دل بسته بودم به درختهای نخل تزیینی دو تا خانه آنطرفتر و آن مسجد کوچک در حال ساخت پشت خانه مان ... 

تا چند روز دیگر نخل ها و مسجد پشت ٬ دیوار خانه ای که در همسایگی ما در حال ساخت است پنهان می شوند و من بجای آن همه زیبایی و لطافت ٬ کلاف های زشت و در هم پیچیده میله گرد را می بینم و ساختمانی را که مثل یک هیولا در حال رشد است .

دلم برای تماشای رقص دلبرانه شاخه های نخل در باد و دردل با خدا وقت دیدن گنبد و گلدسته مسجد از پنجره آشپزخانه تنگ می شود .

 

بهانه های ساده ای است برای دل بستن و دلتنگ شدن ! نه ؟

غربت همین است ...

 


 

کاوه عزیز مطلب جالبی نوشته در مورد  غربت   که خواندن آن خالی از لطف نیست .