<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از من ... برای تو</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/</link>
<description>شخصی - خانوادگی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 19:17:17 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خانه تکانی باورها</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;IMG border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:UB5vJ9pMFkryPM:http://imgsx.writing.com/main/images/action/display/item_id/1335791.jpg&quot;&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;متن زیر توسط ایمیل به دستم رسید و از خواندن آن لذت بردم . این نوشته یک بار دیگر درستی سخن همیشگی استا یوگا را اثبات می کند &lt;EM&gt;&quot; شما همان هستید که می اندیشید ... &quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;TABLE border=1 cellSpacing=1 cellPadding=2 width=&quot;90%&quot; align=center&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;چقدر خوبه كه هر از گاهی باورهايمان را يه مروری كنيم. بد نيست آدم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكانی كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه فكر كنيم بر حسب عادت فكر ميكنيم و عمل ميكنيم. براي چند لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قبل از ادامه بحث ازمايش زير را بخوانيد خيلی جالب و خواندنی است: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;باور ها&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; دانشمندان براي بررسی تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگی انسانها آزمايشی را در « هاروارد يونيورسيتی » انجام دادند : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهای 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ی ، فرم مبلمان ، آهنگهای فيلم های قديمی ، اخباری كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند : &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خميدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهای دست و صورت از بين رفت . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;علت چه بود ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد . &lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;قانون زندگی قانون باورهاست . باورهای عالی سرچشمه همه موفقيتهای بزرگ است . توانمندی يك انسان را باورهای او تعيين مي كند .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:17:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و لوسی ...</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:Ar9rBE4Ty6vtAM:http://www.momlogic.com/images/woman-using-laptop-hp-thumb-250x250.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لوسی مربی بدنسازی من و متخصص فیزیوتراپی ورزشی (امیدوارم درست ترجمه کرده باشم) است . وقتی با من آشنا شد تازه دو سه ماه بود که از فیلیپین به دبی آمده بود تا به عنوان مربی بدنسازی در یکی از باشگاه های ورزشی بین المللی دنیا مشغول به کار شود ٬ جایی که من او را دیدم . ما چند ماهی بیشتر نیست که با هم آشنا شدیم ولی در این مدت کوتاه دوستان خوبی شده ایم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لوسی شاد و سرحال و دلسوز است . شیطنت او به اندازه دیوانگی های من ٬ بلکه کمی هم بیشتر است و همین باعث می شود که ساعتی را که در کنار هم هستیم ٬ علی رغم بلاهای بی پایانی که او بر سر من می آورد ساعت خوش و مفرحی باشد . برای همین نه تنها من بی صبرانه منتظر کلاسهایم با او هستم بلکه او هم ساعتی را که با من می گذراند بصورت زنگ تفریح تلقی می کند ! ما در حین نفس نفس زدنها و عرق ریختن های من راجع به همه چیز گپ می زنیم از  آب کردن چربی و تغذیه سالم بگیر تا بچه های من و نامزد او که در ژاپن مشغول کار است .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لوسی و نامزدش هر دو تحصیلکرده و سخت کوش هستند با وجود این سالهاست که جدا از هم مشغول کار و جمع کردن پول هستند تا بتوانند زندگی مشترکشان را شروع کنند . آنها نه تنها امیدی به کمک خانواده هایشان ندارند بلکه خود را موظف می دانند که به خانواده ها کمک کنند و برای آنها پول بفرستند  . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آرزوی بزرگ لوسی این است که بتواند به همراه نامزدش به آمریکا برود ٬ ازدواج کند و درسش را ادامه دهد . آرزویی که تحقق آن به قول خودش با این اوضاع و احوال اقتصادی خیلی دور بنظر می رسد ولی آنها اصلا ناامید نیستند . اواخر تابستان نامزد لوسی به دبی آمد و این دو همدیگر را بعد از مدت زمانی حدود ۲ سال دیدند ... ارتباط اصلی این دو جوان از طریق اینترنت ٬ چت و فیس بوک است و همانطور که خودش با خنده می گوید &quot; ما online زندگی می کنیم &quot; ... پریشب تولد لوسی بود . هر کدام از آنها کیک کوچکی خریدند و همزمان از طریق webcam کیکها را فوت کردند ٬ گپ زدند ٬ کیک خوردند و جشن گرفتند . امروز لوسی با شادی (ولی حسرتی در کلام) قضیه را برایم تعریف کرد و در پایان گفت &quot; می دانی آرزویم در هنگام فوت کردن شمع ها چی بود ؟! این که سال آینده واقعا در کنار هم کیک تولدم را فوت کنیم ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این تنها روزگار دوست من لوسی نیست ! خیلی از جوانان در دنیا سرنوشتی این چنین دارند و سخت می کوشند تا به آرزوهایشان جامه عمل بپوشانند . هی جوانهای داخل ایران ... اینقدر غز نزنید !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:10:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پسرک مهربان من !</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t3.gstatic.com/images?q=tbn:ORWbRt1NFuto9M:http://cache.gawker.com/assets/images/io9/2009/04/cute_boy_reading_books.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;برای جدا کردن محمد از رایانه و اینترنت و تشویق او به کتاب خوانی ٬ شروع به خواندن کتابی کرده ام که او از کتابخانه مدرسه به امانت گرفته و به خانه آورده است . کتاب جالب و زیبایی است ( The Secret Garden ) و من از خواندن آن لذت می برم . در ضمن مدام از جذابیت کتاب تعریف می کنم تا او هم ترغیب به خواندن آن شود ... نتیجه اینکه امروز به من گفت &quot; چقدر خوب که خواندن کتاب به زبان انگلیسی را دوست داری . این را که تمام کردی از روی لیست کتابها یکی دیگه را انتخاب کن تا برایت بیاورم ... &quot; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 19:54:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعارف !</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:aLM9WxYtATBD9M:http://www.etftrends.com/wp-content/uploads/2008/09/speech-question-marks.png&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از بدترین ویژگیهای ما ایرانیان &quot; تعارف &quot; است . ما همیشه ٬ در همه جا و با همه کس تعارف داریم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; این عادت شاید برای خودمان آنقدر جا افتاده باشد که عجیب و غریب بودن آنرا حس نکنیم ٬ اگرچه همواره دست و پا گیر زندگیمان است . به خانواده قول داده ایم که امشب به سینما برویم ولی نمی توانیم چون &lt;EM&gt;&quot; عمو جان زنگ زده و می خواهد به خانه ما بیاید &quot;&lt;/EM&gt; واضح است که نمی توانیم برنامه را به او بگوییم چون &lt;EM&gt;&quot; می ترسیم به او بر بخورد ... &quot;&lt;/EM&gt; پس در خانه می مانیم غرغر بچه ها را تحمل می کنیم و با ظاهری مودب ولی دلی ناراضی از عمو جان پذیرایی می کنیم چون &lt;EM&gt;&quot; با عمو جان و خانواده اش تعارف داریم &quot;&lt;/EM&gt; این یک مثال خیلی ساده و رایج است و همه ما لااقل یک بار با چنین موقعیتهایی برخورد کردیم و به آن عادت داریم .  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با ایرانی جماعت که طرفی ٬ قضیه حل است و طرفین آداب و رسوم تعارف را می دانند ! ولی این ویژگی ما ایرانی ها بقیه جماعت دنیا را بدجوری آزار می دهد و سرکار می گذارد . یادم می آید معلم زبان انگلیسی من (همان مرد امریکایی که سال پیش دو یاداشت در مورد او و خانواده اش نوشتم) خیلی از &lt;STRONG&gt;&quot; تعارف ایرانیان &quot;&lt;/STRONG&gt; کلافه بود و داستانها می گفت از این قضیه &lt;EM&gt;&quot; ... در سفر اولم با خانواده به ایران تجربه جالبی داشتم . اقوام و آشنایان دوستی که ما مهمان خانه اش بودیم بنا بر رسم مهمان نوازی ایرانی ٬ پی در پی برای دیدن ما به خانه آنها می آمدند و همه آنها هم ما را به خانه شان دعوت می کردند !  ما هم که از &quot; تعارف ایرانی &quot; بی خبر بودیم دعوت همه را می پذیرفتیم ولی نمی دانستیم که چرا وقتی همان بار اول OK را می دادیم همه یک جور عجیبی به ما نگاه می کنند ... بعدها دوست من قضیه را برایم تشریح کرد و گفت &quot; اینها بنا بر تعارف شما را دعوت می کنند و شما نباید آنرا خیلی جدی تلقی کنید &quot; و من در ابتدا واقعا گیج شده بودم !!! بعدها تعارف ایرانی را یاد گرفتم و فهمیدم چه وقت دعوت جدی است و چه وقت تعارف ... &quot;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 19:24:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین معلم آشپزی من !</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ybuFQ1NU7Hry1M:http://www.birdco.ir/images/products/product_1_20071213155506.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز در خبرها خواندم که &lt;A href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/10/091024_mg_montazemi_roza_cooking.shtml&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;بانو رزا منتطمی در گذشت&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;  ! این خبر مرا برد به سالها پیش و شروع عشق و علاقه ام به هنر آشپزی ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم نمی آید چند ساله بودم که آشپزی را شروع کردم ولی به خوبی اولین مرجع مکتوب آشپزیم را به خاطر دارم ٬ کتاب &lt;EM&gt;&quot; هنر آشپزی &quot;&lt;/EM&gt; اثر بانو رزا منتظمی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این کتاب را مادرم زمانی خرید که من یک دختر بچه شش هفت ساله بودم و در ابتدا حجم و اندازه کتاب مرا به حیرت انداخت و جذب آن شدم . اوایل تنها عکسهای اشتهابرانگیز آن را نگاه می کردم ٬ بعد شروع کردم به خواندن و زمانی رسید که دلم خواست نوشته های کتاب را به عمل نزدیک کنم و شروع کردم به درست کردن غذاها ٬ شیرینی ها و کیکهایی که در آن وانفسای جنگ موادش در بازار پیدا می شد . آنچه مسلم است اوایل کار نه تنها آشپزخانه را به طرز غم انگیزی به هم ریخته و کثیف می کردم بلکه حاصل کار هم چندان تعریفی نداشت ولی این چیزی از شوق و علاقه من کم نمی کرد ! علاوه بر آن حمایتهای مادرم را هم داشتم که نه تنها با صبر و تحمل بی نظیری خرابکاری های مرا در آشپزخانه آباد می کرد بلکه از مزه کیکهای جزغاله شده و غذاهای بی مزه ام هم تعریف می نمود و به ادامه راه تشویقم می کرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سالها گذشت و من آشپزی را به تدریج در کنار مادرم یاد گرفتم ولی گاه و بیگاه سری هم به کتاب &lt;EM&gt;&quot; هنر آشپزی &quot;&lt;/EM&gt; می زدم و از نوشته هاو ریزه کاریهایش استفاده می کردم ... کاری که هنوز هم انجام می دهم چرا که کتاب آشپزی محبوبم را به عنوان سرجهازی بعد از عروسی به خانه خودم آوردم . کتابی که روزی تر و تمیز و خوشگل بود حالا دیگه حسابی کهنه شده و روی اکثر صفحات آن جای انگشتان کثیف و روغنی دختر بچه ای است که آرزو داشت غذاها و شیرینی هایش مثل خانم رزا منتظمی خوشمزه و خوش منظره شود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#00cc00&gt;روحش شاد و یادش سبز !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 18:38:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک سوال و چندین جواب !</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:tjZ-rwnjlTlVUM:http://www.istockphoto.com/file_thumbview_approve/5869224/2/istockphoto_5869224-confused-woman.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;سوال :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; ببخشید ٬ بهترین راه برای خارج کردن انواع گوشت از حالت انجماد چیست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;کارشناس تغذیه در رادیو :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; بهترین راه این است که مستقیما آنها را از فریزر به قابلمه انتقال دهید و بپزید ... &lt;EM&gt;این بهترین راه حفظ کیفیت و ارزشهای تغذیه ای گوشت است !&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;کارشناس تغذیه در روزنامه :&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; شب قبل از پخت آنرا از فریزر به یخچال انتقال دهید تا بتدریج یخ آن باز شود ... &lt;EM&gt;این بهترین راه حفظ کیفیت و ارزشهای تغذیه ای گوشت است !&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;کارشناس تغذیه در تلویزیون :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; استفاده از امواج مایکروویو ... &lt;EM&gt;این بهترین راه حفظ کیفیت و ارزشهای تغذیه ای گوشت است !&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;                                                     &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نتیجه گیری فرهنگی :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; لطفا از یک رسانه به عنوان مرجع استفاده کنید !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نتیجه گیری اقتصادی :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; گوشت ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نتیجه گیری علمی :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; کارشناسان محترم خودشان هم جواب سوال را نمی دانند !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;نتیجه گیری گیاه خوارانه :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; گوشت را از برنامه غذایی حذف کنید ٬ مسئله خود به خود حل می شود !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;نتیجه گیری منطقی :&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; همان کاری را انجام بدهید که تا بحال انجام می دادید !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#339933&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;حرف حساب مادر بزرگ :&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;خوش به همان وقتها که گوشت تازه می خوردیم ...&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 13:11:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنان شاغل !</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:EMvByRZvpf5jkM:http://www.cpsu.org.au/multiattachments/6722/Image/GI_dbg051.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&quot; یک زن خانه دار &quot;&lt;/EM&gt; بودن را دوست ندارم ولی چند سالی است که یک جورهایی دامن گیرم شده و با آن کنار آمده ام ! دلایل خانه دار بودن من و خیلی از زنان دیگر در این شهر مثنوی هفتاد من کاغذ است که نه من حوصله نوشتنش را دارم و نه شما حوصله خواندن ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خانه دار بودن را فقط وقتی خیلی دوست دارم و قدرش را می دانم که بچه ها مریض می شوند و من بدون آنکه مجبور باشم به صد نفر حساب پس بدهم می توانم در کنارشان باشم و نازشان را بکشم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ایران که بودم همه چیز آسان بود ! تا محمد مریض می شد یک تلفن به مامان کافی بود تا محمد به خانه مادربزرگ محبوبش برود ٬ جایی که نه تنها پرستاری بهتری می شد بلکه در کنار دایی ها کلی هم خوش می گذراند و من هم با خیال راحت به کلاسهایم می رسیدم و از کار و زندگی نمی افتادم . اینجا ولی از این خبرها نیست ... بچه مریض را به مدرسه و مهد کودک راه نمی دهند و حق هم دارند . به تو مرخصی نمی دهند چون مسائل شخصی تو به آنها ارتباطی ندارد . روی پدرها نمی شود حساب کرد چون همه سرشان به شدت شلوغ است و نمی توانند کمک کنند ... این است که تو می مانی با طفل معصوم تب داری که نمی دانی چکارش کنی و فقط هم آغوش مامانش را می خواهد تا آرام بگیرد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;می دانم که زندگی با من خیلی مهربان بوده وگرنه علی رغم همه این مسائل مجبور به کار کردن برای گذران زندگی بودم ٬ همچنان که خیلی از زنان هستند . از همین جا درود و ستایش خالصانه ام را نثار تمام مادران شاغلی می کنم که نه تنها بار سنگین زندگی و خانه و بچه را بدوش می کشند بلکه مسئولیتهای شغلی و اجتماعی خود را نیز به خوبی انجام می دهند . حق نگهدارتان !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 06:58:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و چراهای غزل ...</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:b6C9DN3QpzipRM:http://avidadetiago.apostos.com/LOL%2520cat.PV__.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;گفتگوی امروز من و &lt;FONT color=#cc0066&gt;غزل&lt;/FONT&gt; از مهد کودک تا خانه ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;ـ مامان چرا اومدی دنبالم ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ چون وقتشه بریم خونه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;ـ چرا وقتشه بریم خونه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون مهد کودک دیگه تعطیله ! ببین دوستهات هم میروند خونه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا دوستام می روند خونه ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون می خواهند بروند پیش مامان و بابا و خواهر برادرهاشون ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون مامان و بابا دوستشون دارند می خواهند پیششون باشند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا مامان و باباشون دوستشون دارند ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خوب همه مامان و بابا ها بچه هاشون را دوست دارند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;مانده ام چی جوابش را بدهم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;  در همین وقت چشمش به یک هواپیمای در حال پرواز می افتد و حواسش پرت می شود... &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- مامان ! ببین هواپیما ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- آره مامان جون ٬ ببین چقدر بالا رفته !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- کجا داره می ره ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- نمی دونم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا نمی دونی کجا داره می ره ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خوب داره می ره تهران ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا می ره تهران ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون مسافرها می خواهند بروند پیش دوستها و فامیلهایشان ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا می خواهند بروند پیش دوستها و فامیلها ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون آنها را دوست دارند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا آنها را دوست دارند ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- خوب دوست دارند دیگه مامان جون ! مثل تو که مامان بزرگ و بابا بزرگ را دوست داری .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- دایی حسن شون را هم دوست دارند ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- بعله مامان جون ٬ دایی خودشون را هم دوست دارند ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا دایی خودشون را دوست دارند ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;در این موقع می رسیم خانه ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- مامان رسیدیم خونه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- آره مامانی رسیدیم خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;چند لحظه ای در پارکینگ سکوت می کند و بعد با دیدن جای خالی ماشین آقای پدر می پرسد ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- بابا کجا رفته ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- رفته شرکت ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا رفته شرکت ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- رفته سر کار ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا می ره سر کار ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون باید کار کنه تا بتونه برای غزل لباس بخره ٬ عروسک بخره ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا برای غزل عروسک بخره ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;- چون غزل را دوست داره ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;- چرا غزل را دوست داره ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و گفتگوهایی از این دست هر روز تکرار می شود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot;&gt; ....&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:23:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مد و انسانهای عادی</title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:YiERjeHEpeE2iM:http://z.about.com/d/weirdnews/1/0/g/A/-/-/WEIRD_FASHION_2.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همیشه به ظاهر مرتب و آراسته معتقد بوده ام ولی هرگز در دام مد (بویژه انواع عجیب و غریبش) چه در زمینه پوشاک و چه آرایش نیافتاده ام ٬ برای همین وقتی چند روز پیش در رادیو صحبت در مورد مد و مدلها بود چندان توجهی نکردم تا صحبت به آنجا رسید که گردانندگان یکی از مجلات معروف و معتبر مد در فرانسه (فکر می کنم به نام بریجیت) تصمیم گرفته اند که در صفحاتی از این مجله از مدلهایی استفاده کنند که از نظر ظاهر و اندازه (سایز) به زنان عادی جامعه نزدیکتر باشند تا خوانندگان مجله احساس نزدیکی بیشتری با این افراد و لباسهای تنشان کنند ( و احتمالا شماره های بعدی مجله را با رغبت بیشتری خریداری کنند &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot;&gt;) . مجریان معتقد بودند این قدم خوبی است و بهتر است سایر مجلات مد هم از آن پیروی کنند و دست از سر مدلهای بچه سال و اسکلت شکل بردارند و به سراغ زنان (و مردانی) بروند که به انسانهای طبیعی با اندازه های واقعی شبیه هستند نه عروسک !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خنده ام گرفت ! تجارتی که باید برای مردم عادی یک جامعه برنامه ریزی شود چنان از هدف اصلی خود فاصله گرفته که حالا بنیان گذاران آن می کوشند تا از راه های مختلف آن را به مردم عادی جامعه نزدیکتر کنند ... واقعا که در جوامع امروز بشری بعضی چیزها که در اطراف آن هیاهوی بسیاری وجود دارد (مثل همین مقوله مد) چیزی نیستند بجز حباب تو خالی !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 10:00:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پائیز </title>
<link>http://pn1350.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:6Of5K6pIDEq2zM:http://wrightlairdcasting.com/html/fall-leaves.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم عجیب هوای پائیز کرده !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از آن پاییزهای رنگارنگ زیبا ... سبز و زرد و نارنجی و قرمز ٬ همه در کنار هم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باد که برگهای پائیزی را به سر و روی آدم می ریزد ... خش خش آشنای برگهای خشک زیر پا ... چقدر این صدا را دوست داشتم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از دید من پائیز رنگین ترین فصل سال است و من عاشق رنگها هستم ... رنگهای گرم فصل پائیز که با هوایی که رو به سردی می رود در تضاد است !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمی گویم پائیز فصل محبوب من است ... من عاشق همه فصلها هستم در نگاهم هر کدام زیبایی های خاص و یگانه خود را دارند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از وقتی ساکن این گوشه دنیا شده ام ٬ پائیز زیبا را ندیده ام ... اینجا دو فصل دارد بهار و تابستان ... بقیه فصلها را سالهاست که در خواب می بینم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دلم عجیب هوای پائیز کرده است ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:pCJF7ml0bVrk4M:http://www.scientificamerican.com/media/inline/blog/Image/fall-leaf.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 14:02:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pn1350&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>pn1350</dc:creator>
<guid>http://pn1350.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
