وقتی بچه بودم معنی تابستان این بود ٬ بازی در حیاط درندشت خانه تابستانی پدربزرگ لابلای گل و گیاه و درختانی که همه حاصل دست پربرکت خودش بودند همراه با صدای وزوز هزاران حشره در هوای شرجی شمال ... یا خاله بازی به همراه دختر عمه ها زیر سایه درختهای نارنج خانه نازنین ترین عمه دنیا در عصرهای داغ و کشدار شهر شیراز  ...

اما حالا بزرگ شدم . پدربزرگ چند سالی است که همه ما را یتیم کرده و رفته و دست یغماگر دریا تمام درختها و گل و گیاهای خانه تابستانی کودکیم را سوزانده و خشک کرده . دختر عمه ها هم بزرگ شدند و دخترانشان به دانشگاه می روند ... ولی تابستانها هنوز هم برای من قشنگ است . یاد پدربزرگ همیشه همراه منست و تصویر آن خانه زیبا همیشه در ذهنم فقط کافیست چشمهایم را ببندم و رقص آن سپیدارهای بلند را در باد دوباره ببینم . هنوز هم هر سال تابستان به دیدن عمه ها و دختر عمه ها می روم و ساعتهای خوشی را به گپ زدن  درباره زندگی و بچه ها می گذرانیم ٬ گاهی هم گریزی می زنیم به روزهای خاله بازی و بچه ها را با خاطراتمان حیران می کنیم .

حالا تابستان برای من یعنی دیدن دوباره ایران و همه آدمهای عزیزی که آنجا منتظر من و خانواده ام هستند ٬ یعنی یک قاچ هندوانه سرخ شکری ٬ یک خوشه انگور یاقوتی یک گیلاس سیاه آبدار ...