محمد را برده ایم برای کلاس شنا ... معلوم می شود که حوله یادش رفته !!! چاره ای نیست جز رفتن به نزدیکترین مرکز خرید و خرید یک حوله تا وقتی از آب بیرون می آید سرما نخورد .

مرکز خرید K.M کوچک است و خاص هندیها و برایم آشنا نیست این است که از یک نفر می پرسم که از کجا می توانم حوله بخرم و تا او برود و پرس و جو کند نگاهی به دور و برم می اندازم . چشمم به یک مادر هندی می افتد که روی نیمکتی روبروی طلافروشی نشسته و با شیشه کودکش را شیر می دهد و زیر لب زمزمه می کند . دیدن این منظره همیشه لبخندی بر روی لبانم می آورد ٬ زن که لبخندم را دیده به رویم می خندد و می گوید « توی خانه شیر نمی خورد ٬ عادت دارد دور و برش شلوغ باشد ... در هند دنیا آمده ٬ وقتی خانه(هند) بودیم دور و برمان همیشه شلوغ بود . مادر ٬ پدر٬ خواهر و برادرها و بچه هایشان ...تازه برگشتیم و اینجا هر دوی ما دلتنگ شده ایم ٬ وقت شیرش که می شود می آییم اینجا لااقل او فکر می کند که در خانه است ... »

مرد مسئول از راه می رسد و محل خرید حوله را نشانم می دهد . از زن خداحافظی می کنم و به راه می افتم ٬ در حالی که فکر می کنم « امان از غربت که گاهی دمار از روزگار آدم در می اورد ٬ امان از غربت ... »