
این مدت دست و دلم به نوشتن نمی رفت ... علتش را همه کم و بیش می دانیم !
تابستان رسیده با همه صبحهای شلوغ و بعد از ظهرهای کشدارش ...
تابستان را دوست دارم اگر ...
- غزل و محمد اینقدر برای دیوانه کردن من با هم دست به یکی نکنند !
- هوای اینجا اینقدر گرم و کلافه کننده نباشد !
- بتوانم عصرها بچه هایم را بجای مراکز خرید (که هوایش خنک و قابل تحمل است) به پارک ببرم !
- بیشتر دوستانم به سفر نرفته بودند و من اینقدر احساس تنهایی نمی کردم !
...
امسال خودم خواستم که بجای رفتن به ایران همین جا بمانم ... شاید می خواستم توانم را برای دوری از ایران و خانواده محک بزنم ... شاید می خواستم خودم را برای مسافتهای دور و دورتر آماده کنم ... شاید ...
">
تصاویر تکاندهنده ...
فیلمهای آزاردهنده ...
فریاد ٬ خشم ٬ باتوم ٬ ضربه ٬ خون ...
دست و دلم به هیچ کاری نمی رود . دچار دل مردگی بدی شده ام . نه توان تحمل اخبار و تصاویر را دارم و نه تحمل بی خبری را ...
چه روزهای تلخیه این روزها ! وبلاگستان بد جوری خلوت است و تو نه تنها دلتنگ دوستانت بلکه نگرانشان هم هستی ... خدایا همه را در پناه خودت حفظ کن .
بیایید شمعی بیافروزیم به یاد درگذشتگان


مادران واقعی می دانند که رشد دختران با قد و وزن و سال و کلاس اندازه گیری نمی شود ... رشد واقعی دختران با تبدیل شدن تدریجی خود مادران از ماما به مامان و در نهایت به مادر اندازه گیری می شود ...
تصویر ذهنی دختران از مادر
۴ سالگی : ماما می تواند همه کارها را انجام دهد .
۸ سالگی : ماما خیلی چیزها می داند ! خیلی چیزها !
۱۲ سالگی : در واقع مامان من همه چیز را نمی داند .
۱۴ سالگی : طبیعی است که مامان این را هم نمی داند ...
۱۶ سالگی : مامان ؟ او به طرز غم انگیزی قدیمی فکر می کند .
۱۸ سالگی : اون پیرزن ؟ او مدتهاست تاریخ مصرفش تمام شده !
۲۵ سالگی : خوب ٬ او ممکن است کمی در مورد این مسئله بداند !
۳۵ سالگی : قبل از این که تصمیم بگیرم باید نظر مادرم را در این مورد بپرسم .
۴۵ سالگی : نظر مادر در مورد این مسئله برایم خیلی مهم است .
۶۵ سالگی : کاش می توانستم در مورد این موضوع با مادرم صحبت کنم .
زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد یا قیافه و مدل موی او نیست . زیبایی زن را باید در چشمان او دید چرا که چشمهای او دریچه ای است به سوی قلبش ٬ جایی که عشق ساکن است . زیبایی زن به ظاهرش نیست ٬ زیبایی واقعی یک زن در روحش نمود می کند . جایی که او عشق بی دریغش را به اطرافیان می بخشد .
اگر از این بعد بنگریم زیبایی واقعی زن با افزایش سن بیشتر و بیشتر می شود چرا که خرد و عشق در قلب و روحش به کمال می رسد ...
توضیح : این یاداشت ترجمه آزاد از نامه ای است که چند ماه پیش به دستم رسید و خیلی به دلم نشست . آنرا حفظ کردم تا به مناسبت روز زن و مادر اینجا بگذارم . دیروز بلاگفا بسته بود پس امشب این کار را انجام دادم .
اول صبح تلویزیون را روشن می کنم تا اخبار انتخابات را ببینم ...
مجری صدا و سیما طبق معمول از مردم غیور همیشه در صحنه ٬ حماسه هشت سال دفاع مقدس ٬ ادامه راه امام و مقام معظم رهبری ٬ دفاع از آرمانهای انقلاب و ... می گوید با همان جملات تکراری و کلیشه ای همیشه !
دمغ می شوم !
گزارشگر تلویزیون از یکی از عزیزان رای دهنده سوال خنده دار همیشگی را می پرسد " انگیزه اصلی شما از دادن رای چیست ؟ "
و پاسخ می شنود " زدن مشت محکم به دهان آمریکا و استکبار جهانی !!! "
کلافه و عصبانی فکر می کنم ۳۰ سال است که همین حرفهای کلیشه ای را می گوییم و شعار می دهیم و به اینجا رسیده ایم ! به گمانم وقت آن رسیده که یاد بگیریم تا انگیزه هایمان را تغییر ندهیم ٬ سرنوشتمان تغییر نخواهد کرد .
تلویزیون را خاموش می کنم و می روم که رای بدهم ولی با انگیزه ای متفاوت ...
صبح جمعه بود و خیابانها خلوت پس خیلی زود به خیابان الوصل (محل کنسولگری ایران در دبی) رسیدم . ترافیک و ازدحام ماشینها از اوایل خیابان نشان از حضور ایرانیان برای رای دادن می کرد . به سختی جای پارک پیدا کردم (نزدیک بیمارستان ایرانی
) و با محمد و غزل به سمت کنسولگری به راه افتادیم . مراحل رای گیری مرتب و منظم بود . تعداد افراد مسئول کافی بود و با وجود تعداد زیاد رای دهندگان کسی معطل نمی شد و رای دادن من بیش از پنج دقیقه طول نکشید . احساس قشنگی داشتم بودن در کنار مردم خودم از هر استان و شهر و گروهی به من آرامش و اطمینان می داد . همه به هم لبخند می زدند و می دانستند که کار درستی می کنند ...
در جای جای کنسولگری از مردم با آب خنک و آب میوه و کیک پذیرایی می شد . نمی دانم این ابتکار کنسولگری بود یا یکی از ایرانیان دست و دلباز مقیم ٬ ولی کار قشنگی بود آنهم در گرمای ۴۳ درجه دبی ! فقط ای کاش مردم بعد از خوردن کیک و آب میوه ظرفهایش را در سطل آشغال می ریختند ! دور و اطراف کنسولگری ایران که در مواقع دیگر تمیز و تحسین برانگیز است پر از کاغذ کیک و ظرفهای خالی آب و آب میوه بود آنهم جلو چشم مردم بقیه ملیت ها
.
برای بردن محمد به حوزه رای گیری از جبر مادرانه استفاده کردم
. تازه دیروز امتحاناتش تمام شده و دلش می خواست بجای دنبال کردن من ٬ پای رایانه و بازی مورد علاقه اش بنشیند ٬ ولی دلم می خواست او بیاید و با چشم خودش تجمع ایرانیان اینجا را ببیند و حس کند که عضوی از این جامعه کوچک ایرانی است و بعد از دیدن عکس العمل او فهمیدم که کار درستی کردم
.
