تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !

خبر اول : دیروز گوینده خبر رادیو بندرعباس در مورد آتش سوزی در اسرائیل می گفت و در پایان چنین نتیجه گیری کرد « عدم توانایی مسئولان اسرائیلی در مهار آتش سوزی ها ثابت می کند که آنها در عرصه اداره صحیح مناطق اشغالی ناتوانند و صلاحیت ندارند »

خبر دوم : جنگلهای استان گلستان هفته هاست که در آتش می سوزد و تازگی ها خبر از آتش سوزی در جنگلهای اطراف شاهرود هم به گوش می رسد !!!

پدر بزرگم نازنینم خدا بیامرز ٬  همیشه وقتی از کسی انتقاد می کردیم ٬ می گفت « آقا ! یک سوزن به خودت بزن ٬ یک جوال دوز به مردم ... »

منابع خبر :

خبر آتش سوزی در اسرائیل

خبر آتش سوزی در جنگلهای استان گلستان

خبر آتش سوزی در جنگلهای شاهرود

مچ گیری

روزهای سه شنبه که غزل بانو کلاس شنا دارد ، به هر دو ما خیلی خوش می گذرد . او معلم شنایش را دوست دارد و از کلاسش لذت می برد و من عاشق محیط سبز و زیبای اطراف استخر هستم که پایان خوب و آرامش بخشی را برای یک روز پرتلاش رقم می زند . در این مواقع من معمولا کتابی همراه می برم و آنرا می خوانم و گاه بگاه هم نگاهی به غزل می اندازم و دستی تکان می دهم و بوسه ای می فرستم .

هفته پیش بعد از پایان کلاس گفتگوی جالبی بین من و غزل در گرفت :

من : آفرین دختر خوشگلم ، چقدر خوب تمرین کردی ... مطمئنم که به زودی می تونی خودت تنهایی شنا کنی !

غزل : مامان شما منو دیدی که شنا می کردم ؟

من : آره قربونت برم ... داشتم نگاهت می کردم !

غزل (با قاطعیت هر چه تمامتر) : نه ! تو نگاه نمی کردی ...

من : منظورت چیه ؟

غزل : تو داشتی کتابت را می خوندی ... من خودم دیدم !

من : خوب من هم کتاب می خوندم و هم شما را نگاه می کردم ...

غزل (با نگاه عاقل اندر سفیه) : از این به بعد کتابت را نیاور ... فقط منو نگاه کن ! کار بدیه که مامانا وقتی بچه هاشون شنا می کنند کتاب بخونند باید فقط بچه ها را نگاه کنند !!!

من فقط یک نفر دیگر را می شناسم که به این خوبی می تواند هوشمندانه و سربزنگاه مچ آدم (شما بخوانید حال آدم) را بگیرد ... آقای پدر  

رادیو فردا !

من از شنوندگان رادیو فردا هستم ٬ نه عاشق و شیدای آنم و نه در برابرش موضع می گیرم . در واقع من رادیو فردا را به عنوان یک  منبع خبری می بینم و نه چیز دیگر . این را گفتم که از همین اول سنگهایم را با خوانندگان مطلب وا بکنم  ...

دیروز عصر من قراری داشتم که حوالی غروب بود . آقای پدر مسئولیت بچه ها را به عهده گرفت و من راهی شدم . غروب محبوبترین زمان من در  طول ۲۴ ساعت شبانه روز است و همیشه بخش عظیمی از انرژی ام را از غروب خورشید می گیرم ٬ دیدن آسمان زیبای غروب هنگام رانندگی خیلی دلپذیر بود و من حال خیلی خوشی داشتم . در راه ٬ طبق معمول رادیو فردا روشن بود و در حال پخش خبر. از محکومیت یک نویسنده و مورخ می گفت ٬ از صحبتهای ضد و نقیض مسئولان ورزش کشور در مقابل مدال آوران بازیهای آسیایی ٬ از سرگردانی مردم در حذف یارانه ها و از سوختن جنگلهای زیبای استان گلستان و ...

ناگهان حس کردم حالم خیلی بد است و دیگر نمی توانم تحمل کنم ! بار خستگی و کلافگی یک ملت را روی دوشم احساس می کردم . ملتی که دیگر دلش از این همه مشکلات بهم می خورد ملتی که دلش می خواهد گاهی ٬ فقط گاهی ٬ یک خبر خوب از رادیو بشنود .... رادیو را خاموش کردم . وقت اذان بود ٬ شیشه ماشین را پایین کشیدم و گوش و دلم را به صدای اذان که از مناره های مسجد زیبای جمیرا پخش می شد ٬ سپردم . حالم کمی بهتر شد ولی دیگر رادیو را روشن نکردم در عوض گوش سپردم به صدای های شهر ٬ اتومبیلهای در حال حرکت ٬ مردم ٬ ترمز ماشینها ... همان صداهایی که آلودگی صوتی نامیده می شود ولی در آن لحظه برای من مثل ترنم یک موسیقی بود. 

پی نوشت : یکی از برنامه های رادیو فردا که حرص مرا در می آورد برنامه "صبحانه با خبر" (یا یک همچین چیزی) است که صبح زود (فکر می کنم حدود ۷ ) پخش می شود و در کنار موسیقی های خاطره انگیز و دانستنی های مفید ٬ اخباری هم دارد که آنچنان است که دانم و دانی ... و از طرفی صدای پرنشاطی که گاه بگاه می گوید " صبحانه با خبر ٬ نوش جانتان ... " به گمانم یکی باید به این حضرات حالی کند که این اخبار نشاط انگیز؟! همه باعث سوءهاضمه و اضطراب می شود ! من می دانم که دانستن حق مردم است ولی واقعا نمی شود سر صبحی با یادآوری این همه مشکل و بدبختی مردم را بیشتر از این نچزانید و اطلاع رسانی را لااقل بعد از صبحانه شروع کنید ؟؟؟

پی نوشت ۲ : برای آنکه بی انصافی نکرده باشم از همین جایگاه اعلام می کنم  که من از طرفداران پر و پا قرص رادیو پس فردا و فرشید منافی هستم  خدا حفظت کنه جوون ...

محمد و خانم هاویشام !

هر روز که محمد از مدرسه به خانه می رسد ٬ یک گزارش سریع و مختصر از وقایع روزانه به من می دهد و این برای هر دوی ما به نوعی آیین روزانه تبدیل شده . دیروز وقتی به خانه رسید با لحن نالانی گفت  « باید در مورد یکی از شخصیتهای کتاب Great Expectations بنویسم  »

می دانستم که در کلاس انگلیسی مشغول بررسی رمان آرزوهای بزرگ اثر چارلز دیکنز هستند و او کم و بیش با علاقه قضیه را دنبال می کند ٬ این بود که گفتم « خوب ؟ این که ناله ندارد ! »

دوباره نالید « آخه من باید در مورد میس هاویشام بنویسم ...  »

خنده ام گرفت و با خودم فکر کردم " طفلک بچه ! این همه شخصیت توی این کتاب هست ...آنوقت  خانوم هاویشام ؟؟؟؟ " با این وجود به روی خودم نیاوردم و گفتم « خوب من مطمئن هستم که تو می توانی ! به هر حال این یکی از شخصیتهای خیلی جذاب و پیچیده کتاب است و می توان کلی راجع به او  مطلب نوشت  »

با بی چارگی گفت « اصلا چرا ما باید در مورد کتابهای دیکنز بخونیم ؟ اینقدر کتابهایش Sad و Dark است ٬ همه توی کتابهایش بدبخت هستند ! این همه کتاب FUN هست ٬ آنوقت ما باید اینها را بخونیم  »

گفتم « بی انصافی نکن ! کتابهای دیکنز دوره مهمی از ادبیات انگلیسی را نشان می دهد . تازه همه شخصیتهایش هم که بدبخت نیستند ٬ اگر هم باشند بعد عاقبت به خیر می شوند ! در واقع می توان گفت بیشتر شخصیتهایش بدبخت هستند چون در آن دوران بیشتر مردم بدبخت بودند و ... »

با عصبانیت سخنرانی ادبی - تاریخی مرا قطع کرد و گفت « خودم می دونم ! دارم درسشو می خونم ... می دونم شما دوستش دارید و کتابهایش را خوانده اید برای همین ازش طرفداری می کنید (قیافه من ِ بی گناه در این لحظه این شکلی بود ) ولی من راجع به این زن دیوونه چی بنویسم ؟ اصلا وقتی بهش فکر می کنم دلم Black می شود !!! مثلا خود شما چند خط می توانید در مورد او بنویسید »

با شوخ طبعی جواب دادم « اووووم ! خوب اگر راستش را بخواهی ... پنج صفحه به پارسی و حداکثر پنج خط به انگلیسی ... »

زیر چشمی نگاهی به من و دفتر و دستک زبان انگلیسی ام که روی میز جلویم پهن بود کرد و زد زیر خنده ٬ حال و هوایش عوض شد و رفت که لباسهایش را عوض کند و نهارش را بخورد و برود سراغ خانوم هاویشام ...

پی نوشت : امروز خوشحال و خندان به خانه آمد و گفت « معلمم از نوشته من در مورد میس هاویشام خیلی خوشش آمد و گفت خیلی خوب این آدم سیاه را توضیح داده ام »