دارم و از همه بیشتر شوق و ذوق محمد برای حضور در این مدرسه  را ... همیشه انرژی مثبت و خوبی را در او نسبت به مدرسه احساس می کنم که جای شکرگذاری دارد .

بگذریم ...

به همراه سایر والدین نشستم روی چمنها ... از آنجا که هنوز مسابقه شروع نشده بود و بچه های دو تیم مشغول گرم کردن خود بودند ٬ توجهم جلب شد به گروهی از دانش آموزان که در کنار زمین به همراه معلم ورزش خود مشغول تمرین دویدن برای مراسم ویژه روز ورزش بودند . در میان یکی از رفت و برگشت ها یکی از بچه ها که خیلی خسته شده بود از بقیه عقب افتاد و نفس نفس زنان در وسط مسیر ایستاد . بقیه از او جلو زدند و یکی بعد از دیگری از خط پایان گذشتند ولی معلم سوت پایان مسابقه را به صدا در نیاورد تا زمانی که آن دانش آموز هم افتان و خیزان به عنوان نفر آخر از خط پایان گذشت ...

در راه برگشت به خانه قضیه را برای محمد تعریف کردم ٬ سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت " بله  ! همیشه باید از خط پایان گذشت ... همه آدمها مثل هم نیستند ولی باید کاری را که شروع کرده اند تمام کنند ... این قانون است "

از آن موقع تا بحال به درس ارزشمندی فکر می کنم که فرزندم در این سن کم آموخته است  " مهم نیست که عقب بمانی یا حتی آخر از همه برسی ٬ مهم این است که مسیری را که شروع کرده ای ادامه دهی و به پایان برسانی ... "

این جور مواقع نگرانی هایم نسبت به پایین تر بودن سطح آموزش در مدارس انگلیسی نسبت به مدارس خودمان رنگ می بازد . فکر می کنم ارزش درسهایی مثل این اگر بیشتر از ارزش ریاضی و علوم نباشد ٬ کمتر هم نیست ...

قند پارسی

زندگی در کشوری غیر از کشور خودت خوبی ها و بدی های زیادی دارد . دانه درشتهای لیست خوبها و بدها را همه می دانند ولی در این میانه جزییات ریزی وجود دارد که درک نمی شوند مگر اینکه خودت وسط گود قرار بگیری ...

یکی از این ها حرف زدن بچه هایی است که ساکن این ور آب هستند !!!

زمانی که ما از ایران مهاجرت کردیم محمد تقریبا ۴ ساله بود و از آنجا که مادر وراجی داشت که از روز اول تولد دایم با او حرف می زد ٬ زبان پارسی را به خوبی صحبت می کرد و حدود دو سال هم به مهد کودک رفته بود و کلی شیرین زبانی می کرد . یکی از نگرانی های من از اولین روزهای ورود این بود که محمد انگلیسی را در حد چند کلمه دست و پا شکسته که در مهد آموخته ٬ بلد است و حالا در مدرسه ای که هیچ کس پارسی بلد نیست چه بر سرش خواهد آمد . وقتی در مورد این موضوع با سر مربی پیش دبستانی صحبت کردم گفت " می توانید برای کمک به او در خانه انگلیسی صحبت کنید ... " خوب ! آنها که مرا می شناسند می دانند که من بدجوری روی فرهنگ و زبان و ایرانی بودنم غیرت دارم و نمی شود از این شوخی ها با من کرد ٬ این بود که جواب دادم " نه ! محمد انگلیسی را به هر حال می آموزد . شش ماه دیر یا زود فرقی نمی کند ! من نمی خواهم فرزندم زبان مادری اش را فراموش کند " و حق با من بود ! محمد انگلیسی را آموخت بدون اینکه پارسی را فراموش کند . اگرچه گاهی وقتها که در مورد مطلبی از مطالب درسی اش با مخلوطی از انگلیسی و پارسی بحث می کند ٬ من با قیافه حیرت زده نگاهش می کنم و بعد که به فرهنگ لغت مراجعه می کنم می بینم داشته در مورد دستگاه تولید مثل قورباغه یا مدارهای موازی الکتریسیته صحبت می کرده و من   ...

اما در مورد غزل قضیه خیلی پیچیده تر است . او اینجا به دنیا آمده ٬ زبان باز کرده و به مهدکودک می رود  هر چقدر هم که ما در خانه با هم به زبان پارسی صحبت کنیم باز جمله بندی های خنده دار او بیشتر بر پایه زبان انگلیسی است و برای من آزاردهنده . در صحبت با سایر مادرها به این نتیجه رسیدم که این موضوع در مورد اکثر بچه هایی با موقعیت غزل صدق می کند . رایج بودن این مطلب چیزی از نگران کننده بودن آن کم نمی کند چون معتقدم هر فردی باید زبان مادری خود را بشناسد و این وظیفه ما والدینی است که بچه هایمان را که از اصل و ریشه دور کرده ایم تا آنها را به این کار وا داریم و این ضرورت را برایشان تعریف کنیم . در عین حال فکر می کنم ظالمانه است از بچه ای که در مدرسه ٬ زمین بازی و ... تنها به زبان انگلیسی (یا هر زبان دیگری ) صحبت می کند ٬ توقع داشت که مثل بچه های ساکن ایران پارسی را سلیس و بدون اشکال صحبت  کند و به دنبال راههایی هستم تا بدون فشار آوردن به محمد و غزل بطور غیر مستقیم نحوه حرف زدن آنها را اصلاح کنم . ساده ترین روشها مثل ترجمه جمله ها و سوالهای انگلیسی بچه ها به فارسی سپس پاسخ دادن به آنها یا خواندن کتاب های پارسی زبان  نتایج خوبی دارد به علاوه محمد یک معلم فوق العاده دارد که تخصصش آموزش پارسی به بچه هایی مثل اوست و من امیدوارم روزی برسد که هر دو تا بتوانند به زبان مادری خود بطور معقولی حرف بزنند ٬ بخوانند و بنویسند .

هدیه شیرین ما در شب یلدا !

شب یلدا بلندترین شب سال است . ما ایرانیان این شب را در کنار هم جشن می گیریم و خدا را شکر می کنیم که از فردا روزها بلندتر و نیروی ایزدی که نشانه آن حضور گرمابخش خورشید است ٬ فزونی می گیرد .

در خانواده ما ولی شب یلدا ارزشمندتر و عزیزتر است ! سیزده سال پیش در چنین شبی خداوند مهربان یکی از قیمتی ترین هدیه هایش  را به خانه کوچک ما فرستاد . یک پسر کوچولو خوشگل و بانمک که از نگاه من و آقای پدر " مثل فرشته ها " بود . با آمدن او آرامش و سکوت خانه ما جایش را به سر و صدا و شور و هیجانی داد که تا به امروز همچنان ادامه دارد ...

پسرم محمد ! ممنونم که به خانه ما آمدی و روشنی بخش زندگی من و پدرت شدی ٬ ممنونم که چنین پسر خوب و مهربان و وظیفه شناسی هستی و همیشه و در همه جا باعث سربلندی و سرافرازی ما .

پسرم ! خداوند همیشه حافظ و نگهدار تو باشد . امیدوارم خدا آنقدر به من عمر بدهد تا بتوانم روزی را ببینم که تو جوان برومند و موفقی شده ای و مثل همیشه باعث افتخار من و پدرت ... دوستت دارم

 شب یلدای شما پر از برکت و سلامت و زیبایی باد 

پی نوشت : توضیحات ویکی پدیا در مورد  شب یلدا  را بخوانید ٬ جالب است .

 

اسم من دلقک

غزل : کجا می خواهی بری

من : آرایشگاه

غزل : منهم می خواهم بیام

من : نه مامان جان ! آنجا مناسب شما نیست . حوصله ات سر میرود ... اینجا بازی می کنی ٬ تلویزیون می بینی ٬ برایت سالاد میوه درست کردم ٬ بخور تا من زود بروم و زود بیایم  .

غزل : نه ! منهم میام

من : نمی شود خانوم گل . بوی رنگ برایت خوب نیست ! دوباره سرفه می کنی ها ...

غزل : رنگ چی 

من : رنگ مو !

غزل : چرا می خواهی خودت را رنگ کنی

من : می خواهم موهایم را رنگ کنم ! که این موهای سفید برود و دوباره خوشگل بشود

غزل : خوب ! به خانومه بگو اینجای موهت (همان موهایت ) را Purple کند ٬ اینجا را Red ٬ اینجا را Blue ٬ اینجا را pink . بعدش بگو صورتت را White کند و هم Green و Orange و Yellow ...

من :  ...   ...

آشپزی سالم

نقل قولی  در دنیای تغذیه وجود دارد که می گوید " برای کنترل کالری دریافتی روزانه ٬ اینقدرمیزان نشاسته مصرفی را نشمارید ! به میزان چربی دریافتی توجه کنید !!! "

اگر به جدول زیر نگاه کنید به درستی گفتار بالا پی خواهید برد .

مقدار ۱۰۰ گرم از ماده غذایی

کالری

سیب زمینی

۷۵

نان قهوه ای

۲۱۸

نان گندم

۲۵۰

برنج

۳۶۰

روغن (مایع یا جامد)

۹۰۰

غذاهای سنتی ما ایرانیان بسیار لذیذ و متنوع و مغذی هستند و در آنها تعادل دلنشینی از گوشت ٬ سبزیجات ٬ غلات و حبوبات وجود دارد . از سوی دیگر غذاهای ایرانی بخاطر طعم ملایمشان باب هر نوع ذائقه ای هستند ٬ ولی دو اشکال اساسی دارند . مقدار نمک و چربی آنها بالاتر از حد استاندارد جهانی هستند . 

به عنوان یک همسر و مادر همیشه نسبت به غذایی که روی میز خانواده ام می گذارم ٬ حساس بوده ام  . این حساسیت در چند سال اخیر بیشتر و باعث افزایش مطالعه ام  در زمینه علم تغذیه شده تا بتوانم راههای جدیدی برای بهبود تغذیه همسر و فرزندانم بیابم . یکی از دغدغه های فکری دایم من کم کردن میزان روغن در پخت و پز و رساندن آن به حد استاندارد است . کاری که با کمی فکر ٬ چندان هم مشکل نیست . خودتان ببینید ...

۱ - باقلاپلو با ماهیچه غذای محبوبتان است ؟ نوش جان ! ولی همه می دانیم که ماهیچه چرب است ... برای کاهش این چربی ماهیچه را روز قبل بپزید و آنرا در یخچال بگذارید تا یک شب بماند . صبح خودتان از دیدن این همه چربی که روی ظرف جمع شده حیرت می کنید ! این چربی را دور بریزید چون مصرف چربی های حیوانی مطلقا در علم تغذیه توصیه نمی شوند . این راهکار برای دیگر گوشتهای چرب مثل گردن ٬ دنده یا زبان هم مفید است .

۲ - ما ایرانی ها ملت سخاوتمندی هستیم ولی محض گل روی خانواده تان در ریختن روغن در قابلمه خورش خساست به خرج دهید ! روغن را اندازه کنید و در ظرف بریزید . من خورش قیمه را با یک تا دو قاشق غذاخوری روغن می پزم ٬ شما هم امتحان کنید .

۳ - برای درست کردن سسی که در ایران به "مایه ماکارونی" معروف است ٬ روغن را حذف کنید . گوشت هر چقدر هم که بدون چربی باشد باز هم در بافت های پنهانش چربی ذخیره شده که قابل جداسازی نیست ولی با حرارت دادن گوشت چرخ  شده خیلی زود خودش را نشان می دهد و شما می توانید از آن برای سرخ کردن خود گوشت استفاده کنید . اول گوشتتان را در یک طرف تفلون داغ تفت دهید تا به روغن بیافتد و سرخ شود بعد پیاز و سایر افزودنی ها را اضافه کنید .

۴ - مورد شماره ۳ در مورد گوشت مرغ هم صادق است . قطعات مزه دار شده مرغ (خام) را بدون اضافه کردن روغن در ظرف تفلون داغ شده قرار دهید و دو طرفش را با روغنی که خود مرغ پس می دهد سرخ کنید .

۵ - اگر می خواهید از آب حاصل از پخت مرغ سوپ درست کنید ٬ مرغ را شب قبل بپزید و در یخچال بگذارید ٬ صبح چربی جمع شده روی آب مرغ را دور بریزید .

 ۶ - سبزیجاتی مثل لوبیاسبز ٬ کرفس ٬ بامیه و ... را قبل از اضافه کردن به خورش ٬ سرخ نکنید ! اینجوری هم روغن کمتری مصرف می کنید و هم سبزیجات خواص بیشتری را حفظ می کند .

۷ - در پخت شیرینی و کیک سعی کنید به تدریج و با احتیاط میزان روغن یا کره را کاهش دهید . هر بار ۱۰ گرم از میزان روغن یا کره را کم کنید ٬ این جوری دستتان می آید که از چه میزانی کمتر نتیجه مطلوب حاصل نمی شود و خانواده هم به تدریج به طعم جدید عادت می کند . من میزان کره کیک شکلاتی ام را نصف کردم و آب از آب تکان نخورد . همین کار را می توانید با میزان شکر هم انجام دهید . ضمنا برای چرب کردن قالب شیرینی یا کیک از همان روغن یا کره که در دستور پخت آمده استفاده کنید . اگر فکر می کنید من زیادی سخت می گیرم ٬ یادتان باشد همان یک قاشق روغن که شما برای چرب کردن قالبتان مصرف می کنید ۱۲۰ کالری دارد که شما برای سوزاندن آن نیاز دارید حداقل ۲۰ دقیقه روی دستگاه تردمیل راه بروید .

۸ - کدو و بادنجان خورش را باید سرخ کرد وگرنه حاصل کار مطلوب نمی شود ! ولی برای گرفتن روغن اضافی می توان بعد از سرخ شدن آنها را روی چند لایه حوله کاغذی آشپزخانه قرار داد و یک لایه هم رویشان کشید و مدتی آنها را کنار گذاشت . حوله های کاغذی روغن اضافی را جذب می کنند . لابد خودتان بهتر از من می دانید که با سیب زمینی سرخ شده ٬ کتلت و شامی هم می توان همین کار را کرد .

۹ - بادنجان کشک بادنجان و حلیم بادنجان را بجای سرخ کردن ٬ تنوری کنید . کافی است آنها را با پوست زیر قسمت گریل قرار دهید تا کباب شود بعد پوست آنها را بگیرید و به غذا اضافه کنید . طعم تنوری بادنجان ویژگی خاصی به غذای شما می دهد .

۱۰ - ماهی و مرغ را سرخ نکنید ! قطعات مزه دار شده مرغ و ماهی را در ظرف مخصوص قرار دهید و رویش را با برس مخصوص آشپزخانه  کمی روغن یا کره مالیده و زیر قسمت گریل قرار دهید تا برشته شود . باور کنید خوشمزه تر از انواع سرخ شده آن است و صد البته سالمتر ...

یک توصیه رستورانی : هیچ غذایی در دنیا مزه یک چلوکباب خوب و خوشمزه را ندارد . لابد شما هم با من هم عقیده هستید و هر چند یک بار سری به رستوارن محبوبتان می زنید و با این غذای ملی تجدید عهد و پیمان می کنید ! بسیار عالی و نیکو . نوش جان . فقط لطفا آن تکه کره اضافی را لای برنجتان نگذارید چون برنج رستوران و آن کباب خوش آب و رنگ به اندازه کافی روغن دارند . اگر احیانا چلوکباب بدون کره از گلویتان پایین نمی رود لااقل نصف کره را حذف کنید . حداقل ۵۰ کالری را حذف کرده اید !

و در آخر اینکه بیاد داشته باشید مصرف روغن در حد استاندارد (تقریبا ۵ تا ۸ قاشق چایخوری برای هر نفر) لازم است و باعث شادابی پوست می شود . روغنهای حیوانی و جامد که دارای چربی اشباع شده هستند را حذف و به جای آن روغنهای سالم مثل روغن هسته انگور ٬ روغن زیتون و ... را جایگزین کنید . این روغنها از لحاظ میزان کالری فرقی با بقیه ندارند ولی مصرف معقول آنها به قلب و بدن شما آسیبی نمی رساند .  به یاد داشته باشید ذائقه افراد در هر سنی قابل تغییر است فقط کافی است کمی صبر و سیاست داشته باشید . اگر تا بحال روی ظرف خورش شما یک بند انگشت روغن می ایستاده ناگهان میزان روغن را خیلی کم نکنید که صدای اعتراض افراد خانواده بلند شود ٬ این کار را به تدریج انجام دهید تا ذائقه افراد آرام آرام به طعم جدید عادت کند .

نکته : مسلم است که بیشتر شما خیلی از این راهکارها را می دانستید و شاید روشهای دیگری را هم بلد هستید که من از آنها بی خبرم  . ممنون می شوم اگر تجربه خودتان را با من و بقیه دوستان شریک شوید .

ببخشید این یاداشت خیلی طولانی شد !

امان از دست این بچه ها !

محمد و غزل مشغول بدو بدو و بازی هستند ... از آن زمانهای معدودی است که محمد حوصله غزل را دارد  و دو تایی خانه را روی سرشان گذاشته اند . من و آقای پدر تمام سعی خود را می کنیم که تا حد امکان این آلودگی صوتی را نادیده بگیریم  .

در گیر و دار بازی یک دفعه غزل داد می زند : محمد برو گمشو !

من و آقای پدر :

محمد : اه  

من : غزل جون این چه حرفی است می زنی ؟ حرف بد نزن ... اصلا کی این حرف را به تو یاد داده

غزل (بدون کوچکترین توجهی به من و نکته نظر اخلااقی ام) : برو گمشو ! تا من دوباره بیام پیدات کنم ...

بقیه ما :

انقلاب انفورماتیک از نوع معکوس !

مدتی است که من و آقای پدر به این نتیجه رسیده ایم که محمد زمانی بیش از حد معمول را صرف کامپیوتر می کند ٬ در واقع زمانی خیلی بیش از حد معمول ! وقتی می گویم کامپیوتر منظورم بازیهای کامپیوتری ٬ بازیهای online در اینترنت و حتی انواع بازیهای PSP و Play Station و Nintendo است .

به عنوان کسی که خودش سالهاست از کاربران دایمی کامپیوتر و اینترنت است ٬ ضرورت وجود کامپیوتر در زندگی او به عنوان یک نوجوان را درک می کنم ٬ همینطور تاکید اولیا مدرسه را برای اجازه استفاده از کامپیوتر و اینترنت برای انجام تکالیف و جستجوی اطلاعات درسی . ولی همه این حقایق باعث نمی شود که به شدت نگران او نباشم ٬ این وابستگی دایم به کامپیوتر نه تنها از نظر فکری خوب نیست و باعث می شود که ذهن نوجوان دایم در دنیای مجازی مشغول باشد بلکه از نظر جسمی هم جلوی فعالیتای بدنی او را به عنوان یک پسر ۱۲ ساله می گیرد که خود زمینه ساز مشکلاتی مثل اضافه وزن و ... می شود . به علاوه این دلبستگی باعث می شود که او علاقه ای به حضور در کلاسهای فوق برنامه (هنری ٬ ورزشی و ... ) نداشته باشد و از اجتماع دور بماند . همه اینها خواه ناخواه درگیریهایی را در خانه بین ما و محمد پیش می آورد که خیلی آزاردهنده است چون گاهی او اصلا تمایلی به ترک میز کامپیوتر و همراهی ما برای بیرون رفتن از خانه ندارد و ما معمولا برای بیرون بردن محمد احتیاج به تطمیع و اگر کارگر نیفتد تهدید داریم ! حتی در این زمان هم PSP محبوبش همراهش است و دایم کله اش توی آن است و این باعث درگیریهای جدیدی خارج از خانه می شود .

این معضل بویژه در تعطیلات که محمد زمان بیشتری را در خانه سپری می کند ، نمود بیشتری دارد و باعث کلافگی و آشفتگی ما می شود . صبح که از خواب بیدار می شویم پای کامپیوتر است . بعد از صبحانه با PSP بازی می کند یک ساعت بعد در سایت فلان با دوستانش قرار دارد تا با هم بصورت onlineبازی کنند . بعد از نهار یک بازی جدید پیدا کرده که می خواهد مرحله چهارمش را رد کند ... و خلاصه تا آنجا پیش می رود که ما را دیوانه می کند !

زمانهایی پیش می آید که عذاب وجدان می گیرم و فکر می کنم شاید مقصر من بوده ام که او تا به اینجا پیش رفته ولی بعد می بینم متاسفانه  این حال و روز بیشتر بچه های همسن و سال اوست . گاهی که خیلی غر می زنم به من می گوید " مامان جان ! شما فقط مرا می بینید ... دوستم ۱۲۰ تا بازی دارد در حالی که من فقط ۱۰ تا دارم که هر کدام را هم بعد از یک کار یا نمره خوب گرفته ام ! تازه مامان و بابایش اصلا مثل شما نگران نیستند ؟!؟! شما چرا اینقدر نگران هستید ؟ " ولی این حرفها باعث نمیشود که من نسبت به قضیه بی تفاوت باشم . با او حرف زدم و مدتی فرصت دادم تا خودش نظمی به برنامه زندگی و استفاده از کامپیوتر بدهد و اینقدر مرا حرص ندهد ولی فایده ای نداشت . بلاخره امروز دست به عمل زدم ! اجازه استفاده از کامپیوتر و PSP و ... را از عصر شنبه تا عصر پنجشنبه از او گرفتم مگر اینکه بخواهد تکالیف مدرسه اش را انجام دهد ... به این ترتیب محمد تنها در روزهای پایانی هفته می تواند از این وسایل استفاده کند و بقیه اوقات فراغتش را باید جور دیگری بگذراند .

واضح و روشن است که این تصمیم من با اعتراض شدید محمد مواجه شد ٬ ولی من بیدی نیستم که از این بادها بلرزم بویژه که حمایت دربست آقای پدر را هم دارم . امروز عصر یکی دو ساعتی را با قیافه نزار توی خانه گشت و غر زد که " حالا چکار کنم ! اصلا حق با شماست ٬ ولی بگذارید روزی فقط یک ساعت از کامپیوتر استفاده کنم "و وقتی من مخالفت کردم تهدید کرد که " اصلا کتاب نمی خونم " بعد هم به اتاقش رفت . نیم ساعت بعد به اتاقش سرک کشیدم و دیدم با عصبانیت دارد با هزارسازه اش که مدتها بود در کمد اتاق خاک می خورد ور می رود و زیر لب غر می زند ولی یک ساعت بعد داشت برای غزل هواپیما درست می کرد و بنظر راضی می رسید ! برایشان سالاد میوه درست کردم و صدایشان زدم . با بار و بندیلشان آمدند و نیم ساعتی را میوه خوردند و با پیچ و مهره ها بازی کردند . از آنجا که بچه ها خیلی پاک و ساده دل هستند به من گفت " مامان چقدر وقت بود با اینها بازی نکرده بودم ! تازه چند تا چیز تازه هم از کمد پیدا کردم مثل آن میکروسکوپ که مامان بزرگ برایم آورده ... فکر کنم خوب شد کامپیوترم را گرفتید ! حالا می توانم بیشتر با غزل بازی کنم ... "

خوشحال شدم ولی گول نخوردم . امیدوارم محمد فردا هم همین عقیده را داشته باشد  

سفر به عمان

امسال تعطیلات عید قربان و روز ملی کشور امارات با هم مقارن شد و نتیجه آن یک تعطیلی ده روزه برای مدارس و سه چهار روزه برای ادارت و شرکتها بود ٬ و این برای ما که سفر را (هر چند کوتاه) دوست داریم بهانه خوبی بود . مدتها بود که دلمان می خواست کشور عمان را که در همسایگی ماست ببینیم و از طرفی سالها بود که سفر زمینی نرفته بودیم این بود که وقتی آقای پدر پیشنهاد سفر به کشور عمان از راه زمینی را داد من خیلی خوشحال شدم  . در سفر راهها را خیلی دوست دارم ، چه پیاده و چه سواره ... گشت و گذار در مکانهایی را که تا بحال ندیده ام برایم خیلی  جالب است و به آسانی از دیدن یک کوچه قدیمی یا بازار سرپوشیده ذوق زده می شوم ... این بود که فکر یک سفر زمینی بعد از این همه سال خیلی وسوسه انگیز بود .

صبح روز پنجشنبه به راه افتادیم با این خیال خوش که در نهایت 5 ساعت دیگر به مسقط (پایتخت عمان) خواهیم رسید ولی زهی خیال باطل ... مرز غلغله بود ! انگار تعداد قابل توجهی از ساکنان امارات با ما همسفر شده بودند و راهی عمان بودند  ... حدود یک ساعت و چهل و پنج دقیقه در مرز خروجی امارات در صف ایستادیم تا مهر خروج در پاسپورتمان زده شد ! حوالی ظهر بود و مکان مربوطه سقفی نداشت و ملت خسته و گرمازده و کلافه بودند  از غرغرهای محمد چیزی نمی گویم که هر 5 دقیقه یکبار یادآوری می کرد که این آخرین بار است که به سفر زمینی می آید و نمی فهمد که چرا ما سفر هوایی راحت و آسان را ول کرده ایم و خودمان را در این دردسر انداخته ایم  ... از آنجا که به راه افتادیم امیدوار بودیم که سختیها به پایان رسیده  باشد ولی در مرز ورود به عمان با جمعیتی چند برابر مواجه شدیم که برای گرفتن ویزای ورود به عمان در صف بودند ... قیافه همه ما خیلی دیدنی بود  چون می دانستیم راه برگشت هم فرقی نمی کند و عمانی ها هم دارند به امارات می روند و مرز ورودی امارات هم همینقدر شلوغ است ! در همین اوضاع و احوال حیران بودیم که آقای پدر با دوستی در کشور عمان تماس گرفت و با استفاده از بند پ (همان پارتی) در مدت کوتاهی ویزای عمان در پاسپورتمان مهر شد !  دروغ است اگر بگویم در ان لحظه خوشحال نبودم ولی همزمان به شدت احساس شرمندگی و عذاب وجدان می کردم  و در فکر ملتی بودم که در صف ایستاده بودند و به احتمال زیاد سه ساعت دیگر هم نوبتشان نمی شد .

بقیه راه را با آرامش و کمی احساس گناه طی کردیم تا به هتل (AL BUSTAN PALACE MUSCAT) که خارج از شهر مسقط واقع شده رسیدیم . هتل در واقع قصر بسیار زیبا و باصفایی است که در سال 1985 برای سکونت سران کشورهای حاشیه خلیج فارس که برای شرکت در کنفرانس سالانه به مسقط آمده بودند ، ساخته شده و بعد از آن تبدیل به هتل شده است . راه رسیدن به هتل کوهستانی است ولی خود هتل در کنار دریا واقع شده . اتاق ما در طبقه سوم واقع شده بود و از تراس آن منظره فوق العاده زیبایی چشم را نوازش می کرد  .

 در سرتاسر قسمت جلو بنای هتل دریاچه مصنوعی زیبایی وجود دارد که عمق آن کم است ولی جان می دهد برای بازی و آب تنی . محوطه جلو ساختمان پوشیده از چمن و درختان نخل ، استخر و فواره های زیبا است و در انتها دریاست که صدای امواجش در آوای آرامش بخش فواره ها و جیر جیر جیرجیرکها گم می شود . در سمت راست و چپ بخشهایی از کوه که هتل وسط آن بنا شده پیداست . در جای جای حیاط وسیع و باصفا صندلی های مخصوص آفتاب گرفتن وجود دارد که در طول روز پر از اروپایی های آفتاب ندیده است  . حال و هوای  محیط آنقدر دلنشین است که بیشتر ساکنین هتل تمام روز را در محوطه و ساحل می گذرانند . این هتل آنقدر زیبا بود که هیچ کدام از ما علاقه چندانی برای ترک آن و رفتن به شهر نداشتیم ولی در این مدت چند باری به شهر رفتیم  و مسجد سلطان قابوس و بازار قدیمی شهر را دیدیم . دو صبح دل انگیز و زیبا را هم در ساحل دریا گذراندیم و من بعد از مدتها یک دل سیر دریا و امواجش را نگاه کردم و به آوای شیرینش گوش سپردم  .

روز دوشنبه صبح به دبی برگشتیم . روز برگشت را یک روز بعد از تعطیلات انتخاب کردیم تا از شلوغی مرز در امان بمانیم که خوشبختانه همینطور هم شد  .

سفر خیلی خوبی بود . ممنون از آقای پدر