دخترک فارغ التحصیل من !

هفته گذشته غزل بانو از مهد کودک فارغ التحصیل شد   ....

باور کردنی نیست که زمان چقدر سریع می گذرد !!! انگار همین دیروز بود که غزل فسقلی را برای اولین بار به مهد کودک بردم و او با چشمانی درخشان از تعجب و خوشحال از دیدن این همه بچه هم سن و سال خودش ٬ رفت که جهان جدیدی را کشف کند در حالی که من با دلی نگران و صورتی پریشان شاهد دور شدن او از آغوشم بودم ٬ جایی که دو سال تمام در آن از هر گزندی حفظش کرده بودم ! ولی چاره ای نبود ٬ آغوش من دیگر برای غزل کافی نبود و او مشتاقانه وارد مرحله جدیدی از زندگیش شد و دو سال سرشار از شادمانی ٬ آموختن و کشف را طی کرد   .

این دو سال برای منهم سالهایی همراه با شادی و آرامش بود . هر روز صبح با دلی آسوده و خیالی راحت غزل را به مربیان دلسوز و دوست داشتنی مهد می سپردم و دنبال کارها و برنامه هایم می رفتم . نه تنها من بلکه سایر مادران هم از مربیان و امکانات مهد رضایت کامل داشتند و محیط امن و شاد آن را برای کودکانشان مناسب می دانستند .

از صبح روز پنجشنبه (آخرین روز حضور غزل در مهد) من احساس سرگشتگی می کردم ! فکر خداحافظی از کسانی که در مدت دو سال آنقدر به آنها نزدیک شده بودم (مربیان ٬ مسئولان ٬ مامانها و بچه ها) سخت دلتنگم می کرد ... ولی چه می توان کرد ؟! دخترک من این مرحله از زندگیش را تکمیل کرده و سال تحصیلی آینده به مدرسه می رود تا در کلاس پیش دبستانی ۲ تحصیلاتش را دنبال کند  .

معلم محبوب غزل به رسم یادبود به دخترکم کارتی با عکس زیبایی از خودش و غزل هدیه کرده و متن زیر را بر روی آن نگاشته :

Dear Ghazal , Sometimes you may feel small , but always remember your personality is larger than life it self

خواندن این متن و خداحافظی با همه آن عزیزان اشک مرا درست و حسابی درآورد و آرزو کردم انسانهایی که در آینده سر راه زندگی غزلکم قرار می گیرند همینقدر فهمیده و دلسوز باشند .

مردی که در بهار رفت !

مدتی بود انتظار شنیدن این خبر بد را داشتم . می دانستم که به شدت بیمار است و دیگر رمقی برایش نمانده و هر وقت به یادش می افتادم برایش دعا می کردم ... خبر فوتش را که شنیدم با اندوه فکر کردم " خدایا ٬ یک رشته دیگر هم که مرا با گذشته متصل می کرد ٬ قطع شد !!!  "

و به یاد روزهای بچگی افتادم ...

تا یادم یادم می آید ٬ قد بلند ٬ سبزه رو ٬ لاغر و عبوس بود و من از او می ترسیدم و در حضورش وراجی های مداومم را فراموش می کردم . در واقع ما دو نفر به عنوان فامیل سببی ٬ در نهایت بیگانگی بودیم . او ٬ مرد متشخصی بود از یک خانواده شناخته شده که در شهر کوچکش همه احترامش را داشتند و من دختر بچه تخسی بودم که بر خلاف دخترهای موقر و سنگین و رنگین خودش از در و دیوار بالا می رفتم ٬ دنبال مارمولک ها می دویدم ٬ عاشق پروانه ها بودم و خلاصه آرام و قرار نداشتم .

خانواده من ساکن تهران بود ولی ما بیشتر تعطیلات نوروزی را در شیراز و جهرم (زادگاه پدرم) و در کنار خانواده پدری می گذراندیم تا هم دیداری از خانواده تازه کرده باشیم و هم از طبیعت بی نظیر استان فارس در فصل بهار لذت ببریم . از آنجا که او جزو بزرگان فامیل بود و دیدارش واجب هر سال روز اول یا دوم عید به دیدار او و خانواده اش می رفتیم . در آن روزهای کودکی من ، ما دو تا هر چقدر هم که متفاوت بودیم ، یک وجه مشترک داشتیم ... هر دو عاشق باغی بودیم که او خانه اش را در گوشه ای از آن بنا کرده بود . باغ زیبایی پر از درختان نخل ٬ پرتقال ٬ نارنج ٬ نارنگی و لیمو ترش . باغی که در بهار برای من (که ساکن آپارتمان بودم) سرزمین عجایب بود . زمانی که برای دید و بازدید به خانه آنها می رفتیم ٬ در اولین فرصت به باغ می گریختم ... و بهار آنجا منتظرم بود ! عطر گلهای بهار نارنج ٬ نسیم خنک بهاری و آن همه شقایق و گل بابونه که هنوز می توانم چشمانم را ببندم و عطرشان را احساس کنم . در آن باغ به همراه یکی دو تا از بچه های فامیل زمان و مکان را فراموش می کردیم به همه جا سر می کشیدیم ٬ از درختها بالا می رفتیم  ٬ تخم قورباقه ها از لابلای خزه های حوض وسط باغ شکار می کردیم و گلهای زیبای بهاری را می چیدیم تا برای بهترین مادران دنیا دسته گل درست کنیم .

از میان روزهای قشنگی که در آن باغ گذراندم یک روز در ذهنم برجسته تر از روزهای دیگر است ... حدودا  ۹ ساله بودم و در حال چیدن گل شقایق که ناگهان صدای پایی از پشت سرم شنیدم ٬ سرم را بلند کردم و او را دیدم که به طرفم می آید . مثل کسی که در حال کار بدی مچش را گرفته باشند دست و پایم را گم کردم ٬ ولی او عصبانی به نظر نمی رسید . نزدیک شد ٬ به من و گلهای توی دستم نگاه کرد و گفت " به این گلها دست نزن چشم درد می گیری ! " این حرف را قبلا هزار بار شنیده بودم همه اهالی جهرم می گفتند گل شقایق باعث چشم درد می شود و بعضی آنرا " گل چشم دردو" می خواندند ولی برای من اصلا قابل قبول نبود که گل به این زیبایی بتواند به کسی آسیب بزند این بود که جواب دادم " نه ! من قبلا هم به اینها دست زدم ... چیزی نمی شود ! من شقایق را دوست دارم " سایه ای از یک لبنخند روی لبانش دیدم ٬ پرسید " چرا ؟ " جواب دادم " چون با بهار می آید ! من عاشق فصل بهارم " این بار خندید و گفت " بهار را دوست داری ؟ منهم بهار را دوست دارم ... " و رفت ٬ همانطور که همیشه راه می رفت استوار و با دستهای حلقه شده به پشت ... به خودم جرات دادم و خواهش کردم اجازه بدهد با دوربینی که آن روزها از پدرم قرض کرده بودم ٬ عکسی از او بگیرم ! آن عکس را هنوز به یاد دارم ٬ او جلو دیوار کاهگلی باغ ایستاده با بلوز سفید مرتب و تمیز ٬ شلوار طوسی اطو کشیده و نگاهی به دورستها و پایین پایش پر است از گل های شقایق و بابونه ...

این روزها هر وقت به یاد او می افتم این خاطره برایم زنده می شود . خاطره مردی که بهار را دوست داشت و در بهار مرد ...

توضیح : این یاداشت حدود چهل روز پیش نوشته ام ولی مجالی برای ویرایش و نشر آن پیش نیامد تا امروز که به مناسب چهلمین روز فوت آن مرحوم دوباره به سراغش آمدم و بلاخره تمامش کردم .