خستگی

گاهی خسته ای ...
از زمین و زمان ....
از دیگ و قابلمه ... چی بپزم های هر روزه ... بشور بشور و بساب بساب هایی که پایان ناپذیرند .
وظائف تکراری و خسته کننده روزانه که به آدم حس پوچی می دهد .
حس فرار ...
این جور وقتهاست که یک "خسته نباشی" ساده از طرف محمد یا یک "دوستت دارم" کودکانه از طرف غزل یادت میاورد که زندگی چقدر قشنگ و لطیف است ...
که زندگی جمع همه لحظه هاست ...
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 22:31 توسط پیمانه
|
یاداشتهای یک زن , همسر , مادر ...