نوروزتان پیروز !

 

سال کهنه رفت ...

با این امید که همه کینه ها ٬ بدیها ٬ دردها و ترسها را با خود برده باشد ...

و به امید انکه سال نو را با سلامت ٬ آرامش ٬ آگاهی و عشق آغاز کنیم .

سال نو مبارک  

 

مبارکه , مبارک !

 

چند سالی بود که شرکت در گردهمایی های فامیلی تنها به دلیل سوگواری بود ...

یادم رفته بود که چه مزه شیرینی دارد پایکوبی و شادمانی در مراسم عقد و عروسی عزیزان ٬ بودن در کنار خانواده در لحظات خوب ٬ قهقهه های شادمانه ...

عروس مجلس مثل خواهر کوچک من است . کودکیش را به وضوح به یاد دارم . شیرین بود و غرغرو ... مثل غزل خودم در حال حاضر ... بارها به دختر بچه آن روز و عروس امروز دیکته گفتم و از او علوم پرسیدم . شاهد بازیها و جدالهای او و برادرانم بودم ... وقتی سر سفره عقد و در لباس زیبا و آرایش دلنشینش لحظه ای از سر ناز اخم می کند ٬ یک آن اخم دختر بچه ملوسی را می بینم که نمی خواهد عروسکش را به برادرم علی بدهد ... بچه ها چه زود بزرگ می شوند ! دخترک ما حالا برای خودش خانومی شده ٬ استاد دانشگاه است ٬ عروس شده ...

با دیدن او حس شیرینی دارم . احساس نمی کنم که این سالهای گذشته بر او بر منهم گذشته . احساس جوانی می کنم .

الهی خوشبخت شوی خانومی ...

 

 

دیشب خواب عجیبی دیدم ...

مدتهاست کار و مسئولیت های روزمره چنان رمق مرا می گیرد و آنقدر خسته به تختخواب می روم که حتی نمی دانم خوابی می بینم یا نه ! چه برسد به این که خواب دیده شده در خاطرم بماند . ولی دیشب فرق داشت ! دم دمهای صبح بود که از خواب پریدم و رویای دیده شده در برابرم جان گرفت  ...

برگشته بودم به پانزده - شانزده سال پیش ٬ زمانی که بودن در کنار مردی که امروز آقای پدر خانه ماست برایم آرزو بود و صحبت با او در حکم یک رویا ... عجیب است ! همان احساس ٬ همان شور و شیدایی ٬ همان نیاز !

فکر کردم شاید این یادآوری به موقع ٬ نوعی جواب درونی به درگیری های ذهنی من در این مدت باشد ! 

دیگر خوابم نبرد ! گوش سپردم به صدای نفسهای آقای پدر و در دلم گفتم " خداوندا مرا به خاطر غرغرهای ذهنی این مدت ببخش ! "

گاهی فراموش می کنیم داشتن آنچه امروز داریم ٬ زمانی برایمان آرزو بوده ! و چنان در پیچ و خم زندگی اسیر می شویم که یادمان می رود کمتر نق بزنیم و بیشتر برای داشته هایمان شکرگذاری کنیم ...

 

 

نظرات دوستانم در مورد یاداشت سوال بزرگ  خیلی جالب و دلنشین بود . ممنون .

در این میان دوست بی نام و نشانی (که احتمال می دهم یک مرد باشد )در یک پیغام خصوصی برای من نوشته بود که نمی داند چرا ما زنها بعد از چند سال زندگی مشترک باز هم از این حرفهای رمانتیک احمقانه می زنیم و این را نمی فهمیم که اگر مردی بعد از ده سال هنوز در کنار همسرش است معنی آن این است که او را دوست دارد و خیلی حرفهای نه چندان مودبانه دیگر

در جواب این دوست بی نام و نشان باید بگویم شاید این اشکال برگردد به آن جا که ما زنان از ونوس آمده ایم و شما مردان از مریخ  و همین قضیه گاهی اوقات باعث سوءتفاهم های رنج آوری در روابط زن و مرد می شود که به نظر من با کمی سعه صدر و در نظر گرفتن ویژگی ها و احساسات طرفین به راحتی قابل حل و فصل است و دیگر نیازی به توهین و سرکوب کردن عقاید و دیدگاههای دیگران نیست .

و فراموش نکنیم که عشق مثل یک شعله است و هر شعله ای برای بقا نیاز به مراقبت و توجه دارد ...

 

سوال بزرگ !

 

فکر می کنم برای بیشتر زنهای شرقی روزی فرا می رسد که از خود بپرسند " من در زندگی شوهرم کجا ایستاده ام ؟ شریکم ؟ همسرم ؟ معشوقه ام ؟ مادر بچه ها ؟ یا فقط یک خانه دار(بخوانید خدمتکار) مهربان و با مسئولیت که می توان با خیال راحت خانه و بچه ها را به او سپرد و خود به کار و فعالیت خویش مشغول شد ؟؟؟ "

این روزها این سوال بد جوری پیله ذهنم شده و هر کاری می کنم خارج نمی شود ! 

دلایل زیادی دارم برای نپرسیدن این سوال ... یکی اینکه در خانه ما این دست سوالات جدی گرفته نمی شود ! دیگری اینکه من اصولا آقای پدر را آنقدرها نمی بینم که بخواهم از او سوالی بپرسم ! و شاید مهمتر از همه اینکه از جواب این سوال می ترسم ؟!؟!

 

تشکر

 

بخیه های زخم دخترک بدون هیچ مشکلی کشیده شد و خدا را صد هزار بار شکر که غزلک من در طول کار دردی نداشت .

ممنون از لطف و محبت همه دوستانم که این مدت جویای احوال دخترکم بودند 

 

 

 دلپذیرترین قسمت کم کردن وزن (همان اصلاح روشهای تغذیه ای ) آن است که لباسهایی تنگ شده ٬ حالا به تن آدم لق می زنند  و تمام رنجهای گاه و بیگاه گرسنگی و نفس نفس زدنهای وقت ورزش را از یاد آدم می برند  ...

 

رنج مادری

دو روز پیش غزل زمین خورد و پیشانی او شکاف برداشت ! کار کشید به بیمارستان و بخیه و جیغهایی که هنوز از یادآوری آنها دلم می لرزد ... دو شب گذشته را خوب نخوابیدم . کابوس می دیدم . هول و تکان این اتفاق هنوز از دلم بیرون نرفته ...

هر چقدر هم که روح و ذهن و جسمت را قوی کنی ٬ مادر که باشی ٬ کارت ساخته است . در آن لحظات هولناک هر بخیه که به پیشانی دخترکم می نشست ٬ زخمی بود بر قلب بی تاب من . به گمانم تنها عاملی که باعث شد شروع به گریه نکنم چهره رنگ پریده و نگاه مضطرب آقای پدر بود . حس می کردم در این موقعیت ٬ تحمل گریه و بی تابی من دیگر از توان او خارج است .

غزل خوب است و شنبه شب بخیه ها را خواهند کشید ! فکر می کنید باز هم بی قرار کند