تبليغاتX
از من ... برای تو
از من ... برای تو
شخصی - خانوادگی

در ماشین نشسته بودیم و صدای مایکل جکسون در ماشین پیچیده بود . برای محمد از زمانی می گفتم که کاست ها او را با چه ترس و لرزی به همدیگر می دادیم و عکسهای او را با چه افتخاری به مدرسه می بردیم و به همکلاسی هایمان نشان می دادیم ! هر کسی عکسهای بیشتری داشت چقدر به بقیه پز می داد ...

محمد : چرا  CD های او را به مدرسه نمی بردید ؟

من : آن وقتها که CD نبود محمد جان ! همه جا از همین کاستها بود .

محمد : چرا عکسهایش کم بود ؟

من : خوب تو می دانی که این چیزها در ایران ممنوع است ٬ آن موقعها که خیلی هم بدتر بود ٬ تازه کامپیوتر و اینترنت اینجور در دسترس همه نبود که یک جستجو کنی بالای یک میلیون عکس از مایکل جکسون پیدا کنی !

چند لحظه سکوت ...

محمد : مامان شما خیلی سنتان زیاد است ها !

من :  چرا چنین حرفی را می زنی ؟

محمد : آخه خیلی چیزها از قدیم می دانید ! اوایل کار مایکل جکسون را دیده اید ٬ زمان جنگ ایران و عراق را دیده اید ٬ تازه انقلاب ایران را هم دیده اید ! زمان شاه هم که زنده بودید ... خیلی زندگی کرده اید اصلا خودتان یک History هستید !

من :    

 پی نوشت : من متولد سال ۱۳۵۰ هستم ! این را برای آن دسته از دوستانی می گویم که گاهی برای پیدا کردن سن همدیگر خیلی به خودشان زخمت می دهند و سوالات انحرافی مطرح می کنند  .

نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط پیمانه |

وبلاگی که آدرسش را برایتان می گذارم ٬ وبلاگ قدیمی ترین دوست منست !

یادم نمی آید ما از کی با هم دوست بودیم !؟ شاید هر دویمان هنوز چهار دست و پا راه می رفتیم یا چیزی در همین حدود ... آشنایی خانوداه های ما از محیط کاری شروع شد و خیلی زود به صمیمیت و محبت عمیق و دوطرفه ای رسید که علی رغم دلمشغولی ها و دوریهای پیش آمده تا به امروز همچنان ادامه دارد .

پیدا کردن او در فیس بوک مرا برد به سالهای شیرین کودکی و همه آن خاطرات خوشی که با هم داشتیم ! بعد از آن هم ٬ زیر و رو کردن وبلاگش و کشف دلپذیر این مطلب که علی رغم این همه سال دوری هنوز باورها و دلمشغولی های ما خیلی به هم شبیه است .

مطالب وبلاگش دوست داشتنی است و با نگاه ساده و شیرینی بیان شده . خودتان ببینید !

Busy Mom's Blog

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط پیمانه |

با غزل دچار اختلاف عقیده شده ایم و قضیه منجر می شود به یک جیغ بنفش از جانب من ...

غزل : اصلا دیگه با شما دوست نیستم ! باهات بازی نمی کنم ... از اینجا می روم

من : کجا به سلامتی ؟

غزل : می روم خونه مامان بزرگ ٬ طهران (تهران را چنان با لهجه عربی تلفظ می کند که انگار هفت پشتش عرب بوده اند ) پیش دایی حسن و بابابزرگ و مامان بزرگ ...

من : چه جوری ؟ 

غزل : با هپمیما (همان هواپیما )

من : فکر کردی ! آنجا هم اگر کار بدی کنی ٬ آنها دعوات می کنند ... 

غزل : نه ! مامان بزرگ منو بوس می کنه  بابا بزرگ برام شعر می خونه  دایی حسنم به من می گه موشولینا  ... هیچگی منو دعوا نمی کنه

من : خوب بعد ؟

غزل : بعد تو هی غصه بخور که غزل نداری ... همه اش گریه کن   

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط پیمانه |

مدتی است که فکر محمد تمام ذهن مرا به خود مشغول کرده . او در آستانه نوجوانی و بلوغ است و من در آستانه یک فصل ناشناخته ... به عنوان یک زن شناخت چندانی از آشفتگیهای دوران بلوغ یک پسر ندارم و این مرا به عنوان یک مادر ٬ به شدت نگران می کند . این واقعیت که همه مادران با این موضوع مواجه بوده اند و سخت یا آسان این دوران را طی کرده اند ٬ مطلقا برایم باعث دلگرمی نیست !!!

خوشبختانه محمد هنوز در دوران کودکی اش سیر می کند ! دوران شیطنت های گاه و بیگاه و سر بسر گذاشتن با غزل ٬ دوران چسبیدن به بازیهای رایانه ای و اینترنت آنقدر که بیشتر اوقات صدای من یا آقای پدر را در می آورد ٬ دوران وراجی های کودکانه آنقدر که مجبور می شوم دست به سرش کنم ... ولی گاهی ٬ وقتی به شلوارها و بلوزهایش نگاه می کنم که با چه سرعتی کوتاه و تنگ می شوند وحشت می کنم ! دلم می خواهد بغلش کنم و محکم نگهش دارم و نگذارم تا از این بزرگتر شود . بنظر می رسد بچه ها هر چقدر بزرگتر می شوند ٬ از ما پدر و مادر دورتر می شوند و من هنوز آمادگی این دوری را ندارم . فکر اینکه روزی بجای پسر کوچولوی محبوبم ٬ جوانی از در این خانه وارد شود ٬ همانقدر نگران کننده است که دلنشین ... 

در مقاله ای خواندم که سن سیزده سالگی سن حساسی برای پسرهاست و آنها در این سن کج خلق و سرکش می شوند و اولین نشانه های ورود به فصل جدید زندگیشان را از خود نشان می دهند ... محمد من حدود یک ماه و نیم دیگر دوازده سالش تمام می شود و این مرا نگران می کند . این نگرانی خاص من نیست ! بیشتر مادرهایی که پسرهایی همسن و سال محمد دارند ٬ از فکر و خیالهای مشابه در عذابند . آقای پدر سعی می کند مرا آرام کند " عجله نکن ! زمانش که برسد ٬ می فهمیم که چه باید بکنیم ... " این حرفها مرا کلافه و سردرگم می کند ولی گاهی فکر می کنم شاید دلیل این همه آرامش او اینست که خودش این راه را طی کرده و با آن آشناست و در زمان معین به کمک من خواهد شتافت تا بتوانیم با هم ٬ محمد را در گذراندن این دوران دشوار یاری کنیم .

و من سخت به این کمک محتاجم ... 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط پیمانه |

متن زیر توسط ایمیل به دستم رسید و از خواندن آن لذت بردم . این نوشته یک بار دیگر درستی سخن همیشگی استا یوگا را اثبات می کند " شما همان هستید که می اندیشید ... "

 

چقدر خوبه كه هر از گاهی باورهايمان را يه مروری كنيم. بد نيست آدم چند وقت يه بار ذهنيات و تفكراتش رو خانه تكانی كنه .واضح تر بگم.ما در مورد رفتار و افكارمون بيشتر از اونيكه فكر كنيم بر حسب عادت فكر ميكنيم و عمل ميكنيم. براي چند لحظه بدون تعصب اين مطلب رو بخونيم. قبول؟!

قبل از ادامه بحث ازمايش زير را بخوانيد خيلی جالب و خواندنی است:

باور ها

 دانشمندان براي بررسی تعيين ميزان قدرت باورها بر كيفيت زندگی انسانها آزمايشی را در « هاروارد يونيورسيتی » انجام دادند :

 80 پيرمرد و 80 پيرزن را انتخاب كردند . يك شهرك را به دور از هياهو برابر با 40 سال پيش ساختند . غذاهای 40 سال پيش در اين شهرك پخته ميشد . خط روي شيشه هاي مغازه ها ی ، فرم مبلمان ، آهنگهای فيلم های قديمی ، اخباری كه از راديو و تلويزيون پخش ميشد ، را مطابق با 40 سال قبل ساختند . بعد اين 160 نفر را از هر نظر آزمايش كردند :

 تعداد موی سر ، رنگ موی سر ، نوع استخوان ، خميدگی بدن ، لرزش دستها ، لرزش صدا ، ميزان فشار خون ... بعد اين 160 نفر را به داخل اين شهرك بردند ، بعد از گذشت 5 الي 6ماه كم كم پشتشان صاف شد ، راست می ايستادند ، لرزش دستها بطور ناخودآگاه از بين رفت ، لرزش صدا خوب شد ، ضربان قلب مثل افراد جوان ، رنگ موهای سر شروع به مشكي شدن كرد ، چين و چروكهای دست و صورت از بين رفت .

علت چه بود ؟

خيلي ساده است . آنها چون مطابق با 40 سال پيش زندگی كردند ، باور كرده بودند 40 سال جوانتر شده اند .

 انسانها همان گونه كه باور داشته باشند مي توانند بينديشند . باورهاي آدمي است كه در هر لحظه به او القا ميكند كه چگونه بينديشد .

اصولا فرق بين انسانها ، فرق ميان باورهای آنان است . انسانهای موفق با باورهای عالی ، موفقيت را براي خود خلق ميكنند . انسانهای ثروتمند ، باورهای عالی و ثروت آفرين دارند كه با اعتماد به نفس عالی خود و بدون توجه به تمام مسائل به دنبال كسب ثروت ميروند و به لحاظ باورهاي مثبتشان به ثروت مطلوب خود ميرسند .

قانون زندگی قانون باورهاست . باورهای عالی سرچشمه همه موفقيتهای بزرگ است . توانمندی يك انسان را باورهای او تعيين مي كند ..

انسانها هر آنچه را كه باور دارند خلق ميكنند . باورهای شما دستاوردهای شما را در زندگی ميسازند . زيرا باورها تعيين كننده كيفيت انديشه ها ، انديشه ها عامل اوليه اقدامها و اقدامها عامل اصلی دستاوردها هستند .

نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم آبان 1388 توسط پیمانه |
Blog Skin