صبح است ...

 مثل هر روز جلو آیینه ایستاده ام و به چهره آشنا در آیینه لبخند می زنم . یک دفعه چند چروک ریز می نشیند زیر چشمهایم روی آیینه ... خنده ام می گیرد ! انگار تمام این سالها که بر من گذشته از زیر چشمهایم عبور کرده اند  که جای پایشان اینطور بر جای مانده ... 

غمی نیست ! خدا را شکر می کنم که این سالها از قلبم عبور نکرده اند و این چروکها بیشتر اثر خنده اند تا گریه ...

امروز سی و هشت ساله شدم