تشکر ویژه !

 

همه کسانی که من را از نزدیک می شناسند می دانند که آخرین چیزی که توی دنیا برای من مهم است فوتبال است  .

ولی فوتبال امشب چیز دیگری بود و من تمام مدت بازی مشغول دعا بودم  .

ممنون آقای کریم باقری که آبروی ما ایرانی ها بویژه ایرانیان ساکن امارات را خریدید و یک بار دیگر ثابت کردید که دود از کنده بلند می شود

 

پی نوشت ۱: از صبح زود باشگاه ایرانیان دبی پر بود از هموطنانی که پرچم ایران به دست در صف خرید بلیط بازی بودند . باید ساکن خارج از ایران باشی تا حس کنی دیدن این صحنه ها چقدر باعث غرور است  .

پی نوشت ۲ : بحث فنی ممنوع ! من نمی دانم که مساوی شدن ایران و امارات چه نتایجی در بر دارد  فقط خوشحالم که نباختیم

 

اشتباه لپی !

 

در همسایگی ما یک مرد فوق العاده محترم زندگی می کند . یک عرب مسیحی که مادر بزرگش از آشوریان ایران بوده است . شیک پوش و موقر است ٬ از آن آدمهایی که در همان برخورد اول حس احترام را برمی انگیزد . اغلب تنهاست و همسایه ای بی آزارتر از او قابل تصور نیست .

روابط ما با آقای همسایه در حد گپ های دوستانه آقای پدر در آسانسور و راهرو و سلام و احوالپرسی مودبانه من با ایشان است .

اوایل تابستان بود که من در طی یک تغییر دکوراسیون طوفانی ٬ گلدان گل رز مصنوعی را که مدتها زینت آشپزخانه ام بود به راهرو فرستادم تا هم خوشامدگوی ساکنان و مهمانان خانه در هنگام ورود باشد و هم از دست آزارهای غزل که مشغول تخریب آن بود در امان .

چند هفته پیش آقای همسایه و آقای پدر در راهرو مشغول گپ و بجا آوردن رسم همسایگی بودند که ناگهان آقای همسایه تشکر می کند از بابت گلدان گل زیبا که جلایی بخشیده به راهرو سرد و بی روح و متواضعانه اقرار می کند که در طی سفر تابستانی ما ٬ یک شب در میان گلدان را آبیاری می کرده است .    

آقای پدر دوستانه توضیح می دهد که گلدان مصنوعی است و طفلک آقای همسایه   اقرار می کند که این اواخر کمی مشکوک شده بوده چرا که گلدان نه تنها رشدی نداشته بلکه تغییری هم نمی کرده است.   

این اشتباه از هر فردی سر می زد اینقدر من و آقای پدر را نمی خنداند ولی از سوی آقای همسایه تحصیلکرده و آداب دان ما ... در گذشته ٬ هر زمان آقای همسایه را می دیدم لبخند مودبانه ای  می زدم ولی از آن موقع تا بحال هر قدر هم سعی کنم نمی توانم بعد لبخند مودبانه ام از بروز این دو چهره   و  خوداری کنم .

 

 

پاییز

 

وقتی در نقطه ای از جهان زندگی می کنی که در آن فقط دو فصل تابستان (از نوع گرم و دیوانه کننده اش) و بهار را از مجموعه چهار فصل سال داری ٬ دلت برای فصلهای پاییز و زمستان تنگ می شود .

این جور وقتها پاییز می تواند بصورت خرمالو رسیده ای که یک مادر نازنین از ایران فرستاده ٬ به خانه ات قدم بگذارد ...

 

پی نوشت : عکس بالا از وبلاگ اتاقک تاریک  برداشته شده .

 

 

چای و گپ !

 

بعد از ظهر ها که غزل خواب است ٬ من و محمد اوقات خوشی داریم . کنار هم می نشینیم و گپ میزنیم . من چای می نوشم و او از دوستانش ٬ وقایع مدرسه و دشوار شدن درسها می گوید .

دیروز او ساکت تر از همیشه بود . حس می کردم حرفی دارد که در زدن آن دودل است ...

نمی خواستم به حرف زدن وادارش کنم بنابراین منهم سکوت کردم . بعد از مدتی ٬ ناگهان پرسید " مامان ٬ شما از دست بابا عصبانی هستی ؟ " 

یک لحظه فلج شدم ٬ حرکتی و مغزی ... چطور می توان برای یک پسر بچه یازده ساله توضیح داد که عشق هم دشواریهای خودش را دارد ؟!

مدت زمانی گذشت تا توانستم خودم را جمع و جور کنم و ببینم که او همچنان منتظر جواب است . برایش توضیح دادم که هیچ موردی برای نگرانی وجود ندارد و بهتر است که او به دشواریهای درسهایش بپردازد و دشواریهای آدم بزرگها را به خودشان واگذار کند . احساس کردم که هنوز قانع نشده بنابراین موضوع را پیچاندم و با وعده شام بیرون از خانه ضربه فنی اش کردم .

وقتی او خوش وخرم رفت تا آماده بیرون رفتن شود ٬ آهی کشیدم و با خودم فکر کردم " پسرکم دارد بزرگ می شود !  باید راه های تازه ای برای برقراری اتباط با او پیدا کنم و شاید هم حرفهایی تازه تر برای گفتن  ...  "

 

 

غربت !

 

دل بسته بودم به درختهای نخل تزیینی دو تا خانه آنطرفتر و آن مسجد کوچک در حال ساخت پشت خانه مان ... 

تا چند روز دیگر نخل ها و مسجد پشت ٬ دیوار خانه ای که در همسایگی ما در حال ساخت است پنهان می شوند و من بجای آن همه زیبایی و لطافت ٬ کلاف های زشت و در هم پیچیده میله گرد را می بینم و ساختمانی را که مثل یک هیولا در حال رشد است .

دلم برای تماشای رقص دلبرانه شاخه های نخل در باد و دردل با خدا وقت دیدن گنبد و گلدسته مسجد از پنجره آشپزخانه تنگ می شود .

 

بهانه های ساده ای است برای دل بستن و دلتنگ شدن ! نه ؟

غربت همین است ...

 


 

کاوه عزیز مطلب جالبی نوشته در مورد  غربت   که خواندن آن خالی از لطف نیست .

 

 

 

خستگی

 

گاهی خسته ای ...

از زمین و زمان ....

از دیگ و قابلمه ... چی بپزم های هر روزه ... بشور بشور و بساب بساب هایی که پایان ناپذیرند .

وظائف تکراری و خسته کننده روزانه که به آدم حس پوچی می دهد .

حس فرار ...

این جور وقتهاست که یک "خسته نباشی" ساده از طرف محمد یا یک "دوستت دارم" کودکانه از طرف غزل یادت میاورد که زندگی چقدر قشنگ و لطیف است ...

 

که زندگی جمع همه لحظه هاست ...  

 

 

قدرت دعا !

 

نوشته زیر برداشتی است از گفته های یکی از دوستان من در مورد تجربه شگفت انگیزی که به تازگی داشته :

 

      حدود دو ماه پیش همسرم به فاصله زمانی تنها ده دقیقه دچار دو سکته شدید قلبی  شد و از هوش رفت ... در بیمارستان پزشکان از او قطع امید کردند و به من گفتند که امکان برگشت او بسیار ضعیف است و در صورت برگشت دچار ضایعه مغزی خواهد بود ... من امیدم را از دست دادم و شروع به زاری کردم ... به مردی فکر می کردم که عشق و امید زندگیم بود و حالا روی تخت بیمارستان و در میان دستگاههای پزشکی با مرگ دست و پنجه نرم می کرد ... به سه فرزندمان فکر می کردم که بزرگترینشان پانزده سال هم نداشت ... وحشت زده و تنها بودم و نمی دانستم در این کشور بیگانه با چه کسی تماس بگیرم تا در این لحظات دشوار در کنارم باشد ... استاد یوگا ... تنها او می توانست به من آرامش و قوت قلب ببخشد ... با یک تماس من ٬ استادم سریعتر از آنچه منتظرش بودم به سراغم آمد و من با دیدن او روی زمین نشستم  و شروع به شیون کردم ...

     استادم به من گفت " بلند شو . تو تنها نیستی . خدا با توست ! وقت برای گریه و عزاداری زیاد است . این مرد هنوز زنده است ٬ تمرکز کن و برایش نیرو و انرژی بفرست ٬ تو چهار سال است که یوگا و مراقبه می کنی . حالا وقت به کار گرفتن آن چیزهایی است که یاد گرفتی ٬ دعا کن تا خداوند همسرت را همانگونه سالم به تو برگرداند ..."

     حق با استادم بود . از او راهنمایی خواستم . به من گفت " چشمانت را ببند و آرام باش ... تمرکز کن ... تصور کن کانالی از نور و انرژی را که از سوی تو به سمت شوهرت در جریان است ... تو واسطه ای هستی بین انرژی شفابخش  کیهانی و همسرت ..."

     مدت زمانی از مراقبه ما دو نفر گذشت و من به تدریج احساس آرامش کردم ... ناگهان احساس کردم حال و هوای کادر پزشکی اطراف شوهرم تغییر کرده و بعد از آن خبرهای خوب یکی پس از دیگری از راه رسید ... خطر هنوز  باقی بود ولی به تدریج علائم حیاتی همسرم رو به بهبود می رفت ...

     در طی روزهای بعد ٬ من در کنار بستر همسرم به دعا ٬ مراقبه و تصویر سازی از برگشت صحیح و سالم او به کانون خانواده ٬ ادامه دادم ... ماه رمضان بود ... در طی شبهای قدر اقوام ٬ دوستان ٬ آشنایان و مردم شهر کوچکمان برای سلامتی همسرم دست به دعا برداشتند و من این دعاها را نیز بصورت کانالی از نور که از آسمان به سمت همسرم جاریست تصور کردم ...

     امروز همسرم در کنار من و فرزندانمان است . پزشکان معالج شفای او را معجزه خواندند و عجیبتر اینکه او بدون هیچ عارضه مغزی به زندگی طبیعی برگشته است .

   

  من همسرم را از لطف خدا ٬ نیروی دعاهای جمعی و مراقبه دوباره بدست آوردم . 

 

  

برای آقای پدر !

 

۳۸ سال پیش در چنین روزی پسر کوچولویی در شهرستان جهرم متولد شد که مقدر بود سرنوشت او با سرنوشت من گره بخورد ... تولد او در فصل فراوانی و نعمت بود ٬ فصل برداشت محصول خرما ... 

شاید بخاطر همین است که پسر کوچولوی دیروز و مرد امروز چنین طبع بخشنده و مهربانی دارد .

 آقای پدر عزیز خانه ما تولدت مبارک ! امیدوارم سالهای سال سالم و کامیاب باشی !

 و ممنون به خاطر اینکه ....

                             مرا انتخاب کردی تا همسفرت باشم !

                             غرغرهای گاه و بیگاهم را تحمل کردی !

                             به وراجی هایم گوش سپردی !

                             به دیوانگی هایم  خندیدی !

                             در لحظات سخت کنارم بودی !

و بلاخره اینکه

      از زمانی که یا علی گفتی و عشق آغاز شد ٬ هرگز مرا تنها نگذاشتی !

 

 

دهکده جهانی !!!

 

بنظر من یکی از بهترین مکانهای دنیا برای درک عمیق مفهوم دهکده جهانی ٬ قسمت غذاخوری (Food Court) مراکز خرید دبی است . در اینجا شما سالن وسیعی را می بینید که دور تا دور با رستوران هایی پر شده که غذاهای ملل مختلف را عرضه می کنند و در وسط پر از میز و صندلی و مردمی است که مشغول غذا خوردن هستند .

آمریکایی هایی که غذای چینی می خورند ٬ چینی هایی که غذای مکزیکی می خورند ٬ مکزیکی هایی که غذای هندی می خورند ٬ هندی هایی که غذای ایتالیایی می خورند ٬ ایتالیایی هایی که غذای ایرانی می خورند و ایرانی هایی که طبق معمول غذای آمریکایی می خورند و ...

 

دهکده جهانی از این ملموس تر

 

بدن شما معبد پرستش خداست ...

به بدن خود احترام بگذارید و به آن عشق بورزید .

 

از سخنان امروز استاد یوگا

آزادی !

 

گفتگوی چند روز پیش من با یک بانوی ایرانی ساکن دبی

 

می گویم : رفتی دنبال کارهای گواهینامه رانندگی ؟

می گوید : نه !

می گویم : ای بابا ! خسته نشدی از این همه معطلی برای تاکسی ؟

می گوید : چکار کنم ! شوهرم می گوید " نه " ... می گوید " آخه تو گواهینامه می خواهی چکار ؟ هر جا بخواهی من تو را می برم ..."

می گویم : اینجا ؟ توی دبی ؟ با این مردهای گرفتار کار ؟ اسیر خانه می شوی با این دو تا پسر بچه !  توی آپارتمانهای فسقلی اینجا دیوانه ات می کنند !

می گوید : می دانم ! چه کنم ... هی دارم توی گوشش می خوانم ... حرف به گوشش نمی رود که ... می گوید اگر بزنی یکی را بکشی من گرفتار می شوم .

و من دیگر نمی دانم چه بگویم

 


 

باورش سخت است که نگاه یک مرد به اصطلاح تحصیلکرده و امروزی به همسرش  اینگونه باشد ولی هست و این خیلی غم انگیز است .

بعد از جدا شدن از این خانم پیش خودم گفتم " پناه بر خدا چه مردهایی پیدا می شوند !؟ باید از همسرم تشکر کنم که این طوری فکر نمی کند ! خدا را شکر ... "

ولی بعد فکر کردم که حتی این تشکر من در یک جامعه متمدن که در آن برابری واقعی (و نه فقط کلامی) بین زن و مرد وجود دارد ٬ غیر متعارف است ... چرا باید بخاطر چیزی که داشتن آن حق طبیعی توست تشکر کنی !  آزادی حق هر انسانی است . همسرم هرگز از من توقع تشکر به خاطر چنین چیزهایی را نداشته و ندارد ولی این تفکر من که زاده رشد و نمو یافتن در جامعه ای است که زن در آن همیشه شماره ۲ بوده ٬ خیلی غم انگیز است و نشان می دهد که ریشه های افکار تبعیض آمیز حتی در ذهن زنان ما ٬ خیلی خیلی عمیقتر از آنست که ما فکر می کنیم .

از خدا می خواهم به من کمک کند تا پسر و دخترم را فارغ از این نوع تفکرات بزرگ کنم .

 

پی نوشت : در جواب آقای معمولی عزیز

شاید بنظر برسد که این یاداشت نوعی قدرناشناسی در مقابل مردانی است که همواره بزرگترین مشوق زنان در راه پیشرفت و گسستن بند سنت های غلط بوده اند (مردانی مثل همسر خود من) ...

ولی دوست عزیز اشتباه نکنید تیغ تیز این انتقاد بطرف زنان است نه مردان !

چرا ؟!؟!؟!؟!

زمانی که استاد آمریکایی کلاس زبان انگلیسی به من گفت که در طی سفر تابستانی اش به ایران و دیدن زنان امروز ایران نگاه و دیدگاهش نسبت به زنان ایرانی کاملا تغییر کرده است ; ابتدا احساس غرور کردم ولی بلافاصله وحشتزده از خودم پرسیدم " مگر او و سایر مردم دنیا من و زنان سرزمینم را چگونه می بینند ؟ " و همانجا آرزو کردم که ای کاش روزی مردم دنیا ٬ مردم ایران (چه زن و چه مرد) را ورای فیلمهای جشنواره ای و خبرهای ضد و نقیض بشناسند ...

 

و زنی به ایران آمد تا از زنان امروز ایران بگوید و از قابلیتهایشان ...

 

عشا مومنی بیگانه نیست ٬ زنی است از زنان همین سرزمین . زنی که با من و تو زیر موشکهای عراقی بوده ٬ در ایران به دانشگاه رفته ٬ قربانی خشونتهای خانگی بوده و ...

زنی مثل من ٬ مثل تو ٬ مثل ما !

 

امشب در وبلاگ خورشید خانوم   عشا را شناختم و همزمان باخبر شدم که در روز ۲۴ مهرماه سال جاری ٬ بازداشت شده و در حال حاضر در زندان اوین بسر می برد .

چرا ؟!؟!؟!؟!

جزئیات را در وبلاگ خورشید خانوم  و وبلاگ برای آزادی عشا  بخوانید .