هرگز تسلیم نشو ...

امروز برای تشویق محمد در مسابقه راگبی به مدرسه رفتم ...
محیط این مدرسه ٬ کادر آموزشی ٬ امکانات و در مجموع حال و هوای آنرا دوست دارم و از همه بیشتر شوق و ذوق محمد برای حضور در این مدرسه را ... همیشه انرژی مثبت و خوبی را در او نسبت به مدرسه احساس می کنم که جای شکرگذاری دارد .
بگذریم ...
به همراه سایر والدین نشستم روی چمنها ... از آنجا که هنوز مسابقه شروع نشده بود و بچه های دو تیم مشغول گرم کردن خود بودند ٬ توجهم جلب شد به گروهی از دانش آموزان که در کنار زمین به همراه معلم ورزش خود مشغول تمرین دویدن برای مراسم ویژه روز ورزش بودند . در میان یکی از رفت و برگشت ها یکی از بچه ها که خیلی خسته شده بود از بقیه عقب افتاد و نفس نفس زنان در وسط مسیر ایستاد . بقیه از او جلو زدند و یکی بعد از دیگری از خط پایان گذشتند ولی معلم سوت پایان مسابقه را به صدا در نیاورد تا زمانی که آن دانش آموز هم افتان و خیزان به عنوان نفر آخر از خط پایان گذشت ...
در راه برگشت به خانه قضیه را برای محمد تعریف کردم ٬ سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت " بله ! همیشه باید از خط پایان گذشت ... همه آدمها مثل هم نیستند ولی باید کاری را که شروع کرده اند تمام کنند ... این قانون است "
از آن موقع تا بحال به درس ارزشمندی فکر می کنم که فرزندم در این سن کم آموخته است " مهم نیست که عقب بمانی یا حتی آخر از همه برسی ٬ مهم این است که مسیری را که شروع کرده ای ادامه دهی و به پایان برسانی ... "
این جور مواقع نگرانی هایم نسبت به پایین تر بودن سطح آموزش در مدارس انگلیسی نسبت به مدارس خودمان رنگ می بازد . فکر می کنم ارزش درسهایی مثل این اگر بیشتر از ارزش ریاضی و علوم نباشد ٬ کمتر هم نیست ...
یاداشتهای یک زن , همسر , مادر ...