گاهی خسته ای ...

از زمین و زمان ....

از دیگ و قابلمه ... چی بپزم های هر روزه ... بشور بشور و بساب بساب هایی که پایان ناپذیرند .

وظائف تکراری و خسته کننده روزانه که به آدم حس پوچی می دهد .

حس فرار ...

این جور وقتهاست که یک "خسته نباشی" ساده از طرف محمد یا یک "دوستت دارم" کودکانه از طرف غزل یادت میاورد که زندگی چقدر قشنگ و لطیف است ...

 

که زندگی جمع همه لحظه هاست ...