یک سوال و چندین جواب !

سوال : ببخشید ٬ بهترین راه برای خارج کردن انواع گوشت از حالت انجماد چیست ؟

کارشناس تغذیه در رادیو : بهترین راه این است که مستقیما آنها را از فریزر به قابلمه انتقال دهید و بپزید ... این بهترین راه حفظ کیفیت و ارزشهای تغذیه ای گوشت است !

کارشناس تغذیه در روزنامه : شب قبل از پخت آنرا از فریزر به یخچال انتقال دهید تا بتدریج یخ آن باز شود ... این بهترین راه حفظ کیفیت و ارزشهای تغذیه ای گوشت است !

کارشناس تغذیه در تلویزیون : استفاده از امواج مایکروویو ... این بهترین راه حفظ کیفیت و ارزشهای تغذیه ای گوشت است !

                                                    

نتیجه گیری فرهنگی : لطفا از یک رسانه به عنوان مرجع استفاده کنید !

نتیجه گیری اقتصادی : گوشت ؟؟؟

نتیجه گیری علمی : کارشناسان محترم خودشان هم جواب سوال را نمی دانند !

نتیجه گیری گیاه خوارانه : گوشت را از برنامه غذایی حذف کنید ٬ مسئله خود به خود حل می شود !

نتیجه گیری منطقی : همان کاری را انجام بدهید که تا بحال انجام می دادید !

حرف حساب مادر بزرگ : خوش به همان وقتها که گوشت تازه می خوردیم ...

زنان شاغل !

" یک زن خانه دار " بودن را دوست ندارم ولی چند سالی است که یک جورهایی دامن گیرم شده و با آن کنار آمده ام ! دلایل خانه دار بودن من و خیلی از زنان دیگر در این شهر مثنوی هفتاد من کاغذ است که نه من حوصله نوشتنش را دارم و نه شما حوصله خواندن ...

خانه دار بودن را فقط وقتی خیلی دوست دارم و قدرش را می دانم که بچه ها مریض می شوند و من بدون آنکه مجبور باشم به صد نفر حساب پس بدهم می توانم در کنارشان باشم و نازشان را بکشم .

ایران که بودم همه چیز آسان بود ! تا محمد مریض می شد یک تلفن به مامان کافی بود تا محمد به خانه مادربزرگ محبوبش برود ٬ جایی که نه تنها پرستاری بهتری می شد بلکه در کنار دایی ها کلی هم خوش می گذراند و من هم با خیال راحت به کلاسهایم می رسیدم و از کار و زندگی نمی افتادم . اینجا ولی از این خبرها نیست ... بچه مریض را به مدرسه و مهد کودک راه نمی دهند و حق هم دارند . به تو مرخصی نمی دهند چون مسائل شخصی تو به آنها ارتباطی ندارد . روی پدرها نمی شود حساب کرد چون همه سرشان به شدت شلوغ است و نمی توانند کمک کنند ... این است که تو می مانی با طفل معصوم تب داری که نمی دانی چکارش کنی و فقط هم آغوش مامانش را می خواهد تا آرام بگیرد .

می دانم که زندگی با من خیلی مهربان بوده وگرنه علی رغم همه این مسائل مجبور به کار کردن برای گذران زندگی بودم ٬ همچنان که خیلی از زنان هستند . از همین جا درود و ستایش خالصانه ام را نثار تمام مادران شاغلی می کنم که نه تنها بار سنگین زندگی و خانه و بچه را بدوش می کشند بلکه مسئولیتهای شغلی و اجتماعی خود را نیز به خوبی انجام می دهند . حق نگهدارتان !

 

من و چراهای غزل ...

گفتگوی امروز من و غزل از مهد کودک تا خانه ...

ـ مامان چرا اومدی دنبالم ؟

ـ چون وقتشه بریم خونه ...

ـ چرا وقتشه بریم خونه ؟

- چون مهد کودک دیگه تعطیله ! ببین دوستهات هم میروند خونه ...

- چرا دوستام می روند خونه ؟

- چون می خواهند بروند پیش مامان و بابا و خواهر برادرهاشون ...

- چرا ؟

- چون مامان و بابا دوستشون دارند می خواهند پیششون باشند ...

- چرا مامان و باباشون دوستشون دارند ؟

- خوب همه مامان و بابا ها بچه هاشون را دوست دارند ...

- چرا ؟

مانده ام چی جوابش را بدهم   در همین وقت چشمش به یک هواپیمای در حال پرواز می افتد و حواسش پرت می شود...

- مامان ! ببین هواپیما ...

- آره مامان جون ٬ ببین چقدر بالا رفته !

- کجا داره می ره ؟

- نمی دونم .

- چرا نمی دونی کجا داره می ره ؟

- خوب داره می ره تهران ...

- چرا می ره تهران ؟

- چون مسافرها می خواهند بروند پیش دوستها و فامیلهایشان ...

- چرا می خواهند بروند پیش دوستها و فامیلها ؟

- چون آنها را دوست دارند ...

- چرا آنها را دوست دارند ؟

- خوب دوست دارند دیگه مامان جون ! مثل تو که مامان بزرگ و بابا بزرگ را دوست داری .

- دایی حسن شون را هم دوست دارند ؟

- بعله مامان جون ٬ دایی خودشون را هم دوست دارند ...

- چرا دایی خودشون را دوست دارند ؟

در این موقع می رسیم خانه ...

- مامان رسیدیم خونه ...

- آره مامانی رسیدیم خونه .

چند لحظه ای در پارکینگ سکوت می کند و بعد با دیدن جای خالی ماشین آقای پدر می پرسد ...

- بابا کجا رفته ؟

- رفته شرکت ...

- چرا رفته شرکت ؟

- رفته سر کار ...

- چرا می ره سر کار ؟

- چون باید کار کنه تا بتونه برای غزل لباس بخره ٬ عروسک بخره ...

- چرا برای غزل عروسک بخره ؟

- چون غزل را دوست داره ...

- چرا غزل را دوست داره ؟

و گفتگوهایی از این دست هر روز تکرار می شود  ....

 

مد و انسانهای عادی

همیشه به ظاهر مرتب و آراسته معتقد بوده ام ولی هرگز در دام مد (بویژه انواع عجیب و غریبش) چه در زمینه پوشاک و چه آرایش نیافتاده ام ٬ برای همین وقتی چند روز پیش در رادیو صحبت در مورد مد و مدلها بود چندان توجهی نکردم تا صحبت به آنجا رسید که گردانندگان یکی از مجلات معروف و معتبر مد در فرانسه (فکر می کنم به نام بریجیت) تصمیم گرفته اند که در صفحاتی از این مجله از مدلهایی استفاده کنند که از نظر ظاهر و اندازه (سایز) به زنان عادی جامعه نزدیکتر باشند تا خوانندگان مجله احساس نزدیکی بیشتری با این افراد و لباسهای تنشان کنند ( و احتمالا شماره های بعدی مجله را با رغبت بیشتری خریداری کنند ) . مجریان معتقد بودند این قدم خوبی است و بهتر است سایر مجلات مد هم از آن پیروی کنند و دست از سر مدلهای بچه سال و اسکلت شکل بردارند و به سراغ زنان (و مردانی) بروند که به انسانهای طبیعی با اندازه های واقعی شبیه هستند نه عروسک !

خنده ام گرفت ! تجارتی که باید برای مردم عادی یک جامعه برنامه ریزی شود چنان از هدف اصلی خود فاصله گرفته که حالا بنیان گذاران آن می کوشند تا از راه های مختلف آن را به مردم عادی جامعه نزدیکتر کنند ... واقعا که در جوامع امروز بشری بعضی چیزها که در اطراف آن هیاهوی بسیاری وجود دارد (مثل همین مقوله مد) چیزی نیستند بجز حباب تو خالی !

پائیز

دلم عجیب هوای پائیز کرده !

از آن پاییزهای رنگارنگ زیبا ... سبز و زرد و نارنجی و قرمز ٬ همه در کنار هم !

باد که برگهای پائیزی را به سر و روی آدم می ریزد ... خش خش آشنای برگهای خشک زیر پا ... چقدر این صدا را دوست داشتم .

از دید من پائیز رنگین ترین فصل سال است و من عاشق رنگها هستم ... رنگهای گرم فصل پائیز که با هوایی که رو به سردی می رود در تضاد است !

نمی گویم پائیز فصل محبوب من است ... من عاشق همه فصلها هستم در نگاهم هر کدام زیبایی های خاص و یگانه خود را دارند .

از وقتی ساکن این گوشه دنیا شده ام ٬ پائیز زیبا را ندیده ام ... اینجا دو فصل دارد بهار و تابستان ... بقیه فصلها را سالهاست که در خواب می بینم !

دلم عجیب هوای پائیز کرده است ...

راگبی ؟!

آنهایی که محمد مرا دیده و می شناسند ٬ می دانند که پسری آرام و محجوب است  و با آن تصور عمومی که از پسرها در ذهن می آید (پر جنب و جوش و پر سر و صدا) خیلی فاصله دارد . بیشتر وقتها سرش به کار خودش گرم است و در اتاقش مشغول درس یا اینترنت و کامپیوتر است . تنها وقتی صدایش در می آید که غزل بلا گرفته حوصله اش سر می رود و برای فضولی و شیطنت به سراغش می رود  .

حالا چرا چنین نوجوانی با خصوصیات ذکر شده در تیم راگبی مدرسه ثبت نام کرده ٬ نمی دانم  من شناخت چندانی از این ورزش ندارم ولی تا آنجا که میدانم ورزش پر زد و خوردی است  که با روحیه ای که من از پسرکم سراغ دارم چندان هماهنگی ندارد . با این همه من و آقای پدر با این تصمیم محمد مخالفت نکردیم چون معتقدیم که او به سنی رسیده که بتواند در بعضی موارد خودش انتخاب کند و تصمیم بگیرد و وظیفه ما فقط کمک و حمایت است .

گاهی فکر می کنم ما پدر و مادرها هر چقدر هم تلاش کنیم باز هم کاملا بچه هایمان را نمی شناسیم و از آنچه در ذهن و دلشان می گذرد باخبر نیستیم ٬ این است که در موقعیت های خاصی آنها به راحتی می توانند ما را غافلگیر کنند و این مرا می ترساند .

امیدوارم خداوند مهربان خودش حافظ همه بچه ها باشد

و باز هم یوگا ...

بعد از یک تابستان طولانی ٬ اولین جلسه کلاس یوگا و دیدن دوستان قدیمی ٬ مثل نوشیدن یک فنجان چای داغ بعد از یک روز خسته کننده لذت بخش بود .

خیالات

روی پشت بام خانه هستیم . آقای پدر و غزل مشغول بازی در استخر هستند و من روی یکی از صندلیهای کنار استخر دراز کشیده ام ...

هوا داغ و کمی شرجی است و آفتاب تند ! تنها بخشی از شهر از این بالا پیداست و بقیه پنهان در غباری است که بیشتر وقتها در هوای این شهر وجود دارد ... فکر می کنم " چقدر این شهر را دوست دارم " ... شور و حالش را ٬ انرژی درونش را که از جوانی شهر و این همه ساخت و ساز منشاء می گیرد !

نمی دانم ! شاید این شهر نیست که دوستش دارم ... زندگی آرام و بی دغدغه در این شهر است که برایم دوست داشتنی است . دلم نمی خواهد این زندگی را عوض کنم به آن خو گرفته ام و فکر تغییر بدجوری کلافه ام می کند ... از سوی دیگر وطنم و خانواده ام ! اینجا به هر دو خیلی نزدیکم ٬ آنقدر که حس غربت خیلی وقتها کمرنگ می شود .

در همین خیالات هستم که صدای دعا و مناجات قبل از اذان ظهر روز جمعه از مسجد محل بلند می شود . فکر می کنم شنیدن هر روزه صدای اذان خودش نعمت کمی نیست ٬ شاید یکی از دلایل دلبستگی من به این شهر همین باشد !

                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت : آدم بامزه ای است که هر دو سه هفته به اینجا می آید و طی یک یاداشت تند و تیز به من اعلام می کند که من و امثال من از ایادی وطن فروشان مزدور هستیم و روزی پارسیان غیور و واقعی ما را به دار مجازات خواهند آویخت ! مانده ام اگر این آدم این یاداشت را بخواند چه نظری می دهد

التماس دعا برای یک دوست

پیمانه مامان پرنیان   یکی از دوستان خوب من در دنیای مجازی ٬ این روزها محتاج دعا و انرژی همه ماست ...

برای پرنیان کوچولو و نازنین حادثه ای پیش آمده ...

من نمی دانم دوستم الان کجا و در چه حال است ... نمی دانم چطور می توانم با او تماس بگیرم یا به او دلداری بدهم ولی می توانم از بقیه دوستانم که اینجا را می خوانند ٬ بخواهم برای چند لحظه چشمانشان را ببندند و برای بهبودی پرنیان و آرامش پدر و مادر دعا کنند

یک موقعیت , دو برخورد متفاوت

یک شنبه برای آوردن غزل به مهد کودک رفتم . بجای لباس فرم مهد ٬ لباسی که برای مواقع ضروری در کیفش گذاشته بودم تنش بود و تا مرا دید اعتراف کرد " مامان ٬ جیش کردم ... " زدم زیر خنده ٬ بوسیدمش و گفتم که اشکالی ندارد . قضیه کاملا قابل درک بود ٬ غزل هنوز در مرحله آموزش قرار دارد و وقوع گاه بگاه این مسائل کاملا عادی است . یکی از مربیان مهد جلو آمد مرا به گوشه ای کشید و مودبانه توضیحاتی در مورد عوامل وقوع حادثه  داد و گفت که اصلا جای نگرانی نیست ٬ این مسئله کاملا عادی است و از این به بعد غزل تحت کنترل بیشتری قرار می گیرد بعد هم مثل همیشه با محبت و احترام از ما خداحافظی کرد و غزل مثل همیشه شاد و سرحال همراه با من راهی خانه شد .

یرخورد آگاهانه و حرفه ای مربی غزل مرا به یاد چندین سال پیش و برخورد بد و غیر منطقی مربی مهد کودک محمد در شرایط مشابه انداخت  . آن زمان این مربی ناآگاه چنان از این مسئله اجتناب ناپذیر برای یک پسر بچه سه ساله یاد می کرد مثل اینکه خلاف غیر قابل جبرانی صورت گرفته در حالی که بر طبق تمام اصول روانشناسی کودک وقوع این مسائل در سنین زیر پنج - شش سال کاملا عادی است . چهره ناراحت و شرمنده محمد کوچولو در آن روز که نگران عصبانیت مربی و ناراحتی مامانش بود ٬ قلب مرا به درد آورد  .

این دو برخورد متفاوت ضرورت آموزش صحیح و علمی به مربیان و معلمان در برخورد با بچه ها در همه سنین را مشخص می کند . آموزشی که باید کاملا جدی و مهم تلقی شود چرا که برخوردهای غیر علمی می تواند ضمینه ساز خیلی از ناهنجاریهای رفتاری در سنین بالاتر شود .

سفرنامه اروپا - و اما هامبورگ ...

چهارشنبه شب از آمستردام وارد هامبورگ (آلمان) شدیم . با وجود تاریکی هوا جاده فرودگاه تا هتل زیر نور چراغها که از میان انبوه درختان سوسو می زدند ٬ خیلی زیبا بنظر می رسید . مسیر پر بود از ویلاهای خوشگل و تر و تمیز دو سه طبقه که جان می دادند برای یک زندگی شاد و صمیمی خانوادگی در دل طبیعت زیبا و سبز  .

پنجشنبه حدود ظهر بود که از هتل خارج شدیم و برای گشت و گذار به خیابانهای اطراف رفتیم . دلیل اصلی سفر کوتاه ( یک روز و نیمه ) ما به شهر هامبورگ کار بانکی آقای پدر بود و از قبل می دانستیم که در این زمان محدود وقت زیادی برای دیدن شهر نداریم ٬ این بود که تصمیم گرفتیم فقط به گردش در خیابانهای اطراف هتل و دیدن دریاچه ای که در وسط شهر واقع شده قناعت کنیم . هتل محل اقامت ما در مرکز شهر واقع شده بود ( خیابانی به نام Bugenhagenstrasse  امان از این اسامی آلمانی ) و پر بود از فروشگاه ٬ مراکز خرید و دکه های فروش سوسیس !

بعد از گذشتن از دو سه خیابان به یک کانال آب باصفا رسیدیم که پر بود از مرغ دریایی ٬ مرغابی ٬ غاز و قوهای سفید و خرامان . غزل با دیدن آن همه پرنده ذوق زده شد و دوان دوان رفت که با جوجو ها بازی کند  ! محمد هم بعد از خرید نان به غزل پیوست و دوتایی نانها را خورد کردند تا به پرنده ها بدهند . در آن واحد همه پرندگانی که در زیبایی و آرامش مشغول شنا بودند ٬ بطرف ما هجوم آوردند و با سر و صدا تقاضای نان کردند حتی قوهای زیبا و باوقار   خلاصه سه تایی آرامش کانال و مردمی که در اطراف آن به صرف نهار مشغول بودند را بر هم زدیم  .

محل بعدی دریاچه ( inner alster lake ) بود . دریاچه زیبایی که وسط شهر واقع شده و محل گشت بر روی آب است . وسط دریاچه یک فواره بزرگ قرار دارد و اطراف آن سرسبز و با صفا است ٬ یک محل ایده ال برای پیاده روی در هوای دلپذیر پاییزی . آن روز من و آقای پدر تا غروب در خیابانهای اطراف و مراکز خرید پرسه زدیم در حالی که محمد از نیمه راه به هتل برگشت و غزل در کالسکه اش خوابیده بود  . بچه هایم واقعا از این همه این طرف و آنطرف رفتن خسته شده بودند  .

جمعه ظهر در حال رفتن به فرودگاه مناظر سبز و طبیعی بی نهایت زیبایی دیدیم که هوش از سر همه ما برد . انبوهی از درختان سبز و تنومند را تصور کنید که تک و توک ویلاهای زیبا از میان آنها پیدا است و جا بجا با کانالهای آب و دریاچه های کوچک مزین شده . برعکس آمستردام که به علت کم بودن زمین ساختمانها پهلو به پهلوی هم طراحی و ساخته شده اند اینجا ویلاها با فاصله از هم ساخته شده و تقریبا همه نوساز بودند . از نگاه من هامبورگ شهر نوساز و مدرنی است که در آن کمتر از آن بناهای کهن خاص اروپایی به چشم می خورد . بنا بر گفته های آقای پدر که راهنمای ویژه ما در سفر بود  علت نوساز بودن شهر تخریب تقریبا کامل آن در زمان جنگ جهانی دوم و ساخته شدن دوباره آن است . در واقع این قصه بیشتر شهرهای کشور آلمان است به همین خاطر است که آلمان نسبت به سایر کشورهای اروپایی تر و تمیزتر و مدرنتر بنظر می رسد . شهر هامبورگ را دوست دارم چون آنرا بسیار زیبا و سبز یافتم .

توضیح : این یاداشت را از خانه می نویسم ! حقیقت این است که هر چقدر هم در سفر خوش بگذرد ٬ هیچ کجای دنیا ٬ خانه خود آدم نمی شود ... اگر آقای پدر اینجا بود اضافه می کرد " و هیچ شهری دبی ... "

سفرنامه اروپا - هلند سبز و خرم !

یکشنبه شب به آمستردام رسیدیم . بعد از دیدن شبهای روشن و نورانی پاریس ٬ شبهای آمستردام خیلی سرد و بی روح بنظر می رسید ! در عوض صبح فردا با دیدن طبیعت سرسبز و خرم شهر به حیرت افتادیم . آمستردام بطور طبیعی سرسبز و پر گل و گیاه است و کانالهای آب که از وسط شهر می گذرد محیط شهر را باصفا و دیدنی می کند . وسیله اصلی تردد در شهر تراموا و دوچرخه است ٬ شاید علت اصلی هوای پاک و مفرح آن هم همین باشد . این شهر زیباترین شهر اروپایی است که تا کنون دیده ام ٬ البته در روز ... هیچ کجا شبهای پاریس را ندارد  .

صبح دوشنبه را به گردش با قایق بر روی کانالهای آبی آمستردام اختصاص دادیم . هرگز در عمرم شهری به این باصفایی ندیده بودم . بیرون پنجره اکثر خانه ها گلدانهای بزرگ گل های آتشین و صورتی رنگ شمعدانی دیده می شود و داخل خانه ها هم پر از گلهای ارکیده و ... است . کشور هلند یکی از بزرگترین صادر کنندگان گل در دنیاست پس عجیب نیست اگر خانه های مردم هلند از بیرون و درون اینطور با گل و گیاه زینت داده شده باشد  . دیدن داخل خانه ها چندان سخت نیست چرا که اکثر خانه ها پرده ندارند یا پرده هایشان باز است  . ساکنین خانه ها پروایی از دیده شدن توسط رهگذران ندارند و یا شاید کسی عادت ندارد داخل خانه کسی را نگاه کند ٬ ولی من شرقی فضول نمی توانستم نگاه کنجکاوم را از خانه های باسلیقه و پر از گل آنها بردارم  ! گردش آبی در شهر آمستردام دلچسب ترین گردش آبی بود که تا بحال داشته ام و مناظر شهر مثل یک نقاشی دلنشین بود  .

بعد از ظهر دوشنبه یک زن و شوهر جوان از دوستان ساکن هلند به سراغمان آمدند و با صمیمیت و مهمان دوستی که فقط از مردم مشرق زمین بر می آید ما را با بار و بندیل و چمدان سوار ماشینشان کردند و با خود به گردش دور و اطراف شهر آمستردام و دیدن یکی از آسیاب بادی های معروف هلند بردند . بعد از آن برای خرید ماهی تازه به بندر رفتیم و راهی خانه گرم و باصفا آنها شدیم تا یک شب به یاد ماندنی و شاد را در حیاط کوچک و بامزه آنها بگذرانیم و یک سبزی پلو ماهی خوشمزه بخوریم  . خانه  دوستان ما در حومه یکی از شهرهای هلند واقع شده (منطقه ای به نام Heerhugowaard ) که دست کمی از بهشت ندارد . پشت خانه یک دریاچه کوچک وجود دارد که دور تا دور آن پوشیده از درخت است و بوته های تمشک و گیاهان خودرو دیگر . درست پشت خانه و رو به دریاچه نیمکت چوبی زیر سایه درختان سرسبز وجود دارد که جان می دهد برای نشستن و نوشتن ! با خودم عهد کردم که در سفر بعدی به هلند یکی از یاداشتهای وبلاگم را از روی این نیمکت بنویسم  . 

روز سه شنبه حدود ظهر بود که با دوستانمان به طرف شهر لاهه ( که خود هلندی ها آنرا Den haag می نامند ) به راه افتادیم و بعد از دیدن شهر به دیدن هلند کوچک ( Madurodam ) رفتیم . جایی که نمونه بناهای معروف کشور هلند را در ابعاد کوچک ساخته اند و شما با یک گردش یکی دو ساعته می توانید ادعا کنید که کشور هلند را دیده اید  . دیدن این شهر کوچک نه تنها برای بچه ها که برای خود ما هم خیلی جالب بود . بعد از خوردن یک نهار دریایی خوشمزه به ساحل دریای شمال رفتیم و چند ساعتی را از هوای پاک و سالم دریا و دیدنی های آن لذت بردیم و غروب رنگارنگ خورشید را دیدیم  . دوستان باصفایمان بعد از خوردن شام ما را به هتل رساندند . به لطف حامد و شهرزاد عزیز اقامت ما در هلند یکی از خاطره انگیزترین روزهای این سفر شد . ممنون بچه ها

صبح چهارشنبه به دیدن موزه ونسان ونگوگ و میدان معروف دام ( Dome ) رفتیم و بعداز ظهر هم بستن چمدانها و رفتن به فرودگاه برای آمدن به هامبورگ ...

توضیح : این یاداشت را از هامبورگ می نویسم و لابد یاداشت مربوط به هامبورگ را هم از خانه خواهم نوشت