
هر روز که محمد از مدرسه به خانه می رسد ٬ یک گزارش سریع و مختصر از وقایع روزانه به من می دهد و این برای هر دوی ما به نوعی آیین روزانه تبدیل شده . دیروز وقتی به خانه رسید با لحن نالانی گفت « باید در مورد یکی از شخصیتهای کتاب Great Expectations بنویسم
»
می دانستم که در کلاس انگلیسی مشغول بررسی رمان آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز هستند و او کم و بیش با علاقه قضیه را دنبال می کند ٬ این بود که گفتم « خوب ؟ این که ناله ندارد ! »
دوباره نالید « آخه من باید در مورد میس هاویشام بنویسم ...
»
خنده ام گرفت و با خودم فکر کردم " طفلک بچه ! این همه شخصیت توی این کتاب هست ...آنوقت خانوم هاویشام ؟؟؟؟ " با این وجود به روی خودم نیاوردم و گفتم « خوب من مطمئن هستم که تو می توانی ! به هر حال این یکی از شخصیتهای خیلی جذاب و پیچیده کتاب است و می توان کلی راجع به او مطلب نوشت
»
با بی چارگی گفت « اصلا چرا ما باید در مورد کتابهای دیکنز بخونیم ؟ اینقدر کتابهایش Sad و Dark است ٬ همه توی کتابهایش بدبخت هستند ! این همه کتاب FUN هست ٬ آنوقت ما باید اینها را بخونیم
»
گفتم « بی انصافی نکن ! کتابهای دیکنز دوره مهمی از ادبیات انگلیسی را نشان می دهد . تازه همه شخصیتهایش هم که بدبخت نیستند ٬ اگر هم باشند بعد عاقبت به خیر می شوند
! در واقع می توان گفت بیشتر شخصیتهایش بدبخت هستند چون در آن دوران بیشتر مردم بدبخت بودند و ... »
با عصبانیت سخنرانی ادبی - تاریخی مرا قطع کرد و گفت « خودم می دونم ! دارم درسشو می خونم ... می دونم شما دوستش دارید و کتابهایش را خوانده اید برای همین ازش طرفداری می کنید (قیافه من ِ بی گناه در این لحظه این شکلی بود
) ولی من راجع به این زن دیوونه چی بنویسم ؟ اصلا وقتی بهش فکر می کنم دلم Black می شود !!! مثلا خود شما چند خط می توانید در مورد او بنویسید
»
با شوخ طبعی جواب دادم « اووووم ! خوب اگر راستش را بخواهی ... پنج صفحه به پارسی و حداکثر پنج خط به انگلیسی ...
»
زیر چشمی نگاهی به من و دفتر و دستک زبان انگلیسی ام که روی میز جلویم پهن بود کرد و زد زیر خنده ٬ حال و هوایش عوض شد و رفت که لباسهایش را عوض کند و نهارش را بخورد و برود سراغ خانوم هاویشام ...
پی نوشت : امروز خوشحال و خندان به خانه آمد و گفت « معلمم از نوشته من در مورد میس هاویشام خیلی خوشش آمد و گفت خیلی خوب این آدم سیاه را توضیح داده ام »