طبق معمول تا چشمش به تابلوی بستنی Baskin-Robbins می افتد ٬ دل و دین از کف می دهد و شروع می کند به خواهش و تمنا برای بستنی ...

مخالفت می کنم ! از دیشب دوباره تک و توک سرفه هایش شروع شده و نمی خواهم به هیچ دلیلی سرفه ها تشدید شوند . معمولا این جور مواقع قانع می شود ولی امروز نه ! آنقدر زبان ریخت و گفت و گفت تا آقای پدر و بعد هم مرا خام کرد و به مراد دل که یک عدد بستنی بقول خودش Rainbow بود ٬ رسید .

بستنی خوردن همان و تشدید سرفه ها همان ... از زمانی که سوار ماشین شدیم و بطرف خانه براه افتادیم ٬ غزل سرفه کرد و ما سه نفر  به ترتیب غرغر کردیم که «چقدر گفتم امروز بستنی نخور ! حالا ببین هی سرفه می کنی ! آخه بچه باید گوش به حرف بزرگترش بده  و ... » تا زمانی که به خانه رسیدیم و آنجا بعد از یک رشته سرفه طولانی وقتی من آماده می شدم تا دوباره غرغرهایم را از سر بگیرم ٬ شنیدم که زیر لب می گوید «اصلا چرا به این آقاها اجازه می دهند در سنتل (همان سنتر) بستنی فروشی بزنند که بچه ها ببینند و هی به مامان و باباشون بگویند بستنی بخر و بعد هم سرفه کنند و مامان و بابا و داداششون دعواشون کنند ؟! »

واقعا چرا ؟ کسی می دونه ؟