تبليغاتX
از من ... برای تو
از من ... برای تو
شخصی - خانوادگی

این مدت دست و دلم به نوشتن نمی رفت ... علتش را همه کم و بیش می دانیم !

تابستان رسیده با همه صبحهای شلوغ و بعد از ظهرهای کشدارش ...

تابستان را دوست دارم اگر ...

    - غزل و محمد اینقدر برای دیوانه کردن من با هم دست به یکی نکنند !

    - هوای اینجا اینقدر گرم و کلافه کننده نباشد !

    - بتوانم عصرها بچه هایم را بجای مراکز خرید (که هوایش خنک و قابل تحمل است) به پارک ببرم !

    - بیشتر دوستانم به سفر نرفته بودند و من اینقدر احساس تنهایی نمی کردم !

...

امسال خودم خواستم که بجای رفتن به ایران همین جا بمانم ... شاید می خواستم توانم را برای دوری از ایران و خانواده محک بزنم ... شاید می خواستم خودم را برای مسافتهای دور و دورتر آماده کنم ... شاید ...

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم تیر 1388 توسط پیمانه |
امشب این ترانه را بارها دیدم و زار زدم ...

">

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط پیمانه |

تصاویر تکاندهنده ...

فیلمهای آزاردهنده ...

فریاد ٬ خشم ٬ باتوم ٬ ضربه ٬ خون ...

دست و دلم به هیچ کاری نمی رود . دچار دل مردگی بدی شده ام . نه توان تحمل اخبار و تصاویر را دارم و نه تحمل بی خبری را ...

چه روزهای تلخیه این روزها ! وبلاگستان بد جوری خلوت است و تو نه تنها دلتنگ دوستانت بلکه نگرانشان هم هستی ... خدایا همه را در پناه خودت حفظ کن .

بیایید شمعی بیافروزیم به یاد درگذشتگان

 

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم خرداد 1388 توسط پیمانه |

 

مادران واقعی می دانند که رشد دختران با قد و وزن و سال و کلاس اندازه گیری نمی شود ... رشد واقعی دختران با تبدیل شدن تدریجی خود مادران از ماما به مامان و در نهایت به مادر اندازه گیری می شود ...

تصویر ذهنی دختران از مادر

۴ سالگی : ماما می تواند همه کارها را انجام دهد .

۸ سالگی : ماما خیلی چیزها می داند ! خیلی چیزها !

۱۲ سالگی : در واقع مامان من همه چیز را نمی داند .

۱۴ سالگی : طبیعی است که مامان این را هم نمی داند ...

۱۶ سالگی : مامان ؟ او به طرز غم انگیزی قدیمی فکر می کند .

۱۸ سالگی : اون پیرزن ؟ او مدتهاست تاریخ مصرفش تمام شده !

۲۵ سالگی : خوب ٬ او ممکن است کمی در مورد این مسئله بداند !

۳۵ سالگی : قبل از این که تصمیم بگیرم باید نظر مادرم را در این مورد بپرسم .

۴۵ سالگی : نظر مادر در مورد این مسئله برایم خیلی مهم است .

۶۵ سالگی : کاش می توانستم در مورد این موضوع با مادرم صحبت کنم .

زیبایی یک زن در لباسهایی که می پوشد یا قیافه و مدل موی او نیست . زیبایی زن را باید در چشمان او دید چرا که چشمهای او دریچه ای است به سوی قلبش ٬ جایی که عشق ساکن است . زیبایی زن به ظاهرش نیست ٬ زیبایی واقعی یک زن در روحش نمود می کند . جایی که او عشق بی دریغش را به اطرافیان می بخشد .

اگر از این بعد بنگریم زیبایی واقعی زن با افزایش سن بیشتر و بیشتر می شود چرا که خرد و عشق در قلب و روحش به کمال می رسد ...

توضیح : این یاداشت ترجمه آزاد از نامه ای است که چند ماه پیش به دستم رسید و خیلی به دلم نشست . آنرا حفظ کردم تا به مناسبت روز زن و مادر اینجا بگذارم . دیروز بلاگفا بسته بود پس امشب این کار را انجام دادم .  

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 توسط پیمانه |

اول صبح تلویزیون را روشن می کنم تا اخبار انتخابات را ببینم ...

مجری صدا و سیما طبق معمول از مردم غیور همیشه در صحنه ٬ حماسه هشت سال دفاع مقدس ٬ ادامه راه امام و مقام معظم رهبری ٬ دفاع از آرمانهای انقلاب و ... می گوید با همان جملات تکراری و کلیشه ای همیشه !

 دمغ می شوم !

گزارشگر تلویزیون از یکی از عزیزان رای دهنده سوال خنده دار همیشگی را می پرسد " انگیزه اصلی شما از دادن رای چیست ؟ "

و پاسخ می شنود " زدن مشت محکم به دهان آمریکا و استکبار جهانی !!! "

کلافه و عصبانی فکر می کنم ۳۰ سال است که همین حرفهای کلیشه ای را می گوییم و شعار می دهیم و به اینجا رسیده ایم ! به گمانم وقت آن رسیده که یاد بگیریم تا انگیزه هایمان را تغییر ندهیم ٬ سرنوشتمان تغییر نخواهد کرد .

تلویزیون را خاموش می کنم و می روم که رای بدهم ولی با انگیزه ای متفاوت ...


صبح جمعه بود و خیابانها خلوت پس خیلی زود به خیابان الوصل (محل کنسولگری ایران در دبی) رسیدم . ترافیک و ازدحام ماشینها از اوایل خیابان نشان از حضور ایرانیان برای رای دادن می کرد . به سختی جای پارک پیدا کردم (نزدیک بیمارستان ایرانی ) و با محمد و غزل به سمت کنسولگری به راه افتادیم . مراحل رای گیری مرتب و منظم بود . تعداد افراد مسئول کافی بود و با وجود تعداد زیاد رای دهندگان کسی معطل نمی شد و رای دادن من بیش از پنج دقیقه طول نکشید . احساس قشنگی داشتم بودن در کنار مردم خودم از هر استان و شهر و گروهی به من آرامش و اطمینان می داد . همه به هم لبخند می زدند و می دانستند که کار درستی می کنند ...  

در جای جای کنسولگری از مردم با آب خنک و آب میوه و کیک پذیرایی می شد . نمی دانم این ابتکار کنسولگری بود یا یکی از ایرانیان دست و دلباز مقیم ٬ ولی کار قشنگی بود آنهم در گرمای ۴۳ درجه دبی ! فقط ای کاش مردم بعد از خوردن کیک و آب میوه ظرفهایش را در سطل آشغال می ریختند ! دور و اطراف کنسولگری ایران که در  مواقع دیگر تمیز و تحسین برانگیز است پر از کاغذ کیک و ظرفهای خالی آب و آب میوه بود آنهم جلو چشم مردم بقیه ملیت ها  .  

برای بردن محمد به حوزه رای گیری از جبر مادرانه استفاده کردم  . تازه دیروز امتحاناتش تمام شده و دلش می خواست بجای دنبال کردن من ٬ پای رایانه و بازی مورد علاقه اش بنشیند ٬ ولی دلم می خواست او بیاید و با چشم خودش تجمع ایرانیان اینجا را ببیند و حس کند که عضوی از این جامعه کوچک ایرانی است و بعد از دیدن عکس العمل او فهمیدم که کار درستی کردم   .

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم خرداد 1388 توسط پیمانه |
Blog Skin