قدیمی ترین دوست من !

وبلاگی که آدرسش را برایتان می گذارم ٬ وبلاگ قدیمی ترین دوست منست !

یادم نمی آید ما از کی با هم دوست بودیم !؟ شاید هر دویمان هنوز چهار دست و پا راه می رفتیم یا چیزی در همین حدود ... آشنایی خانوداه های ما از محیط کاری شروع شد و خیلی زود به صمیمیت و محبت عمیق و دوطرفه ای رسید که علی رغم دلمشغولی ها و دوریهای پیش آمده تا به امروز همچنان ادامه دارد .

پیدا کردن او در فیس بوک مرا برد به سالهای شیرین کودکی و همه آن خاطرات خوشی که با هم داشتیم ! بعد از آن هم ٬ زیر و رو کردن وبلاگش و کشف دلپذیر این مطلب که علی رغم این همه سال دوری هنوز باورها و دلمشغولی های ما خیلی به هم شبیه است .

مطالب وبلاگش دوست داشتنی است و با نگاه ساده و شیرینی بیان شده . خودتان ببینید !

Busy Mom's Blog

 

تهدید و توبیخ کودکانه !

با غزل دچار اختلاف عقیده شده ایم و قضیه منجر می شود به یک جیغ بنفش از جانب من ...

غزل : اصلا دیگه با شما دوست نیستم ! باهات بازی نمی کنم ... از اینجا می روم

من : کجا به سلامتی ؟

غزل : می روم خونه مامان بزرگ ٬ طهران (تهران را چنان با لهجه عربی تلفظ می کند که انگار هفت پشتش عرب بوده اند ) پیش دایی حسن و بابابزرگ و مامان بزرگ ...

من : چه جوری ؟ 

غزل : با هپمیما (همان هواپیما )

من : فکر کردی ! آنجا هم اگر کار بدی کنی ٬ آنها دعوات می کنند ... 

غزل : نه ! مامان بزرگ منو بوس می کنه  بابا بزرگ برام شعر می خونه  دایی حسنم به من می گه موشولینا  ... هیچگی منو دعوا نمی کنه

من : خوب بعد ؟

غزل : بعد تو هی غصه بخور که غزل نداری ... همه اش گریه کن   

دلواپسیهای مادرانه !

مدتی است که فکر محمد تمام ذهن مرا به خود مشغول کرده . او در آستانه نوجوانی و بلوغ است و من در آستانه یک فصل ناشناخته ... به عنوان یک زن شناخت چندانی از آشفتگیهای دوران بلوغ یک پسر ندارم و این مرا به عنوان یک مادر ٬ به شدت نگران می کند . این واقعیت که همه مادران با این موضوع مواجه بوده اند و سخت یا آسان این دوران را طی کرده اند ٬ مطلقا برایم باعث دلگرمی نیست !!!

خوشبختانه محمد هنوز در دوران کودکی اش سیر می کند ! دوران شیطنت های گاه و بیگاه و سر بسر گذاشتن با غزل ٬ دوران چسبیدن به بازیهای رایانه ای و اینترنت آنقدر که بیشتر اوقات صدای من یا آقای پدر را در می آورد ٬ دوران وراجی های کودکانه آنقدر که مجبور می شوم دست به سرش کنم ... ولی گاهی ٬ وقتی به شلوارها و بلوزهایش نگاه می کنم که با چه سرعتی کوتاه و تنگ می شوند وحشت می کنم ! دلم می خواهد بغلش کنم و محکم نگهش دارم و نگذارم تا از این بزرگتر شود . بنظر می رسد بچه ها هر چقدر بزرگتر می شوند ٬ از ما پدر و مادر دورتر می شوند و من هنوز آمادگی این دوری را ندارم . فکر اینکه روزی بجای پسر کوچولوی محبوبم ٬ جوانی از در این خانه وارد شود ٬ همانقدر نگران کننده است که دلنشین ... 

در مقاله ای خواندم که سن سیزده سالگی سن حساسی برای پسرهاست و آنها در این سن کج خلق و سرکش می شوند و اولین نشانه های ورود به فصل جدید زندگیشان را از خود نشان می دهند ... محمد من حدود یک ماه و نیم دیگر دوازده سالش تمام می شود و این مرا نگران می کند . این نگرانی خاص من نیست ! بیشتر مادرهایی که پسرهایی همسن و سال محمد دارند ٬ از فکر و خیالهای مشابه در عذابند . آقای پدر سعی می کند مرا آرام کند " عجله نکن ! زمانش که برسد ٬ می فهمیم که چه باید بکنیم ... " این حرفها مرا کلافه و سردرگم می کند ولی گاهی فکر می کنم شاید دلیل این همه آرامش او اینست که خودش این راه را طی کرده و با آن آشناست و در زمان معین به کمک من خواهد شتافت تا بتوانیم با هم ٬ محمد را در گذراندن این دوران دشوار یاری کنیم .

و من سخت به این کمک محتاجم ... 

خانه تکانی باورها

متن زیر توسط ایمیل به دستم رسید و از خواندن آن لذت بردم . این نوشته یک بار دیگر درستی سخن همیشگی استا یوگا را اثبات می کند " شما همان هستید که می اندیشید ... "

 

چقدر خوبه كه هر از گاهی باورهايمان را يه مروری كنيم. بد نيست آدم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكانی كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه فكر كنيم بر حسب عادت فكر ميكنيم و عمل ميكنيم. براي چند لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟!

قبل از ادامه بحث ازمايش زير را بخوانيد خيلی جالب و خواندنی است:

باور ها

 دانشمندان براي بررسی تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگی انسانها آزمايشی را در « هاروارد يونيورسيتی » انجام دادند :

 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهای 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ی ، فرم مبلمان ، آهنگهای فيلم های قديمی ، اخباری كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :

 تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خميدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهای دست و صورت از بين رفت .

علت چه بود ؟

خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

 انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد .

اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .

قانون زندگی قانون باورهاست . باورهای عالی سرچشمه همه موفقيتهای بزرگ است . توانمندی يك انسان را باورهای او تعيين مي كند ..

انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند .

من و لوسی ...

لوسی مربی بدنسازی من و متخصص فیزیوتراپی ورزشی (امیدوارم درست ترجمه کرده باشم) است . وقتی با من آشنا شد تازه دو سه ماه بود که از فیلیپین به دبی آمده بود تا به عنوان مربی بدنسازی در یکی از باشگاه های ورزشی بین المللی دنیا مشغول به کار شود ٬ جایی که من او را دیدم . ما چند ماهی بیشتر نیست که با هم آشنا شدیم ولی در این مدت کوتاه دوستان خوبی شده ایم .

لوسی شاد و سرحال و دلسوز است . شیطنت او به اندازه دیوانگی های من ٬ بلکه کمی هم بیشتر است و همین باعث می شود که ساعتی را که در کنار هم هستیم ٬ علی رغم بلاهای بی پایانی که او بر سر من می آورد ساعت خوش و مفرحی باشد . برای همین نه تنها من بی صبرانه منتظر کلاسهایم با او هستم بلکه او هم ساعتی را که با من می گذراند بصورت زنگ تفریح تلقی می کند ! ما در حین نفس نفس زدنها و عرق ریختن های من راجع به همه چیز گپ می زنیم از  آب کردن چربی و تغذیه سالم بگیر تا بچه های من و نامزد او که در ژاپن مشغول کار است .

لوسی و نامزدش هر دو تحصیلکرده و سخت کوش هستند با وجود این سالهاست که جدا از هم مشغول کار و جمع کردن پول هستند تا بتوانند زندگی مشترکشان را شروع کنند . آنها نه تنها امیدی به کمک خانواده هایشان ندارند بلکه خود را موظف می دانند که به خانواده ها کمک کنند و برای آنها پول بفرستند  .

آرزوی بزرگ لوسی این است که بتواند به همراه نامزدش به آمریکا برود ٬ ازدواج کند و درسش را ادامه دهد . آرزویی که تحقق آن به قول خودش با این اوضاع و احوال اقتصادی خیلی دور بنظر می رسد ولی آنها اصلا ناامید نیستند . اواخر تابستان نامزد لوسی به دبی آمد و این دو همدیگر را بعد از مدت زمانی حدود ۲ سال دیدند ... ارتباط اصلی این دو جوان از طریق اینترنت ٬ چت و فیس بوک است و همانطور که خودش با خنده می گوید " ما online زندگی می کنیم " ... پریشب تولد لوسی بود . هر کدام از آنها کیک کوچکی خریدند و همزمان از طریق webcam کیکها را فوت کردند ٬ گپ زدند ٬ کیک خوردند و جشن گرفتند . امروز لوسی با شادی (ولی حسرتی در کلام) قضیه را برایم تعریف کرد و در پایان گفت " می دانی آرزویم در هنگام فوت کردن شمع ها چی بود ؟! این که سال آینده واقعا در کنار هم کیک تولدم را فوت کنیم ... "

این تنها روزگار دوست من لوسی نیست ! خیلی از جوانان در دنیا سرنوشتی این چنین دارند و سخت می کوشند تا به آرزوهایشان جامه عمل بپوشانند . هی جوانهای داخل ایران ... اینقدر غز نزنید !

پسرک مهربان من !

برای جدا کردن محمد از رایانه و اینترنت و تشویق او به کتاب خوانی ٬ شروع به خواندن کتابی کرده ام که او از کتابخانه مدرسه به امانت گرفته و به خانه آورده است . کتاب جالب و زیبایی است ( The Secret Garden ) و من از خواندن آن لذت می برم . در ضمن مدام از جذابیت کتاب تعریف می کنم تا او هم ترغیب به خواندن آن شود ... نتیجه اینکه امروز به من گفت " چقدر خوب که خواندن کتاب به زبان انگلیسی را دوست داری . این را که تمام کردی از روی لیست کتابها یکی دیگه را انتخاب کن تا برایت بیاورم ... "

تعارف !

یکی از بدترین ویژگیهای ما ایرانیان " تعارف " است . ما همیشه ٬ در همه جا و با همه کس تعارف داریم .

 این عادت شاید برای خودمان آنقدر جا افتاده باشد که عجیب و غریب بودن آنرا حس نکنیم ٬ اگرچه همواره دست و پا گیر زندگیمان است . به خانواده قول داده ایم که امشب به سینما برویم ولی نمی توانیم چون " عمو جان زنگ زده و می خواهد به خانه ما بیاید " واضح است که نمی توانیم برنامه را به او بگوییم چون " می ترسیم به او بر بخورد ... " پس در خانه می مانیم غرغر بچه ها را تحمل می کنیم و با ظاهری مودب ولی دلی ناراضی از عمو جان پذیرایی می کنیم چون " با عمو جان و خانواده اش تعارف داریم " این یک مثال خیلی ساده و رایج است و همه ما لااقل یک بار با چنین موقعیتهایی برخورد کردیم و به آن عادت داریم .  

با ایرانی جماعت که طرفی ٬ قضیه حل است و طرفین آداب و رسوم تعارف را می دانند ! ولی این ویژگی ما ایرانی ها بقیه جماعت دنیا را بدجوری آزار می دهد و سرکار می گذارد . یادم می آید معلم زبان انگلیسی من (همان مرد امریکایی که سال پیش دو یاداشت در مورد او و خانواده اش نوشتم) خیلی از " تعارف ایرانیان " کلافه بود و داستانها می گفت از این قضیه " ... در سفر اولم با خانواده به ایران تجربه جالبی داشتم . اقوام و آشنایان دوستی که ما مهمان خانه اش بودیم بنا بر رسم مهمان نوازی ایرانی ٬ پی در پی برای دیدن ما به خانه آنها می آمدند و همه آنها هم ما را به خانه شان دعوت می کردند !  ما هم که از " تعارف ایرانی " بی خبر بودیم دعوت همه را می پذیرفتیم ولی نمی دانستیم که چرا وقتی همان بار اول OK را می دادیم همه یک جور عجیبی به ما نگاه می کنند ... بعدها دوست من قضیه را برایم تشریح کرد و گفت " اینها بنا بر تعارف شما را دعوت می کنند و شما نباید آنرا خیلی جدی تلقی کنید " و من در ابتدا واقعا گیج شده بودم !!! بعدها تعارف ایرانی را یاد گرفتم و فهمیدم چه وقت دعوت جدی است و چه وقت تعارف ... "

اولین معلم آشپزی من !

امروز در خبرها خواندم که بانو رزا منتطمی در گذشت  ! این خبر مرا برد به سالها پیش و شروع عشق و علاقه ام به هنر آشپزی ...

یادم نمی آید چند ساله بودم که آشپزی را شروع کردم ولی به خوبی اولین مرجع مکتوب آشپزیم را به خاطر دارم ٬ کتاب " هنر آشپزی " اثر بانو رزا منتظمی .

این کتاب را مادرم زمانی خرید که من یک دختر بچه شش هفت ساله بودم و در ابتدا حجم و اندازه کتاب مرا به حیرت انداخت و جذب آن شدم . اوایل تنها عکسهای اشتهابرانگیز آن را نگاه می کردم ٬ بعد شروع کردم به خواندن و زمانی رسید که دلم خواست نوشته های کتاب را به عمل نزدیک کنم و شروع کردم به درست کردن غذاها ٬ شیرینی ها و کیکهایی که در آن وانفسای جنگ موادش در بازار پیدا می شد . آنچه مسلم است اوایل کار نه تنها آشپزخانه را به طرز غم انگیزی به هم ریخته و کثیف می کردم بلکه حاصل کار هم چندان تعریفی نداشت ولی این چیزی از شوق و علاقه من کم نمی کرد ! علاوه بر آن حمایتهای مادرم را هم داشتم که نه تنها با صبر و تحمل بی نظیری خرابکاری های مرا در آشپزخانه آباد می کرد بلکه از مزه کیکهای جزغاله شده و غذاهای بی مزه ام هم تعریف می نمود و به ادامه راه تشویقم می کرد ...

سالها گذشت و من آشپزی را به تدریج در کنار مادرم یاد گرفتم ولی گاه و بیگاه سری هم به کتاب " هنر آشپزی " می زدم و از نوشته هاو ریزه کاریهایش استفاده می کردم ... کاری که هنوز هم انجام می دهم چرا که کتاب آشپزی محبوبم را به عنوان سرجهازی بعد از عروسی به خانه خودم آوردم . کتابی که روزی تر و تمیز و خوشگل بود حالا دیگه حسابی کهنه شده و روی اکثر صفحات آن جای انگشتان کثیف و روغنی دختر بچه ای است که آرزو داشت غذاها و شیرینی هایش مثل خانم رزا منتظمی خوشمزه و خوش منظره شود ...

روحش شاد و یادش سبز !