تولد

صبح است ...
مثل هر روز جلو آیینه ایستاده ام و به چهره آشنا در آیینه لبخند می زنم . یک دفعه چند چروک ریز می نشیند زیر چشمهایم روی آیینه ... خنده ام می گیرد ! انگار تمام این سالها که بر من گذشته از زیر چشمهایم عبور کرده اند که جای پایشان اینطور بر جای مانده ...
غمی نیست ! خدا را شکر می کنم که این سالها از قلبم عبور نکرده اند و این چروکها بیشتر اثر خنده اند تا گریه ...
امروز سی و هشت ساله شدم ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 9:34 توسط پیمانه
|
یاداشتهای یک زن , همسر , مادر ...