مردی که در بهار رفت !

مدتی بود انتظار شنیدن این خبر بد را داشتم . می دانستم که به شدت بیمار است و دیگر رمقی برایش نمانده و هر وقت به یادش می افتادم برایش دعا می کردم ... خبر فوتش را که شنیدم با اندوه فکر کردم " خدایا ٬ یک رشته دیگر هم که مرا با گذشته متصل می کرد ٬ قطع شد !!! "
و به یاد روزهای بچگی افتادم ...
تا یادم یادم می آید ٬ قد بلند ٬ سبزه رو ٬ لاغر و عبوس بود و من از او می ترسیدم و در حضورش وراجی های مداومم را فراموش می کردم . در واقع ما دو نفر به عنوان فامیل سببی ٬ در نهایت بیگانگی بودیم . او ٬ مرد متشخصی بود از یک خانواده شناخته شده که در شهر کوچکش همه احترامش را داشتند و من دختر بچه تخسی بودم که بر خلاف دخترهای موقر و سنگین و رنگین خودش از در و دیوار بالا می رفتم ٬ دنبال مارمولک ها می دویدم ٬ عاشق پروانه ها بودم و خلاصه آرام و قرار نداشتم .
خانواده من ساکن تهران بود ولی ما بیشتر تعطیلات نوروزی را در شیراز و جهرم (زادگاه پدرم) و در کنار خانواده پدری می گذراندیم تا هم دیداری از خانواده تازه کرده باشیم و هم از طبیعت بی نظیر استان فارس در فصل بهار لذت ببریم . از آنجا که او جزو بزرگان فامیل بود و دیدارش واجب هر سال روز اول یا دوم عید به دیدار او و خانواده اش می رفتیم . در آن روزهای کودکی من ، ما دو تا هر چقدر هم که متفاوت بودیم ، یک وجه مشترک داشتیم ... هر دو عاشق باغی بودیم که او خانه اش را در گوشه ای از آن بنا کرده بود . باغ زیبایی پر از درختان نخل ٬ پرتقال ٬ نارنج ٬ نارنگی و لیمو ترش . باغی که در بهار برای من (که ساکن آپارتمان بودم) سرزمین عجایب بود . زمانی که برای دید و بازدید به خانه آنها می رفتیم ٬ در اولین فرصت به باغ می گریختم ... و بهار آنجا منتظرم بود ! عطر گلهای بهار نارنج ٬ نسیم خنک بهاری و آن همه شقایق و گل بابونه که هنوز می توانم چشمانم را ببندم و عطرشان را احساس کنم . در آن باغ به همراه یکی دو تا از بچه های فامیل زمان و مکان را فراموش می کردیم به همه جا سر می کشیدیم ٬ از درختها بالا می رفتیم ٬ تخم قورباقه ها از لابلای خزه های حوض وسط باغ شکار می کردیم و گلهای زیبای بهاری را می چیدیم تا برای بهترین مادران دنیا دسته گل درست کنیم .
از میان روزهای قشنگی که در آن باغ گذراندم یک روز در ذهنم برجسته تر از روزهای دیگر است ... حدودا ۹ ساله بودم و در حال چیدن گل شقایق که ناگهان صدای پایی از پشت سرم شنیدم ٬ سرم را بلند کردم و او را دیدم که به طرفم می آید . مثل کسی که در حال کار بدی مچش را گرفته باشند دست و پایم را گم کردم ٬ ولی او عصبانی به نظر نمی رسید . نزدیک شد ٬ به من و گلهای توی دستم نگاه کرد و گفت " به این گلها دست نزن چشم درد می گیری ! " این حرف را قبلا هزار بار شنیده بودم همه اهالی جهرم می گفتند گل شقایق باعث چشم درد می شود و بعضی آنرا " گل چشم دردو" می خواندند ولی برای من اصلا قابل قبول نبود که گل به این زیبایی بتواند به کسی آسیب بزند این بود که جواب دادم " نه ! من قبلا هم به اینها دست زدم ... چیزی نمی شود ! من شقایق را دوست دارم " سایه ای از یک لبنخند روی لبانش دیدم ٬ پرسید " چرا ؟ " جواب دادم " چون با بهار می آید ! من عاشق فصل بهارم " این بار خندید و گفت " بهار را دوست داری ؟ منهم بهار را دوست دارم ... " و رفت ٬ همانطور که همیشه راه می رفت استوار و با دستهای حلقه شده به پشت ... به خودم جرات دادم و خواهش کردم اجازه بدهد با دوربینی که آن روزها از پدرم قرض کرده بودم ٬ عکسی از او بگیرم ! آن عکس را هنوز به یاد دارم ٬ او جلو دیوار کاهگلی باغ ایستاده با بلوز سفید مرتب و تمیز ٬ شلوار طوسی اطو کشیده و نگاهی به دورستها و پایین پایش پر است از گل های شقایق و بابونه ...
این روزها هر وقت به یاد او می افتم این خاطره برایم زنده می شود . خاطره مردی که بهار را دوست داشت و در بهار مرد ...
توضیح : این یاداشت حدود چهل روز پیش نوشته ام ولی مجالی برای ویرایش و نشر آن پیش نیامد تا امروز که به مناسب چهلمین روز فوت آن مرحوم دوباره به سراغش آمدم و بلاخره تمامش کردم .
یاداشتهای یک زن , همسر , مادر ...